اقرأ›دفتر ٦
دفتر ٦ · ٤٩١١ بيتًا · ١٤٠ قسمًا
دفتر ششم
Book VI
❋ ❋ ❋
- 001 بخش ۱ - تمامت کتاب الموطد الکریمتمام كتاب الموطأ الكريم ١٢٨ بيتًا
- 002 بخش ۲ - سؤال سایل از مرغی کی بر سر ربض شهری نشسته باشد سر او فاضلترست و عزیزتر و شریفتر و مکرمتر یا دم او و جواب دادن واعظ سایل را به قدر فهم اوسؤال سائل عن طائر يجلس على طرف مدينة: هل رأسه أفضل وأعز وأشرف وأكرم، أم ذيله؟ وجواب الواعظ للسائل بقدر فهمه ٥٤ بيتًا
- 003 بخش ۳ - نکوهیدن ناموسهای پوسیده را کی مانع ذوق ایمان و دلیل ضعف صدقاند و راهزن صد هزار ابله چنانک راهزن آن مخنث شده بودند گوسفندان و نمییارست گذشتن و پرسیدن مخنث از چوپان کی این گوسفندان تو مرا عجب گزند گفت ای مردی و در تو رگ مردی هست همه فدای تو اند و اگر مخنثی هر یکی ترا اژدرهاست مخنثی دیگر هست کی چون گوسفندان را بیند در حال از راه باز گردد نیارد پرسیدن ترسد کی اگر بپرسم گوسفندان در من افتند و مرا بگزندذم التقاليد البالية التي تمنع ذوق الإيمان ودليل ضعف الصدق، وقطاع طريق لمئات الآلاف من الحمقى، كما كانوا قطاع طريق لذلك المخنث الذي كان يعبر من بين الأغنام ولم يجرؤ على المرور، وسأل المخنث الراعي: هل أغنامك هذه تؤذيني؟ قال: يا رجل، إن كنت رجلاً وفي عروقك رجولة فكلها فداك، وإن كنت مخنثاً فكل واحدة منها أفعى لك. وهناك مخنث آخر يرى الأغنام فيعود فوراً، ولا يجرؤ على السؤال خوفاً من أن تهجم عليه الأغنام وتؤذيه ٢٧ بيتًا
- 004 بخش ۴ - مناجات و پناه جستن به حق از فتنهٔ اختیار و از فتنهٔ اسباب اختیار کی سماوات و ارضین از اختیار و اسباب اختیار شکوهیدند و ترسیدند و خلقت آدمی مولع افتاد بر طلب اختیار و اسباب اختیار خویش چنانک بیمار باشد خود را اختیار کم بیند صحت خواهد کی سبب اختیارست تا اختیارش بیفزاید و منصب خواهد تا اختیارش بیفزاید و مهبط قهر حق در امم ماضیه فرط اختیار و اسباب اختیار بوده است هرگز فرعون بینوا کس ندیده استدعاء والتجاء إلى الله من فتنة الاختيار ومن فتنة أسباب الاختيار، فقد اشتكت وتخوفت السماوات والأرض من الاختيار وأسباب الاختيار، وخُلق الإنسان مفتوناً بطلب اختياره وأسباب اختياره، فكما أن المريض يرى اختياره قليلاً ويريد الشفاء لأنه سبب للاختيار ليزداد اختياره، ويريد المنصب ليزداد اختياره، وقد كان هبوط غضب الحق على الأمم الماضية بسبب الإفراط في الاختيار وأسباب الاختيار، فلم يُرَ فرعون معدم قط ٣٩ بيتًا
- 005 بخش ۵ - حکایت غلام هندو کی به خداوندزادهٔ خود پنهان هوای آورده بود چون دختر را با مهترزادهای عقد کردند غلام خبر یافت رنجور شد و میگداخت و هیچ طبیب علت او را در نمییافت و او را زهرهٔ گفتن نهحكاية الغلام الهندي الذي كان يحب سيدة بيته سراً، فلما عقدوا قران الفتاة على ابن السيد، علم الغلام ومرض وتدهورت حالته، ولم يجد أي طبيب علة مرضه، ولم يجرؤ هو على الكلام ٣٥ بيتًا
- 006 بخش ۶ - صبر فرمودن خواجه مادر دختر را کی غلام را زجر مکن من او را بیزجر ازین طمع باز آرم کی نه سیخ سوزد نه کباب خام ماندأمر الخواجة أم الفتاة بالصبر: لا تزجري الغلام، سأقنعه بترك هذا الطمع دون زجر، فلا يحترق السيخ ولا يبقى الكباب نيئاً ٣٨ بيتًا
- 007 بخش ۷ - در بیان آنک این غرور تنها آن هندو را نبود بلک هر آدمیی به چنین غرور مبتلاست در هر مرحلهای الا من عصم اللهبيان أن هذا الغرور لم يكن للهندي وحده، بل كل إنسان مبتلى بمثل هذا الغرور في كل مرحلة، إلا من عصمه الله ٣١ بيتًا
- 008 بخش ۸ - در عموم تاویل این آیت کی کلما اوقدوا نارا للحربفي عموم تأويل هذه الآية: "كلما أوقدوا ناراً للحرب" ٤ بيتًا
- 009 بخش ۹ - قصهای هم در تقریر اینقصة أيضاً في تقرير هذا ٢٨ بيتًا
- 010 بخش ۱۰ - وا نمودن پادشاه به امرا و متعصبان در راه ایاز سبب فضیلت و مرتبت و قربت و جامگی او بریشان بر وجهی کی ایشان را حجت و اعتراض نماندبيان الملك للأمراء والمتعصبين بشأن أياز وسبب فضله ومنزلته وقربه ومكافآته عليهم، على نحو لا يبقى لهم حجة أو اعتراض ١٦ بيتًا
- 011 بخش ۱۱ - مدافعهٔ امرا آن حجت را به شبههٔ جبریانه و جواب دادن شاه ایشان رادفع الأمراء تلك الحجة بشبهة جبرية، وجواب الملك لهم ٣٤ بيتًا
- 012 بخش ۱۲ - حکایت آن صیادی کی خویشتن در گیاه پیچیده بود و دستهٔ گل و لاله را کلهوار به سر فرو کشیده تا مرغان او را گیاه پندارند و آن مرغ زیرک بوی برد اندکی کی این آدمیست کی برین شکل گیاه ندیدم اما هم تمام بوی نبرد به افسون او مغرور شد زیرا در ادراک اول قاطعی نداشت در ادراک مکر دوم قاطعی داشت و هو الحرص و الطمع لا سیما عند فرط الحاجة و الفقر قال النبی صلی الله علیه و سلم کاد الفقر ان یکون کفراحكاية الصياد الذي كان يختبئ في الحشائش، وقد وضع باقة من الورد والزنبق على رأسه كالعمامة ليظن الطيور أنه حشيش. فشم الطائر الذكي رائحة قليلة وقال: هذا إنسان، لم أر حشيشاً بهذا الشكل. لكنه لم يشم الرائحة بالكامل، فغرته خدعته، لأنه لم يكن لديه دليل قاطع في الإدراك الأول، ولكن في إدراك المكر الثاني كان لديه دليل قاطع، وهو الحرص والطمع، لا سيما عند فرط الحاجة والفقر. قال النبي صلى الله عليه وسلم: "كاد الفقر أن يكون كفراً" ٣٢ بيتًا
- 013 بخش ۱۳ - حکایت آن شخص کی دزدان قوج او را بدزدیدند و بر آن قناعت نکرد به حیله جامههاش را هم دزدیدندحكاية الشخص الذي سرق اللصوص كبشه، ولم يكتفوا بذلك، بل سرقوا ثيابه أيضاً بحيلة ١١ بيتًا
- 014 بخش ۱۴ - مناظرهٔ مرغ با صیاد در ترهب و در معنی ترهبی کی مصطفی علیهالسلام نهی کرد از آن امت خود را کی لا رهبانیة فی الاسلاممناظرة الطائر مع الصياد في الرهبنة ومعنى الرهبنة التي نهى عنها المصطفى عليه السلام أمته: "لا رهبانية في الإسلام" ٦٤ بيتًا
- 015 بخش ۱۵ - حکایت پاسبان کی خاموش کرد تا دزدان رخت تاجران بردند به کلی بعد از آن هیهای و پاسبانی میکردحكاية الحارس الذي سكت حتى سرق اللصوص أمتعة التجار بالكامل، ثم بدأ بعد ذلك يصرخ ويحرس ١٥ بيتًا
- 016 بخش ۱۶ - حواله کردن مرغ گرفتاری خود را در دام به فعل و مکر و زرق زاهد و جواب زاهد مرغ راإحالة الطائر المصيبة التي وقعت به في الفخ إلى فعل ومكر وزيف الزاهد، وجواب الزاهد للطائر ٣٦ بيتًا
- 017 بخش ۱۷ - حکایت آن عاشق کی شب بیامد بر امید وعدهٔ معشوق بدان وثاقی کی اشارت کرده بود و بعضی از شب منتظر ماند و خوابش بربود معشوق آمد بهر انجاز وعده او را خفته یافت جیبش پر جوز کرد و او را خفته گذاشت و بازگشتحكاية العاشق الذي أتى ليلاً على أمل وعد معشوقته إلى الغرفة التي أشارت إليها، وانتظر جزءاً من الليل فغلبه النوم. أتت المعشوقة لتحقيق وعدها، فوجدته نائماً، فملأت جيبه بالجوز وتركته نائماً وعادت ٥٠ بيتًا
- 018 بخش ۱۸ - استدعاء امیر ترک مخمور مطرب را به وقت صبوح و تفسیر این حدیث کی ان لله تعالی شرابا اعده لاولیائه اذا شربوا سکروا و اذا سکروا طابوا الی آخر الحدیث. می در خم اسرار بدان میجوشد؛ تا هر که مجردست از آن مینوشد قال الله تعالی ان الابرار یشربون این می که تو میخوری حرامست ما می نخوریم جز حلالی «جهد کن تا ز نیست هست شوی وز شراب خدای مست شوی»طلب الأمير التركي السكير من المطرب وقت الصبوح، وتفسير هذا الحديث: "إن لله تعالى شراباً أعده لأوليائه، إذا شربوا سكروا، وإذا سكروا طابوا" إلى آخر الحديث. الخمر يغلي في برميل الأسرار، ليشرب منه كل من تجرد. قال الله تعالى: "إن الأبرار يشربون". هذا الخمر الذي تشربه حرام، نحن لا نشرب إلا حلالاً. "اجتهد لتصير من العدم إلى الوجود، وتسكر بخمر الله" ٢٧ بيتًا
- 019 بخش ۱۹ - در آمدن ضریر در خانهٔ مصطفی علیهالسلام و گریختن عایشه رضی الله عنها از پیش ضریر و گفتن رسول علیهالسلام کی چه میگریزی او ترا نمیبیند و جواب دادن عایشه رضی الله عنها رسول را صلی الله علیه و سلمدخول الضرير على بيت المصطفى عليه السلام، وفرار عائشة رضي الله عنها من أمامه، وقول الرسول عليه السلام: "ما تهربين؟ إنه لا يراك"، وجواب عائشة رضي الله عنها للرسول صلى الله عليه وسلم ١٦ بيتًا
- 020 بخش ۲۰ - امتحان کردن مصطفی علیهالسلام عایشه را رضی الله عنها کی چه پنهان میشوی پنهان مشو که اعمی ترا نمیبیند تا پدید آید کی عایشه رضی الله عنها از ضمیر مصطفی علیه السلام واقف هست یا خود مقلد گفت ظاهرستاختبار المصطفى عليه السلام عائشة رضي الله عنها: "ماذا تختبئين؟ لا تختبئي، فالأعمى لا يراك"، ليظهر ما إذا كانت عائشة رضي الله عنها تعرف ما في ضمير المصطفى عليه السلام، أو أنها مجرد مقلدة كما يظهر ١٧ بيتًا
- 021 بخش ۲۱ - حکایت آن مطرب کی در بزم امیر ترک این غزل آغاز کرد گلی یا سوسنی یا سرو یا ماهی نمیدانم ازین آشفتهٔ بیدل چه میخواهی نمیدانم و بانگ بر زدن ترک کی آن بگو کی میدانی و جواب مطرب امیر راحكاية المطرب الذي بدأ في مجلس الأمير التركي هذه الغزالة: "أزهر أم سوسن أم سرو أم قمر لا أدري، ماذا تريد من هذا المضطرب القلب لا أدري". فصاح التركي: "قل ما تدري". وجواب المطرب للأمير ٢٠ بيتًا
- 022 بخش ۲۲ - تفسیر قوله علیهالسلام موتوا قبل ان تموتوا بمیر ای دوست پیش از مرگ اگر می زندگی خواهی کی ادریس از چنین مردن بهشتی گشت پیش از ماتفسير قوله عليه السلام: "موتوا قبل أن تموتوا". "مُتْ يا صديقي قبل الموت إن كنت تريد الحياة، فقد دخل إدريس الجنة بهذا الموت قبلنا" ٥٤ بيتًا
- 023 بخش ۲۳ - تشبیه مغفلی کی عمر ضایع کند و وقت مرگ در آن تنگاتنگ توبه و استغفار کردن گیرد به تعزیت داشتن شیعهٔ اهل حلب هر سالی در ایام عاشورا به دروازهٔ انطاکیه و رسیدن غریب شاعر از سفر و پرسیدن کی این غریو چه تعزیه استتشبيه الغافل الذي يضيع عمره، وعند الموت في تلك الشدة يبدأ بالتوبة والاستغفار، بتعزية الشيعة في حلب كل عام في أيام عاشوراء عند بوابة أنطاكية، ووصول شاعر غريب من السفر وسؤاله: "ما هذا الصراخ؟ وما هذه التعزية؟" ١٦ بيتًا
- 024 بخش ۲۴ - نکته گفتن آن شاعر جهت طعن شیعه حلبنكتة الشاعر على شيعة حلب ١٣ بيتًا
- 025 بخش ۲۵ - تمثیل مرد حریص نابیننده رزاقی حق را و خزاین و رحمت او را به موری کی در خرمنگاه بزرگ با دانهٔ گندم میکوشد و میجوشد و میلرزد و به تعجیل میکشد و سعت آن خرمن را نمیبیندتمثيل الرجل الحريص الأعمى عن رزاقية الحق وخزائنه ورحمته بنملة في بيدر كبير تكافح وتتأوه وتترجف وتجر حبة القمح بسرعة، ولا ترى سعة ذلك البيدر ٤٠ بيتًا
- 026 بخش ۲۶ - داستان آن شخص کی بر در سرایی نیمشب سحوری میزد همسایه او را گفت کی آخر نیمشبست سحر نیست و دیگر آنک درین سرا کسی نیست بهر کی میزنی و جواب گفتن مطرب او راقصة الشخص الذي كان يضرب على باب بيت في منتصف الليل سحوراً، فقال له جاره: إنها منتصف الليل وليست سحوراً، وفوق ذلك لا يوجد أحد في هذا البيت، لمن تضرب؟ وجواب المطرب له ٤٢ بيتًا
- 027 بخش ۲۷ - قصهٔ احد احد گفتن بلال در حر حجاز از محبت مصطفی علیهالسلام در آن چاشتگاهها کی خواجهاش از تعصب جهودی به شاخ خارش میزد پیش آفتاب حجاز و از زخم خون از تن بلال برمیجوشید ازو احد احد میجست بیقصد او چنانک از دردمندان دیگر ناله جهد بیقصد زیرا از درد عشق ممتلی بود اهتمام دفع درد خار را مدخل نبود همچون سحرهٔ فرعون و جرجیس و غیر هم لایعد و لا یحصیقصة بلال وهو يقول "أحد أحد" في حر الحجاز من محبة المصطفى عليه السلام في تلك الأوقات الصباحية، حيث كان سيده يضربه بغصن شائك من تعصب يهودي تحت شمس الحجاز، وكانت الدماء تتفجر من جسد بلال، فكانت "أحد أحد" تخرج منه بغير قصد، كما يخرج الأنين من المتألمين الآخرين بغير قصد، لأنه كان ممتلئاً بألم العشق، ولم يكن هناك مجال للاهتمام بدفع ألم الشوك، كَسحرة فرعون وجرجيس وغيرهم ممن لا يُحصى ولا يُعد ٦٥ بيتًا
- 028 بخش ۲۸ - باز گردانیدن صدیق رضی الله عنه واقعهٔ بلال را رضی الله عنه و ظلم جهودان را بر وی و احد احد گفتن او و افزون شدن کینهٔ جهودان و قصه کردن آن قضیه پیش مصطفی علیهالسلام و مشورت در خریدن اوإعادة الصديق رضي الله عنه لواقعة بلال رضي الله عنه وظلم اليهود له وقوله "أحد أحد"، وازدياد حقد اليهود، وحكاية تلك القضية أمام المصطفى عليه السلام والتشاور في شرائه ٣٦ بيتًا
- 029 بخش ۲۹ - وصیت کردن مصطفی علیهالسلام صدیق را رضی الله عنه کی چون بلال را مشتری میشوی هر آینه ایشان از ستیز بر خواهند در بها فزود و بهای او را خواهند فزودن مرا درین فضیلت شریک خود کن وکیل من باش و نیم بها از من بستانوصية المصطفى عليه السلام للصديق رضي الله عنه: "إذا اشتريت بلالاً، فبالتأكيد سيزيدون في الثمن من عنادهم، وسيزيدون ثمنه. فأشركني في هذا الفضل، وكن وكيلي، وخذ نصف الثمن مني" ٤٥ بيتًا
- 030 بخش ۳۰ - خندیدن جهود و پنداشتن کی صدیق مغبونست درین عقدضحك اليهودي وظنه أن الصديق مغبون في هذا العقد ٤١ بيتًا
- 031 بخش ۳۱ - معاتبهٔ مصطفی علیهالسلام با صدیق رضی الله عنه کی ترا وصیت کردم کی به شرکت من بخر تو چرا بهر خود تنها خریدی و عذر اوعتاب المصطفى عليه السلام للصديق رضي الله عنه: "أوصيتك أن تشتري بشراكة مني، فلماذا اشتريت لنفسك وحدك؟" واعتذاره ٣٦ بيتًا
- 032 بخش ۳۲ - قصهٔ هلال کی بندهٔ مخلص بود خدای را صاحب بصیرت بیتقلید پنهان شده در بندگی مخلوقان جهت مصلحت نه از عجز چنانک لقمان و یوسف از روی ظاهر و غیر ایشان بندهٔ سایس بود امیری را و آن امیر مسلمان بود اما چشم بسته داند اعمی که مادری دارد لیک چونی بوهم در نارد اگر با این دانش تعظیم این مادر کند ممکن بود کی از عمی خلاص یابد کی اذا اراد الله به عبد خیرا فتح عینی قلبه لیبصره بهما الغیب این راه ز زندگی دل حاصل کن کین زندگی تن صفت حیوانستقصة هلال الذي كان عبداً مخلصاً لله، صاحب بصيرة بلا تقليد، مختبئاً في عبودية المخلوقين لمصلحة لا عن عجز، كلقمان ويوسف ظاهرياً وغيرهما. كان عبداً مدبراً لأمير، وكان الأمير مسلماً، لكن الأعمى يعلم أن لديه أماً، لكنه لا يتخيل كيف هي. إذا عظم هذه الأم بمعرفته هذه، فقد يخلص من العماء، "إذا أراد الله بعبد خيراً فتح عيني قلبه ليبصره بهما الغيب". "احصل على هذا الطريق من حياة القلب، فهذه حياة الجسد صفة الحيوان" ٧ بيتًا
- 033 بخش ۳۳ - حکایت در تقریر همین سخنحكاية في تقرير هذا الكلام ١٣ بيتًا
- 034 بخش ۳۴ - مثلمثل ١٨ بيتًا
- 035 بخش ۳۵ - رنجور شدن این هلال و بیخبری خواجهٔ او از رنجوری او از تحقیر و ناشناخت و واقف شدن دل مصطفی علیهالسلام از رنجوری و حال او و افتقاد و عیادت رسول علیهالسلام این هلال رامرض هذا الهلال، وجهل سيده بمرضه بسبب تحقيره وعدم معرفته، ومعرفة قلب المصطفى عليه السلام بمرضه وحاله، وزيارة الرسول عليه السلام لهذا الهلال وتفقده ٢٣ بيتًا
- 036 بخش ۳۶ - در آمدن مصطفی علیهالسلام از بهر عیادت هلال در ستورگاه آن امیر و نواختن مصطفی هلال را رضی الله عنهدخول المصطفى عليه السلام لعيادة هلال في إسطبل ذلك الأمير، وإكرام المصطفى لهلال رضي الله عنه ١٣ بيتًا
- 037 بخش ۳۷ - در بیان آنک مصطفی علیهالسلام شنید کی عیسی علیهالسلام بر روی آب رفت فرمود لو ازداد یقینه لمشی علی الهواءبيان أن المصطفى عليه السلام سمع أن عيسى عليه السلام سار على الماء، فقال: "لو ازداد يقينه لمشى على الهواء" ٣٦ بيتًا
- 038 بخش ۳۸ - داستان آن عجوزه کی روی زشت خویشتن را جندره و گلگونه میساخت و ساخته نمیشد و پذیرا نمیآمدقصة العجوز التي كانت تزين وجهها القبيح بالمساحيق والأحمر، فلم يكتمل ولم يقبل ١٥ بيتًا
- 039 بخش ۳۹ - داستان آن درویش کی آن گیلانی را دعا کرد کی خدا ترا به سلامت به خان و مان باز رسانادقصة الدراويش الذين دعوا لذلك الجيلاني: "جعلك الله تصل إلى أهلك سالماً" ٥ بيتًا
- 040 بخش ۴۰ - صفت آن عجوزوصف تلك العجوز ٨ بيتًا
- 041 بخش ۴۱ - قصهٔ درویشی کی از آن خانه هرچه میخواست میگفت نیستقصة درويش كان يقول: "ليس" لكل ما يطلبه من ذلك البيت ١٨ بيتًا
- 042 بخش ۴۲ - رجوع به داستان آن کمپیرالعودة إلى قصة تلك العجوز ٢٥ بيتًا
- 043 بخش ۴۳ - حکایت آن رنجور کی طبیب درو اومید صحت ندیدحكاية المريض الذي لم يرى الطبيب أملاً في شفائه ٢٨ بيتًا
- 044 بخش ۴۴ - رجوع به قصهٔ رنجورالعودة إلى قصة المريض ٦٢ بيتًا
- 045 بخش ۴۵ - قصهٔ سلطان محمود و غلام هندوقصة السلطان محمود والغلام الهندي ٦٧ بيتًا
- 046 بخش ۴۶ - لیس للماضین هم الموت انما لهم حسرة الفوتليس للماضين هم الموت إنما لهم حسرة الفوت ٣٣ بيتًا
- 047 بخش ۴۷ - بار دیگر رجوع کردن به قصهٔ صوفی و قاضیالعودة مرة أخرى إلى قصة الصوفي والقاضي ٨٥ بيتًا
- 048 بخش ۴۸ - طیره شدن قاضی از سیلی درویش و سرزنش کردن صوفی قاضی راغضب القاضي من صفعة الدرويش، وتوبيخ الصوفي للقاضي ٩ بيتًا
- 049 بخش ۴۹ - جواب دادن قاضی صوفی راجواب القاضي للصوفي ٢٧ بيتًا
- 050 بخش ۵۰ - سؤال کردن آن صوفی قاضی راسؤال الصوفي للقاضي ٩ بيتًا
- 051 بخش ۵۱ - جواب گفتن آن قاضی صوفی راجواب القاضي للصوفي ٣٢ بيتًا
- 052 بخش ۵۲ - باز سؤال کردن صوفی از آن قاضیسؤال الصوفي للقاضي مرة أخرى ٥ بيتًا
- 053 بخش ۵۳ - جواب قاضی سؤال صوفی را و قصهٔ ترک و درزی را مثل آوردنجواب القاضي على سؤال الصوفي، وضرب مثل بقصة التركي والخياط ٦ بيتًا
- 054 بخش ۵۴ - قال النبی علیه السلام ان الله تعالی یلقن الحکمة علی لسان الواعظین بقدر همم المستمعینقال النبي عليه السلام: "إن الله تعالى يلقن الحكمة على لسان الواعظين بقدر همم المستمعين" ١٧ بيتًا
- 055 بخش ۵۵ - دعوی کردن ترک و گرو بستن او کی درزی از من چیزی نتواند بردنادعاء التركي ورهانه أن الخياط لن يستطيع أخذ شيء منه ٢٠ بيتًا
- 056 بخش ۵۶ - مضاحک گفتن درزی و ترک را از قوت خنده بسته شدن دو چشم تنگ او و فرصت یافتن درزیقول الخياط نكتة، فغلقت عينا التركي الضيقتين من شدة الضحك، فوجد الخياط فرصته ٢٤ بيتًا
- 057 بخش ۵۷ - گفتن درزی ترک را هی خاموش کی اگر مضاحک دگر گویم قبات تنگ آیدقول الخياط للتركي: "اصمت، فإذا قلت نكتة أخرى ضاق عليك قباؤك" ٣ بيتًا
- 058 بخش ۵۸ - بیان آنک بیکاران و افسانهجویان مثل آن ترکاند و عالم غرار غدار همچو آن درزی و شهوات و زبان مضاحک گفتن این دنیاست و عمر همچون آن اطلس پیش این درزی جهت قبای بقا و لباس تقوی ساختنبيان أن البطالين وطالبي الأساطير مثل ذلك التركي، والعالم الغرار الغدار مثل ذلك الخياط، والشهوات ولسانها هي نكات هذه الدنيا، والعمر مثل ذلك الأطلس عند هذا الخياط لخياطة قميص البقاء وثوب التقوى ٧ بيتًا
- 059 بخش ۵۹ - مثلمثل ١٢ بيتًا
- 060 بخش ۶۰ - باز مکرر کردن صوفی سؤال راتكرار الصوفي للسؤال ٨ بيتًا
- 061 بخش ۶۱ - جواب دادن قاضی صوفی راجواب القاضي للصوفي ١١ بيتًا
- 062 بخش ۶۲ - حکایت در تقریر آنک صبر در رنج کار سهلتر از صبر در فراق یار بودحكاية في تقرير أن الصبر على الألم أسهل من الصبر على فراق الحبيب ٢٢ بيتًا
- 063 بخش ۶۳ - مثلمثل ٥٤ بيتًا
- 064 بخش ۶۴ - باقی قصهٔ فقیر روزیطلب بیواسطهٔ کسببقية قصة الفقير طالب الرزق بلا واسطة كسب ٧٤ بيتًا
- 065 بخش ۶۵ - قصهٔ آن گنجنامه کی پهلوی قبهای روی به قبله کن و تیر در کمان نه بینداز آنجا کی افتد گنجستقصة ورقة الكنز: بجانب قبة، اتجه نحو القبلة، وضع سهماً في القوس وأطلقه. حيث يسقط، هناك الكنز ٣١ بيتًا
- 066 بخش ۶۶ - تمامی قصهٔ آن فقیر و نشان جای آن گنجإتمام قصة ذلك الفقير ومكان الكنز ٩ بيتًا
- 067 بخش ۶۷ - فاش شدن خبر این گنج و رسیدن به گوش پادشاهانتشار خبر هذا الكنز ووصوله إلى مسامع الملك ١١ بيتًا
- 068 بخش ۶۸ - نومید شدن آن پادشاه از یافتن آن گنج و ملول شدن او از طلب آنيأس ذلك الملك من العثور على الكنز وملله من طلبه ١٦ بيتًا
- 069 بخش ۶۹ - باز دادن شاه گنجنامه را به آن فقیر کی بگیر ما از سر این برخاستیمردّ الملكِ وثيقةَ الكنزِ على ذلك الفقيرِ بأنْ خُذْ هذا فقدْ تركناه ٦٩ بيتًا
- 070 بخش ۷۰ - حکایت مرید شیخ حسن خرقانی قدس الله سرهحكايةُ مريدِ الشيخِ حسن الخرقاني قدّس الله سرّه ١٢ بيتًا
- 071 بخش ۷۱ - پرسیدن آن وارد از حرم شیخ کی شیخ کجاست کجا جوییم و جواب نافرجام گفتن حرمسؤالُ ذلك الوافدِ حرمَ الشيخِ: أين الشيخ؟ أين نجده؟ وجوابُ الحرمِ غيرُ الموفّقِ ١٢ بيتًا
- 072 بخش ۷۲ - جواب گفتن مرید و زجر کردن مرید آن طعانه را از کفر و بیهوده گفتنجوابُ المريدِ وزجرُه لتلك الساخرةِ على كفرها وقولِها الباطلِ ٤٧ بيتًا
- 073 بخش ۷۳ - واگشتن مرید از وثاق شیخ و پرسیدن از مردم و نشان دادن ایشان کی شیخ به فلان بیشه رفته استرجوعُ المريدِ من غرفةِ الشيخِ وسؤالُه الناسَ وإرشادُهم له إلى أنَّ الشيخَ ذهبَ إلى تلك الغابةِ الفلانيةِ ١١ بيتًا
- 074 بخش ۷۴ - یافتن مرید مراد را و ملاقات او با شیخ نزدیک آن بیشهعثورُ المريدِ على مرادِه ولقاؤه الشيخَ قربَ تلك الغابةِ ٢٧ بيتًا
- 075 بخش ۷۵ - حکمت در انی جاعل فی الارض خلیفةالحكمةُ في «إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً» ٣٨ بيتًا
- 076 بخش ۷۶ - معجزهٔ هود علیهالسلام در تخلص مؤمنان امت به وقت نزول بادمعجزةُ هودٍ عليه السلام في نجاةِ مؤمني الأمّةِ عندَ هبوبِ الريحِ ٦٦ بيتًا
- 077 بخش ۷۷ - رجوع کردن به قصهٔ قبه و گنجالعودةُ إلى قصةِ القبةِ والكنزِ ٣١ بيتًا
- 078 بخش ۷۸ - انابت آن طالب گنج به حق تعالی بعد از طلب بسیار و عجز و اضطرار کی ای ولی الاظهار تو کن این پنهان را آشکارتوبةُ طالبِ الكنزِ إلى الله تعالى بعدَ طلبٍ كثيرٍ وعجزٍ واضطرارٍ: يا وليَّ الإظهارِ، أنتَ الذي تُظهِرُ هذا المخفيَّ ٥٩ بيتًا
- 079 بخش ۷۹ - آواز دادن هاتف مر طالب گنج را و اعلام کردن از حقیقت اسرار آننداءُ هاتفٍ لطالبِ الكنزِ وإخبارُه بحقيقةِ أسرارِ ذلك ٢٩ بيتًا
- 080 بخش ۸۰ - حکایت آن سه مسافر مسلمان و ترسا و جهود و آن کی به منزل قوتی یافتند و ترسا و جهود سیر بودند گفتند این قوت را فردا خوریم مسلمان صایم بود گرسنه ماند از آنک مغلوب بودحكايةُ المسافرين الثلاثةِ: المسلمِ والنصرانيِّ واليهوديِّ، وعثورُهم على قوتٍ في المنزلِ، وكان النصرانيُّ واليهوديُّ شبعانين فقالا: نأكلُ هذا القوتَ غدًا. وبقي المسلمُ صائمًا جائعًا لأنه كان مغلوبًا ٨١ بيتًا
- 081 بخش ۸۱ - حکایت اشتر و گاو و قج که در راه بند گیاه یافتند هر یکی میگفت من خورمحكايةُ الجملِ والبقرةِ والحمارِ الذين وجدوا عشبًا في الطريقِ، وكلٌّ منهم قال: أنا آكلُ ٨ بيتًا
- 082 بخش ۸۲ - مثلمثل ٢١ بيتًا
- 083 بخش ۸۳ - جواب گفتن مسلمان آنچ دید به یارانش جهود و ترسا و حسرت خوردن ایشانجوابُ المسلمِ لما رأى أصحابَه اليهوديَّ والنصرانيَّ، وحسرتُهم ٢٤ بيتًا
- 084 بخش ۸۴ - منادی کردن سید ملک ترمد کی هر کی در سه یا چهار روز به سمرقند رود به فلان مهم خلعت و اسپ و غلام و کنیزک و چندین زر دهم و شنیدن دلقک خبر این منادی در ده و آمدن به اولاقی نزد شاه کی من باری نتوانم رفتنمناداةُ سيّدِ ملكِ ترمذَ: من يذهبْ إلى سمرقندَ في ثلاثةِ أو أربعةِ أيامٍ لمهمةٍ معيّنةٍ، أعطيتُه خِلعةً وخيلًا وغلامًا وجاريةً ومالًا كثيرًا. وسمعَ المهرّجُ خبرَ هذه المناداةِ في القريةِ وجاءَ إلى الملكِ مستعجلًا، قائلًا: أنا لن أستطيعَ الذهابَ على الأقلّ ١٢٢ بيتًا
- 085 بخش ۸۵ - حکایت تعلق موش با چغز و بستن پای هر دو به رشتهای دراز و بر کشیدن زاغ موش را و معلق شدن چغز و نالیدن و پشیمانی او از تعلق با غیر جنس و با جنس خود ناساختنحكايةُ علاقةِ الفأرِ بالضفدعِ وربطِهما بأحدِهما برباطٍ طويلٍ، ورفعِ الغرابِ الفأرَ، وتعلّقِ الضفدعِ، وبكائِه وندمِه على التعلقِ بغيرِ جنسِه وعدمِ تناسبِه مع جنسِه ٣٣ بيتًا
- 086 بخش ۸۶ - تدبیر کردن موش به چغز کی من نمیتوانم بر تو آمدن به وقت حاجت در آب میان ما وصلتی باید کی چون من بر لب جو آیم ترا توانم خبر کردن و تو چون بر سر سوراخ موشخانه آیی مرا توانی خبر کردن الی آخرهتدبيرُ الفأرِ للضفدعِ: أنا لا أستطيعُ القدومَ إليكَ عندَ الحاجةِ في الماءِ، يجبُ أن تكونَ بيننا صلةٌ بحيثُ إذا جئتُ إلى شاطئِ النهرِ أستطيعُ إخبارك، وإذا جئتَ إلى فمِ جُحرِ الفأرِ تستطيعُ إخباري إلى آخره ٢١ بيتًا
- 087 بخش ۸۷ - مبالغه کردن موش در لابه و زاری و وصلت جستن از چغز آبیمبالغةُ الفأرِ في التضرعِ والاستعطافِ وطلبِ الوصالِ من الضفدعِ المائيةِ ٢٩ بيتًا
- 088 بخش ۸۸ - لابه کردن موش مر چغز را کی بهانه میندیش و در نسیه مینداز انجاح این حاجت مرا کی فی التاخیر آفات و الصوفی ابن الوقت و ابن دست از دامن پدر باز ندارد و اب مشفق صوفی کی وقتست او را بنگرش به فردا محتاج نگرداند چندانش مستغرق دارد در گلزار سریع الحسابی خویش نه چون عوام منتظر مستقبل نباشد نهری باشد نه دهری کی لا صباح عند الله و لا مساء ماضی و مستقبل و ازل و ابد آنجا نباشد آدم سابق و دجال مسبوق نباشد کی این رسوم در خطهٔ عقل جز وی است و روح حیوانی در عالم لا مکان و لا زمان این رسوم نباشد پس او ابن وقتیست کی لا یفهم منه الا نفی تفرقة الا زمنة چنانک از الله واحد فهم شود نفی دوی نی حقیقت واحدیاستعطافُ الفأرِ للضفدعِ: لا تُلتمسْ أعذارًا ولا تؤجّلْ قضاءَ حاجتي هذه، ففي التأخيرِ آفاتٌ، والصوفيُّ ابنُ الوقتِ وابنٌ لا يُفارقُ أباه، والأبُ الشفيقُ هو الصوفيُّ الذي ينظرُ إليه في وقتِه ولا يجعله محتاجًا إلى الغدِ، ويجعله مستغرقًا في رياضِ حسابِه السريعِ، لا ينتظرُ المستقبلَ كالعوامِّ، بل هو نهرٌ لا دهرٌ، فلا صباحَ عندَ الله ولا مساءَ، ولا ماضٍ ومستقبلٌ وأزلٌ وأبدٌ هناك. فآدمُ السابقُ والدجالُ المسبوقُ لا يكونان، فهذه الرسومُ في منطقةِ العقلِ الجزئيِّ، والروحُ الحيوانيةُ في عالمِ اللا مكانِ واللا زمانِ لا تعرفُ هذه الرسومَ. فهو ابنُ وقتٍ لا يُفهمُ منه إلا نفيُ تفرقةِ الأزمنةِ، كما يُفهمُ من قولِ «الله واحدٌ» نفيُ التعددِ لا حقيقةُ الوحدةِ ١٠١ بيتًا
- 089 بخش ۸۹ - حکایت شب دزدان کی سلطان محمود شب در میان ایشان افتاد کی من یکیام از شما و بر احوال ایشان مطلع شدن الی آخرهحكايةُ لصوصِ الليلِ الذين سقطَ السلطانُ محمودٌ بينهم ذاتَ ليلةٍ، قائلًا: أنا واحدٌ منكم، واطّلاعُه على أحوالِهم إلى آخره ١٠٥ بيتًا
- 090 بخش ۹۰ - قصهٔ آنک گاو بحری گوهر کاویان از قعر دریا بر آورد شب بر ساحل دریا نهد در درخش و تاب آن میچرد بازرگان از کمین برون آید چون گاو از گوهر دورتر رفته باشد بازرگان به لجم و گل تیره گوهر را بپوشاند و بر درخت گریزد الی آخر القصه و التقریبقصةُ بقرةِ البحرِ التي أخرجتْ جوهرةَ الكاويانِ من قاعِ البحرِ، وتضعُها على شاطئِ البحرِ ليلًا، وترعى في لمعانِها وبريقِها. ويخرجُ التاجرُ من كمينِه، وحينما تبتعدُ البقرةُ عن الجوهرةِ، يقومُ التاجرُ بتغطيةِ الجوهرةِ بالطينِ والوحلِ الأسودِ ويهربُ إلى شجرةٍ إلى آخرِ القصةِ والتقريبِ ١٩ بيتًا
- 091 بخش ۹۱ - رجوع کردن به قصهٔ طلب کردن آن موش آن چغز را لبلب جو و کشیدن سر رشته تا چغز را در آب خبر شود از طلب اوالعودةُ إلى قصةِ طلبِ الفأرِ لذلك الضفدعِ على شاطئِ النهرِ، وسحبِه لطرفِ الخيطِ حتى تعلمَ الضفدعُ في الماءِ بطلبِه ٣٣ بيتًا
- 092 بخش ۹۲ - قصهٔ عبدالغوث و ربودن پریان او را و سالها میان پریان ساکن شدن او و بعد از سالها آمدن او به شهر و فرزندان خویش را باز ناشکیفتن او از آن پریان به حکم جنسیت و همدلی او با ایشانقصةُ عبدِ الغوثِ واختطافِ الجنياتِ له، وإقامتِه سنواتٍ بين الجنياتِ، وبعدَ سنواتٍ عودتُه إلى المدينةِ، وعدمُ استطاعتِه فراقَ أولادِه من الجنياتِ بسببِ التجانسِ والتعاطفِ معهم ٤٠ بيتًا
- 093 بخش ۹۳ - داستان آن مرد کی وظیفه داشت از محتسب تبریز و وامها کرده بود بر امید آن وظیفه و او را خبر نه از وفات او حاصل از هیچ زندهای وام او گزارده نشد الا از محتسب متوفی گزارده شد چنانک گفتهاند لیس من مات فاستراح بمیت انما المیت میت الاحیاءقصةُ الرجلِ الذي كان له راتبٌ من محتسبِ تبريزَ، وقد استدانَ أموالًا أملًا في ذلك الراتبِ، وهو لا يعلمُ بوفاةِ المحتسبِ. وحاصلُ الأمرِ أنه لم يسددْ دينه أحدٌ من الأحياءِ، إلا أنَّ المحتسبَ المتوفى قد سدده، كما قيل: "ليس من مات فاستراح بميت، إنما الميتُ ميتُ الأحياءِ" ١٥ بيتًا
- 094 بخش ۹۴ - آمدن جعفر رضی الله عنه به گرفتن قلعه به تنهایی و مشورت کردن ملک آن قلعه در دفع او و گفتن آن وزیر ملک را کی زنهار تسلیم کن و از جهل تهور مکن کی این مرد میدست و از حق جمعیت عظیم دارد در جان خویش الی آخرهقدومُ جعفرٍ رضي الله عنه لأخذِ القلعةِ وحدَه، وتشاورُ ملكِ القلعةِ في دفعِه، وقولُ وزيرِ الملكِ له: حذارِ، استسلمْ ولا تجازفْ بالجهلِ، فإنَّ هذا الرجلَ شجاعٌ وله جمعيةٌ عظيمةٌ من الله في نفسِه إلى آخره ٧٧ بيتًا
- 095 بخش ۹۵ - رجوع کردن به حکایت آن شخص وام کرده و آمدن او به امید عنایت آن محتسب سوی تبریزالعودةُ إلى حكايةِ ذلك الشخصِ المدينِ وقدومِه إلى تبريزَ أملًا في عونِ ذلك المحتسبِ ١٨ بيتًا
- 096 بخش ۹۶ - باخبر شدن آن غریب از وفات آن محتسب و استغفار او از اعتماد بر مخلوق و تعویل بر عطای مخلوق و یاد نعمتهای حق کردنش و انابت به حق از جرم خود ثُمَّ الَّذینَ کَفَروا بِرَبِّهِمْ یَعْدِلونَعلمُ ذلك الغريبِ بوفاةِ المحتسبِ، واستغفارُه من الاعتمادِ على المخلوقِ والتعويلِ على عطاءِ المخلوقِ، وتذكرُه لنعمِ الله، وتوبتُه إلى الله من ذنبِه: "ثُمَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ يَعْدِلُونَ" ٩٦ بيتًا
- 097 بخش ۹۷ - مثل دوبین همچو آن غریب شهر کاش عمر نام کی از یک دکانش به سبب این به آن دکان دیگر حواله کرد و او فهم نکرد کی همه دکان یکیست درین معنی کی به عمر نان نفروشند هم اینجا تدارک کنم من غلط کردم نامم عمر نیست چون بدین دکان توبه و تدارک کنم نان یابم از همه دکانهای این شهر و اگر بیتدارک همچنین عمر نام باشم ازین دکان در گذرم محرومم و احولم و این دکانها را از هم جدا دانستهاممثلُ الأحولِ كمثلِ ذلك الغريبِ في مدينةِ كاشمرَ الذي حُوِّلَ من دكّانٍ إلى دكّانٍ آخرَ بسببِ هذا، ولم يفهمْ أنَّ كلَّ الدكاكينِ واحدةٌ في هذا المعنى، وهو أنهم لا يبيعون الخبزَ لعمرَ، فسأُدبرُ أمري هنا. لقد أخطأتُ، اسمي ليس عمرَ. إذا تبتُ وأصلحتُ في هذا الدكّانِ، سأجدُ الخبزَ من كلِّ دكاكينِ هذه المدينةِ، وإذا بقيتُ هكذا بلا إصلاحٍ باسمِ عمرَ، سأُحرمُ وأكونُ أحولَ، وقد ظننتُ أنَّ هذه الدكاكينَ منفصلةٌ بعضُها عن بعضٍ ٢٨ بيتًا
- 098 بخش ۹۸ - توزیع کردن پایمرد در جملهٔ شهر تبریز و جمع شدن اندک چیز و رفتن آن غریب به تربت محتسب به زیارت و این قصه را بر سر گور او گفتن به طریق نوحه الی آخرهتوزيعُ المُرْشِدِ في جميعِ مدينةِ تبريزَ وجمعُ قليلٍ من المالِ، وذهابُ ذلك الغريبِ إلى ضريحِ المحتسبِ للزيارةِ، وقولُه هذه القصةَ عندَ قبرِه بطريقةِ النوحِ إلى آخره ٩٧ بيتًا
- 099 بخش ۹۹ - دیدن خوارزمشاه رحمه الله در سیران در موکب خود اسپی بس نادر و تعلق دل شاه به حسن و چستی آن اسپ و سرد کردن عمادالملک آن اسپ را در دل شاه و گزیدن شاه گفت او را بر دید خویش چنانک حکیم رحمة الله علیه در الهینامه فرمود چون زبان حسد شود نخاس یوسفی یابی از گزی کرباس از دلالی برادران یوسف حسودانه در دل مشتریان آن چندان حسن پوشیده شد و زشت نمودن گرفت کی وَ کانوا فیهِ مِنَ الزّاهِدینَرؤيةُ خوارزمشاه رحمه الله في موكبِه حصانًا نادرًا جدًّا، وتعلّقُ قلبِ الملكِ بحسنِ وجماِل ذلك الحصانِ وذكائِه، وتثبيطُ عمادِ الملكِ لهذا الحصانِ في قلبِ الملكِ، واختيارُ الملكِ لقولِه على رؤيتِه، كما قال الحكيمُ رحمة الله عليه في "إلهي ناما": "عندما يصبحُ لسانُ الحسدِ سمسارًا، تجدُ يوسفًا بثوبٍ خشنٍ". فبسببِ دلالةِ إخوةِ يوسفَ الحسودةِ، أُخفي ذلك الجمالُ الكثيرُ في قلوبِ المشترين وبدأ يظهرُ قبيحًا حتى: "وَكَانُوا فِيهِ مِنَ الزَّاهِدِينَ" ٥٥ بيتًا
- 100 بخش ۱۰۰ - ماخذهٔ یوسف صدیق صلواتالله علیه به حبس بضع سنین به سبب یاری خواستن از غیر حق و گفتن اذکرنی عند ربک مع تقریرهمؤاخذةُ يوسفَ الصدّيقِ صلواتُ الله عليه بالحبسِ بضعَ سنينَ بسببِ استعانتِه بغيرِ الحقِّ وقولِه: "اذكرني عندَ ربك" مع تقريرِه ١١٨ بيتًا
- 101 بخش ۱۰۱ - رجوع کردن به قصهٔ آن پایمرد و آن غریب وامدار و بازگشتن ایشان از سر گور خواجه و خواب دیدن پایمرد خواجه را الی آخرهالعودةُ إلى قصةِ ذلك المُرْشِدِ وذلك الغريبِ المدينِ، وعودتِهما من عندِ قبرِ الخواجةِ، ورؤيةِ المُرْشِدِ للخواجةِ في المنامِ إلى آخره ١٥ بيتًا
- 102 بخش ۱۰۲ - گفتن خواجه در خواب به آن پایمرد وجوه وام آن دوست را کی آمده بود و نشان دادن جای دفن آن سیم و پیغام کردن به وارثان کی البته آن را بسیار نبینند وهیچ باز نگیرند و اگر چه او هیچ از آن قبول نکند یا بعضی را قبول نکند هم آنجا بگذارند تا هر آنک خواهد برگیرد کی من با خدا نذرها کردم کی از آن سیم به من و به متعلقان من حبهای باز نگردد الی آخرهقولُ الخواجةِ في المنامِ للمُرْشِدِ عن أوجهِ دَيْنِ ذلك الصديقِ الذي أتى، وتحديدُ مكانِ دفنِ تلك الفضةِ، وإرسالُ رسالةٍ إلى الورثةِ بألا يُكثروا منها ولا يأخذوا منها شيئًا، حتى لو لم يقبلْ شيئًا منها أو بعضًا، فليتركوها هناك ليأخذَها من شاءَ، فإني نذرتُ لله نذورًا بألا يرجعَ لي ولأقاربي منها حبةٌ واحدةٌ إلى آخره ٥٠ بيتًا
- 103 بخش ۱۰۳ - حکایت آن پادشاه و وصیت کردن او سه پسر خویش را کی درین سفر در ممالک من فلان جا چنین ترتیب نهید و فلان جا چنین نواب نصب کنید اما الله الله به فلان قلعه مروید و گرد آن مگردیدحكايةُ ذلك الملكِ ووصيتِه لأبنائه الثلاثةِ: في هذه الرحلةِ في مملكتي، رتّبوا في المكانِ الفلانيِّ كذا، وعيّنوا في المكانِ الفلانيِّ نوّابًا، ولكنْ، الله الله، لا تذهبوا إلى تلك القلعةِ الفلانيةِ ولا تقتربوا منها ١٣ بيتًا
- 104 بخش ۱۰۴ - بیان استمداد عارف از سرچشمهٔ حیات ابدی و مستغنی شدن او از استمداد و اجتذاب از چشمههای آبهای بیوفا کی علامة ذالک التجافی عن دار الغرور کی آدمی چون بر مددهای آن چشمهها اعتماد کند در طلب چشمهٔ باقی دایم سست شود کاریز درون جان تو میباید کز عاریهها ترا دری نگشاید یک چشمهٔ آب از درون خانه به زان جویی که آن ز بیرون آیدبيانُ استمدادِ العارفِ من نبعِ الحياةِ الأبديةِ، واستغناؤه عن الاستمدادِ والجذبِ من ينابيعِ المياهِ الخائنةِ، علامةُ ذلك التجافي عن دارِ الغرورِ، فالإنسانُ إذا اعتمدَ على إمداداتِ تلك الينابيعِ، يتراخى دائمًا في طلبِ النبعِ الباقي. يجبُ أن تكونَ قناتُ الماءِ من داخلِ روحِكَ، حتى لا تفتحَ لكَ أبوابًا من العارياتِ. نبعُ ماءٍ واحدٍ من داخلِ البيتِ خيرٌ من جدولٍ يأتي من الخارجِ ٣٤ بيتًا
- 105 بخش ۱۰۵ - روان شدن شهزادگان در ممالک پدر بعد از وداع کردن ایشان شاه را و اعادت کردن شاه وقت وداع وصیت را الی آخرهانطلاقُ الأمراءِ في مملكةِ أبيهم بعدَ وداعِهم الملكَ، وإعادةُ الملكِ وصيتَه وقتَ الوداعِ إلى آخره ٦٩ بيتًا
- 106 بخش ۱۰۶ - رفتن پسران سلطان به حکم آنک الانسان حریص علی ما منع ما بندگی خویش نمودیم ولیکن خوی بد تو بنده ندانست خریدن به سوی آن قلعهٔ ممنوع عنه آن همه وصیتها و اندرزهای پدر را زیر پا نهادند تا در چاه بلا افتادند و میگفتند ایشان را نفوس لوامه الم یاتکم نذیر ایشان میگفتند گریان و پشیمان لوکنا نسمع او نعقل ماکنا فی اصحاب السعیرذهابُ أبناءِ السلطانِ بحكمِ أنَّ "الإنسانَ حريصٌ على ما مُنعَ"، "قد أظهرنا عبوديتنا ولكنَّ سوءَ طبعكَ لم يعرفْ كيف يشتري عبدًا"، إلى تلك القلعةِ الممنوعةِ، وقد وضعوا كلَّ وصايا والدهم ونصائحِه تحتَ أقدامِهم حتى سقطوا في بئرِ البلاءِ، وكانت نفوسُهم اللوامةُ تقولُ لهم: "ألم يأتكم نذيرٌ؟"، وكانوا يقولون باكين نادمين: "لو كنا نسمعُ أو نعقلُ ما كنا في أصحابِ السعيرِ" ٦١ بيتًا
- 107 بخش ۱۰۷ - دیدن ایشان در قصر این قلعهٔ ذات الصور نقش روی دختر شاه چین را و بیهوش شدن هر سه و در فتنه افتادن و تفحص کردن کی این صورت کیسترؤيتُهم في قصرِ هذه القلعةِ ذاتِ الصورِ صورةَ وجهِ ابنةِ ملكِ الصينِ، وغشيانُهم ثلاثتُهم، ووقوعُهم في الفتنةِ، واستفسارُهم: من هي صاحبةُ هذه الصورةِ؟ ٣٩ بيتًا
- 108 بخش ۱۰۸ - حکایت صدر جهان بخارا کی هر سایلی کی به زبان بخواستی از صدقهٔ عام بیدریغ او محروم شدی و آن دانشمند درویش به فراموشی و فرط حرص و تعجیل به زبان بخواست در موکب صدر جهان از وی رو بگردانید و او هر روز حیلهٔ نو ساختی و خود را گاه زن کردی زیر چادر وگاه نابینا کردی و چشم و روی خود بسته به فراستش بشناختی الی آخرهحكايةُ صدرِ جهانِ بخارى الذي كان أيُّ سائلٍ يسألُ بلسانِه يُحرمُ من صدقتِه العامةِ الكريمةِ. وقد سألَ ذلك العالمُ الفقيرُ بلسانِه ناسيًا وبسببِ فرطِ حرصِه وعجلتِه في موكبِ صدرِ جهانَ، فأعرضَ عنه. وكان الفقيرُ كلَّ يومٍ يبتكرُ حيلةً جديدةً، فمرةً يتنكّرُ في زيِّ امرأةٍ تحتَ الشادورِ، ومرةً يتظاهرُ بالعمى ويغطي عينيه ووجهه، فكان يعرفُه بفراستِه إلى آخره ٤٤ بيتًا
- 109 بخش ۱۰۹ - حکایت آن دو برادر یکی کوسه و یکی امرد در عزب خانهای خفتند شبی اتفاقا امرد خشتها بر مقعد خود انبار کرد عاقبت دباب دب آورد و آن خشتها را به حیله و نرمی از پس او برداشت کودک بیدار شد به جنگ کی این خشتها کو کجا بردی و چرا بردی او گفت تو این خشتها را چرا نهادی الی آخرهحكايةُ الأخوينِ، أحدهما أجردُ والآخرُ أمردُ، ناما في بيتٍ واحدٍ ذاتَ ليلةٍ. وبالصدفةِ، جمعَ الأمردُ الطوبَ على مؤخرتِه. وفي النهايةِ، أتى الدبابُ وأخذَ ذلك الطوبَ بحيلةٍ ورفقٍ من خلفِه. استيقظَ الطفلُ للقتالِ: أين الطوبُ؟ إلى أين أخذته؟ ولماذا أخذته؟ فقال: لماذا وضعتَ هذا الطوبَ؟ إلى آخره ٤١ بيتًا
- 110 بخش ۱۱۰ - در تفسیر این خبر کی مصطفی صلواتالله علیه فرمود منهومان لا یشبعان طالب الدنیا و طالب العلم کی این علم غیر علم دنیا باید تا دو قسم باشد اما علم دنیا هم دنیا باشد الی آخره و اگر همچنین شود کی طالب الدنیا و طالب الدنیا تکرار بود نه تقسیم مع تقریرهفي تفسيرِ هذا الخبرِ الذي قال فيه المصطفى صلواتُ الله عليه: "مَنْهُومانِ لا يَشْبَعَانِ: طالبُ الدنيا وطالبُ العلمِ". ويجبُ أن يكونَ هذا العلمُ غيرَ علمِ الدنيا حتى يكونَ قسمينِ. أما علمُ الدنيا فهو الدنيا إلى آخره. وإذا كان كذلك، فإنَّ "طالبَ الدنيا وطالبَ الدنيا" يكونُ تكرارًا لا تقسيمًا مع تقريرِه ٣ بيتًا
- 111 بخش ۱۱۱ - بحث کردن آن سه شهزاده در تدبیر آن واقعهمناقشةُ الأمراءِ الثلاثةِ في تدبيرِ تلك الواقعةِ ٥ بيتًا
- 112 بخش ۱۱۲ - مقالت برادر بزرگینمقولةُ الأخِ الأكبرِ ٢٢ بيتًا
- 113 بخش ۱۱۳ - ذکر آن پادشاه که آن دانشمند را به اکراه در مجلس آورد و بنشاند ساقی شراب بر دانشمند عرضه کرد ساغر پیش او داشت رو بگردانید و ترشی و تندی آغاز کرد شاه ساقی را گفت کی هین در طبعش آر ساقی چندی بر سرش کوفت و شرابش در خورد داد الی آخرهذكرُ ذلك الملكِ الذي أحضرَ ذلك العالمَ كرهًا إلى المجلسِ وأجلسَه. فقدمَ الساقي الشرابَ للعالمِ. فوضعَ الكأسَ أمامه، فأعرضَ عنه وبدأ بالعبوسِ والتذمرِ. فقال الملكُ للساقي: هيا، اجعلْه يشربْ. فضربه الساقي على رأسه عدةَ مراتٍ وأعطاه الشرابَ ليشربَه إلى آخره ٦٦ بيتًا
- 114 بخش ۱۱۴ - روان گشتن شاهزادگان بعد از تمام بحث و ماجرا به جانب ولایت چین سوی معشوق و مقصود تا به قدر امکان به مقصود نزدیکتر باشند اگر چه راه وصل مسدودست به قدر امکان نزدیکتر شدن محمودست الی آخرهانطلاقُ الأمراءِ بعدَ انتهاءِ النقاشِ والحديثِ نحو ولايةِ الصينِ، إلى المعشوقِ والمقصودِ، ليكونوا أقربَ ما يمكنُ إلى المقصودِ، وإنْ كان طريقُ الوصلِ مسدودًا، فإنَّ الاقترابَ قدرَ الإمكانِ محمودٌ إلى آخره ٦ بيتًا
- 115 بخش ۱۱۵ - حکایت امرء القیس کی پادشاه عرب بود و به صورت عظیم به جمال بود یوسف وقت خود بود و زنان عرب چون زلیخا مردهٔ او و او شاعر طبع قفا نبک من ذکری حبیب و منزل چون همه زنان او را به جان میجستند ای عجب غزل او و نالهٔ او بهر چه بود مگر دانست کی اینها همه تمثال صورتیاند کی بر تختههای خاک نقش کردهاند عاقبت این امرء القیس را حالی پیدا شد کی نیمشب از ملک و فرزند گریخت و خود را در دلقی پنهان کرد و از آن اقلیم به اقلیم دیگر رفت در طلب آن کس کی از اقلیم منزه است یختص برحمته من یشاء الی آخرهحكايةُ امرئ القيسِ الذي كان ملكَ العربِ، وكان شديدَ الجمالِ، يوسفَ زمانِه، ونساءُ العربِ، كزليخا، متيِّماتٌ به، وكان شاعرًا طبعًا، "قفا نبكِ من ذكرى حبيبٍ ومنزلِ". ولأنَّ كلَّ النساء كنَّ يطلبنه بلهفةٍ، يا للعجبِ، ما سببُ غزلِه ونوحِه؟ لعله علمَ أنَّ هؤلاءِ كلهم تماثيلُ صوريةٌ نقشوا على ألواحِ الترابِ. وفي النهايةِ، حدثَ لامرئ القيسِ حالٌ، فهربَ في منتصفِ الليلِ من الملكِ والولدِ، وأخفى نفسَه في خِرقةٍ، وذهبَ من إقليمٍ إلى إقليمٍ آخرَ بحثًا عن ذلك الذي هو من الإقليمِ المنزَّهِ: "يَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ يَشَاءُ" إلى آخره ٦٨ بيتًا
- 116 بخش ۱۱۶ - بعد مکث ایشان متواری در بلاد چین در شهر تختگاه و بعد دراز شدن صبر بیصبر شدن آن بزرگین کی من رفتم الوداع خود را بر شاه عرضه کنم اما قدمی تنیلنی مقصودی او القی راسی کفادی ثم یا پای رساندم به مقصود و مراد یا سر بنهم همچو دل از دست آنجا و نصیحت برادران او را سود ناداشتن یا عاذل العاشقین دع فة اضلها الله کیف ترشدها الی آخرهبعدَ إقامتِهم متخفّين في بلادِ الصينِ في عاصمةِ الملكِ، وبعدَ طولِ الصبرِ، فقدَ الأخُ الأكبرُ صبرَه، قائلًا: لقد ذهبتُ، الوداعَ. سأعرضُ نفسي على الملكِ، "أما قدمي تُنيلُني مقصودي أو أُلْقِي رأسي كفادي". فإما أن تصلَ قدماي إلى المقصودِ والمرادِ، أو أضعَ رأسي يائسًا من ذلك. ونصيحةُ إخوتِه لم تُفدْه: "يا عاذلَ العاشقين دعْ فئةً أضلها الله كيف ترشدها" إلى آخره ١٢٠ بيتًا
- 117 بخش ۱۱۷ - بیان مجاهد کی دست از مجاهده باز ندارد اگر چه داند بسطت عطاء حق را کی آن مقصود از طرف دیگر و به سبب نوع عمل دیگر بدو رساند کی در وهم او نبوده باشد او همه وهم و اومید درین طریق معین بسته باشد حلقهٔ همین در میزند بوک حق تعالی آن روزی را از در دیگر بدو رساند کی او آن تدبیر نکرده باشد و یرزقه من حیث لا یحتسب العبد یدبر والله یقدر و بود کی بنده را وهم بندگی بود کی مرا از غیر این در برساند اگر چه من حلقهٔ این در میزنم حق تعالی او را هم ازین در روزی رساند فیالجمله این همه درهای یکی سرایست مع تقریرهبيانُ المجاهدِ الذي لا يتركُ الجهادَ، حتى لو علمَ بسطةَ عطاءِ الله، فإنَّ ذلك المقصودَ يأتي إليه من جهةٍ أخرى وبسببِ نوعٍ آخرَ من العملِ لم يكن في وهمِه. فهو قد ربطَ كلَّ وهمِه وأملِه في هذا الطريقِ المعينِ، ويقرعُ هذا البابَ، لعلَّ الله تعالى يرزقُه من بابٍ آخرَ لم يدبّرْه، "وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لَا يَحْتَسِبُ الْعَبْدُ يُدَبِّرُ وَاللَّهُ يُقَدِّرُ". وقد يكونُ للعبدِ وهمُ العبوديةِ، بأنَّ الله سيرزقُه من غيرِ هذا البابِ، وإنْ كنتُ أقرعُ هذا البابَ، فالله تعالى يرزقُه من هذا البابِ نفسه. في الجملةِ، كلُّ هذه أبوابُ بيتٍ واحدٍ مع تقريرِه ٣١ بيتًا
- 118 بخش ۱۱۸ - حکایت آن شخص کی خواب دید کی آنچ میطلبی از یسار به مصر وفا شود آنجا گنجیست در فلان محله در فلان خانه چون به مصر آمد کسی گفت من خواب دیدهام کی گنجیست به بغداد در فلان محله در فلان خانه نام محله و خانهٔ این شخص بگفت آن شخص فهم کرد کی آن گنج در مصر گفتن جهت آن بود کی مرا یقین کنند کی در غیر خانهٔ خود نمیباید جستن ولیکن این گنج یقین و محقق جز در مصر حاصل نشودحكايةُ الرجلِ الذي رأى في المنامِ أنَّ ما تطلبُه من الغنى سيتحققُ في مصرَ. هناك كنزٌ في الحيِّ الفلانيِّ في البيتِ الفلانيِّ. فلما جاءَ إلى مصرَ، قال له شخصٌ: لقد رأيتُ في المنامِ أنَّ هناك كنزًا في بغدادَ في الحيِّ الفلانيِّ في البيتِ الفلانيِّ. وذكرَ اسمَ الحيِّ والبيتِ الذي يسكنُ فيه هذا الشخصُ. فعلمَ الرجلُ أنَّ قولَ الكنزِ في مصرَ كان لكي يتأكدوا من أنه لا يجبُ البحثُ إلا في بيتِه، ولكنَّ هذا الكنزَ المتيقَّنَ والمحققَ لا يوجدُ إلا في مصرَ ١١ بيتًا
- 119 بخش ۱۱۹ - سبب تاخیر اجابت دعای مؤمنسببُ تأخيرِ إجابةِ دعاءِ المؤمنِ ٢١ بيتًا
- 120 بخش ۱۲۰ - رجوع کردن به قصهٔ آن شخص کی به او گنج نشان دادند به مصر و بیان تضرع او از درویشی به حضرت حقالعودةُ إلى قصةِ ذلك الشخصِ الذي أُرشِدَ إلى كنزٍ في مصرَ، وبيانُ تضرّعِه من فقره إلى حضرةِ الحقِّ ١٧ بيتًا
- 121 بخش ۱۲۱ - رسیدن آن شخص به مصر و شب بیرون آمدن به کوی از بهر شبکوکی و گدایی و گرفتن عسس او را و مراد او حاصل شدن از عسس بعد از خوردن زخم بسیار و عَسی أَنْ تَکْرَهوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ و قوله تعالی سَیَجْعَلُ اللهُ بَعْدَ عُسْرٍ یُسْراً و قوله علیهالسلام اشتدّی ازمّة تنفرجی و جمیع القرآن و الکتب المنزلة فی تقریر هذاوصولُ ذلك الشخصِ إلى مصرَ، وخروجُه ليلًا إلى الشارعِ من أجلِ السرقةِ والتسولِ، وقيامُ العسسِ بالقبضِ عليه، وتحققُ مرادِه من العسسِ بعدَ تلقّيه ضربًا كثيرًا. وقولُه تعالى: "عَسَى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ"، وقولُه تعالى: "سَيَجْعَلُ اللَّهُ بَعْدَ عُسْرٍ يُسْرًا"، وقولُه عليه السلام: "اشتدّي أزمةٌ تنفرجي"، وجميعُ القرآنِ والكتبِ المنزلةِ في تقريرِ هذا ١٩ بيتًا
- 122 بخش ۱۲۲ - بیان این خبر کی الکذب ریبة والصدق طمانینةبيانُ هذا الخبرِ: "الكذبُ ريبةٌ والصدقُ طمأنينةٌ" ٥٧ بيتًا
- 123 بخش ۱۲۳ - مثلمثل ٥ بيتًا
- 124 بخش ۱۲۴ - بازگشتن آن شخص شادمان و مراد یافته و خدای را شکر گویان و سجده کنان و حیران در غرایب اشارات حق و ظهور تاویلات آن در وجهی کی هیچ عقلی و فهمی بدانجا نرسدعودةُ ذلك الشخصِ فرحًا وقد تحقّقَ مرادُه، شاكرًا لله، ساجدًا، حائرًا في غرائبِ إشاراتِ الحقِّ وظهورِ تأويلاتِها على وجهٍ لا يدركُه عقلٌ ولا فهمٌ ٤٩ بيتًا
- 125 بخش ۱۲۵ - مکرر کردن برادران پند دادن بزرگین را و تاب ناآوردن او آن پند را و در رمیدن او ازیشان شیدا و بیخود رفتن و خود را در بارگاه پادشاه انداختن بیدستوری خواستن لیک از فرط عشق و محبت نه از گستاخی و لاابالی الی آخرهتكرارُ الإخوةِ نصحَ الأخِ الأكبرِ، وعدمُ صبرِه على تلك النصيحةِ، وهربُه منهم ذاهبًا مشتتًا وفاقدًا لوعيه، ورميُ نفسِه في بلاطِ الملكِ دونَ طلبِ إذنٍ، ولكنْ بسببِ فرطِ العشقِ والمحبةِ لا من الجرأةِ واللامبالاةِ إلى آخره ٦٣ بيتًا
- 126 بخش ۱۲۶ - مفتون شدن قاضی بر زن جوحی و در صندوق ماندن و نایب قاضی صندوق را خریدن باز سال دوم آمدن زن جوحی بر امید بازی پارینه و گفتن قاضی کی مرا آزاد کن و کسی دیگر را بجوی الی آخر القصهافتتانُ القاضي بامرأةِ جحا، وبقاؤه في الصندوقِ، وشراءُ نائبِ القاضي الصندوقَ. وفي العامِ الثاني جاءتْ امرأةُ جحا أملًا في اللعبِ السابقِ، وقولُ القاضي: حرِّرْني وابحثْ عن شخصٍ آخرَ إلى آخرِ القصةِ ٢٦ بيتًا
- 127 بخش ۱۲۷ - رفتن قاضی به خانهٔ زن جوحی و حلقه زدن جوحی به خشم بر در و گریختن قاضی در صندوقی الی آخرهذهابُ القاضي إلى بيتِ امرأةِ جحا، وضربُ جحا الجرسَ غاضبًا على البابِ، وهربُ القاضي إلى صندوقٍ إلى آخره ٤٥ بيتًا
- 128 بخش ۱۲۸ - آمدن نایب قاضی میان بازار و خریداری کردن صندوق را از جوحی الی آخرهقدومُ نائبِ القاضي إلى السوقِ وشراؤه الصندوقَ من جحا إلى آخره ١٨ بيتًا
- 129 بخش ۱۲۹ - در تفسیر این خبر کی مصطفی صلواتالله علیه فرمود من کنت مولاه فعلی مولاه تا منافقان طعنه زدند کی بس نبودش کی ما مطیعی و چاکری نمودیم او را چاکری کودکی خلم آلودمان هم میفرماید الی آخرهفي تفسيرِ هذا الخبرِ الذي قال فيه المصطفى صلواتُ الله عليه: "من كنتُ مولاه فعليٌّ مولاه"، حتى عيّرَ المنافقونَ قائلين: ألم يكفِه أن أظهرنا له الطاعةَ والخدمةَ، حتى يأمرنا بخدمةِ طفلٍ ملوثٍ؟ إلى آخره ١٥ بيتًا
- 130 بخش ۱۳۰ - باز آمدن زن جوحی به محکمهٔ قاضی سال دوم بر امید وظیفهٔ پارسال و شناختن قاضی او را الی اتمامهعودةُ امرأةِ جحا إلى محكمةِ القاضي في العامِ الثاني أملًا في راتبِ العامِ الماضي، وتعرُّفُ القاضي عليها إلى تمامِه ٣٦ بيتًا
- 131 بخش ۱۳۱ - باز آمدن به شرح قصهٔ شاهزاده و ملازمت او در حضرت شاهالعودةُ إلى شرحِ قصةِ الأميرِ وملازمتِه في حضرةِ الملكِ ١٩ بيتًا
- 132 بخش ۱۳۲ - در بیان آنک دوزخ گوید کی قنطرهٔ صراط بر سر اوست ای مؤمن از صراط زودتر بگذر زود بشتاب تا عظمت نور تو آتش ما را نکشد جز یا مؤمن فان نورک اطفاء ناریفي بيانِ أنَّ جهنمَ تقولُ، "جسرُ الصراطِ فوقي، أيها المؤمنُ، مرَّ على الصراطِ بسرعةٍ، عجّلْ حتى لا يُطفئَ نورُكَ نارَنا، إلا يا مؤمنُ، فإنَّ نورَكَ يُطفئُ ناري" ٢٦ بيتًا
- 133 بخش ۱۳۳ - متوفی شدن بزرگین از شهزادگان و آمدن برادر میانین به جنازهٔ برادر کی آن کوچکین صاحبفراش بود از رنجوری و نواختن پادشاه میانین را تا او هم لنگ احسان شد ماند پیش پادشاه صد هزار از غنایم غیبی و غنی بدو رسید از دولت و نظر آن شاه مع تقریر بعضهوفاةُ الأخِ الأكبرِ من الأمراءِ، ومجيءُ الأخِ الأوسطِ لجنازةِ أخيه، وكان الأخُ الأصغرُ ملازمًا للفراشِ بسببِ مرضٍ، وإكرامُ الملكِ للأخِ الأوسطِ حتى صارَ هو أيضًا غارقًا في الإحسانِ، وبقيَ عندَ الملكِ، ووصلَ إليه مئاتُ الآلافِ من الغنائمِ الغيبيةِ والغنى من دولةِ ذلك الملكِ ونظرِه مع تقريرِ بعضِه ١٢٥ بيتًا
- 134 بخش ۱۳۴ - وسوسهای کی پادشاهزاده را پیدا شد از سبب استغنایی و کشفی کی از شاه دل او را حاصل شده بود و قصد ناشکری و سرکشی میکرد شاه را از راه الهام و سر شاه را خبر شد دلش درد کرد روح او را زخمی زد چنانک صورت شاه را خبر نبود الی آخرهوسوسةٌ أصابتِ الأميرَ بسببِ الغنى والكشفِ الذي حصلَ له من ملكِ قلبه، وكان ينوي الجحودَ والتمردَ على الملكِ. فعلمَ الملكُ ذلك بالإلهامِ والسرِّ، فتألمَ قلبُه، وأصابتْ روحُه جرحًا لم يعلمْ به ظاهرُ الملكِ إلى آخره ٣٨ بيتًا
- 135 بخش ۱۳۵ - خطاب حق تعالی به عزرائیل علیهالسلام کی ترا رحم بر کی بیشتر آمد ازین خلایق کی جانشان قبض کردی و جواب دادن عزرائیل حضرت راخطابُ الله تعالى لعزرائيلَ عليه السلام: من كنتَ ترحمُه أكثرَ من هؤلاءِ الخلقِ الذين قبضتَ أرواحَهم؟ وجوابُ عزرائيلَ للحقِّ ١٨ بيتًا
- 136 بخش ۱۳۶ - کرامات شیخ شیبان راعی قدس الله روحه العزیزكراماتُ الشيخِ شيبانِ الراعي قدّس الله روحه العزيزَ ١٦ بيتًا
- 137 بخش ۱۳۷ - رجوع کردن به قصهٔ پروردن حق تعالی نمرود را بیواسطهٔ مادر و دایه در طفلیالعودةُ إلى قصةِ رعايةِ الله تعالى لنمرودَ دونَ واسطةِ أمٍّ أو مرضعةٍ في طفولتِه ٣٤ بيتًا
- 138 بخش ۱۳۸ - رجوع کردن بدان قصه کی شاهزاده بدان طغیان زخم خورد از خاطر شاه پیش از استکمال فضایل دیگر از دنیا برفتالعودةُ إلى تلك القصةِ التي أصيبَ فيها الأميرُ بجرحٍ بسببِ طغيانِه من خاطرِ الملكِ قبلَ استكمالِ فضائلَ أخرى، وماتَ من الدنيا ١٢ بيتًا
- 139 بخش ۱۳۹ - وصیت کردن آن شخص کی بعد از من او برد مال مرا از سه فرزند من کی کاهلترستوصيةُ ذلك الشخصِ: بعدَ موتي، يرثُ مالي من أبنائي الثلاثةِ الأكثرُ كسلًا ٢٥ بيتًا
- 140 بخش ۱۴۰ - مثلمثل ١٤ بيتًا