اقرأ دفتر ٦ تمام كتاب الموطأ الكريم بيت ٦٠

M6:60 — آن جهانست اصل این پرغم وثاق / وصل باشد اصل هر هجر و فراق

آن جهانست اصل این پرغم وثاقوصل باشد اصل هر هجر و فراق
✦ اعرض هذا البيت بـ العربية

M6:60

❋ ❋ ❋

شرحِ سروش — من محاضراته المسجلة عن المثنوي

عبدالکریم سروش از درس‌گفتارهای مثنوی ↗

این متن بر پایهٔ سخنرانی‌های ضبط‌شدهٔ دکتر سروش دربارهٔ مثنوی بازنویسی شده است. بازبینی نهایی توسط ایشان انجام نشده.

ترجمه و معنا

ترجمه به فارسی روان: آن جهانِ فراخ و بی‌غم، ریشهٔ این سرای پراندوه و تنگ ماست؛ و وصل است که سرچشمه و اصل هر هجران و فراقی است که ما می‌کشیم. معنا: این بیت بیانگر یک اصل متافیزیکی است: عالم غیب و روح که از غم و تنگی تهی است، سرچشمهٔ این جهان مادی پراندوه است، و هر جدایی و فراقی که در این دنیا تجربه می‌کنیم، تنها به دلیل وجود یک پیوند و وصال ازلی است که آن را از دست داده‌ایم.

شرح

این بیت، در ژرفای خود، بیانگر یک اصل بنیادین در جهان‌بینی مولوی است؛ اصلی که از بی‌رنگی آغاز می‌شود و به فراق می‌رسد. به اعتقاد من، مولوی در اینجا می‌گوید که «آن جهان»، یعنی عالم لاهوت و غیب، جهان فراخی و بی‌غمی است. در آن مرتبه، غم راه ندارد؛ ملائکه هیچ‌گاه غمگین نمی‌شوند. این سخنی است که مولوی بارها در دفترهای مثنوی، خصوصاً در دفتر اول، به تفصیل شرح داده است: غم، محصول طبیعت است و در ماوراء طبیعت جای ندارد.

چرا این جهان «پرغم وثاق» است؟ زیرا عالم رنگ و صورت، عالمی تنگ است. تنگنا و محدودیت، خودبه‌خود ملال‌آور است. گویی انسانی را به زندانی تنگ افکنند؛ افسرده و غمگین می‌شود. اما هرگاه به فراخی و انبساط برسیم، دل ما باز می‌شود و این انبساط خاطر، حاصل گسترش روح در عالم بالاست. مولوی خود می‌گوید که باید «خانه» (یعنی همین جهان تنگ و زندان‌مانند) را سوخت و به «بیابان» (که دشت فراخ و منبسط عالم علوی است) رسید؛ این همان حرکت از جسم به جان است.

نکتهٔ دوم و بسیار عمیق بیت این است که «وصل باشد اصل هر هجر و فراق». این یک اصل فلسفی و وجودی است که می‌گوید: اگر از آغاز وصالی نبوده باشد، فراقی نیز وجود نخواهد داشت. فراق، همواره مستلزم یک وصل پیشین است. مثال ملموس آن، همان ازدواج و طلاق است؛ ازدواج (وصل) اصل هر طلاق (فراق) است. این بیانگر آن است که ما گمان نکنیم جدایی وضعی ازلی است و از نیستی برآمده‌ایم؛ بلکه جدایی ما از مبدأ، از یک وصالِ بنیادین حکایت می‌کند. این جهانِ پرغم از آن جهان بی‌غم می‌آید؛ درست مثل اینکه صورت از بی‌صورتی، و غم از بی‌غمی پدید می‌آید. آن جهان منبسط، وقتی تنگ‌تر می‌شود، غم در آن پیدا می‌شود و بدین ترتیب، صورت از بی‌صورتی و غم از بی‌غمی بیرون می‌تراود.

مولوی در ادامه می‌گوید که گوهر جان آدمی «ورای فصل‌هاست»؛ یعنی فراسوی جدایی‌ها و تفاوت‌هاست. جان از جنس طبیعت نیست، بلکه خوی آن خوی الهی است و اهل وحدت و بی‌رنگی. صوفیه این را به «تروحن» و «تجسد» تعبیر کرده‌اند. هرچه روح آدمی فربه‌تر شود و بر جسم چیره گردد، به وحدت و بی‌رنگی نزدیک‌تر می‌شویم و جنگ و نزاع از میان برمی‌خیزد. پیامبران و اولیا با یکدیگر نزاع ندارند، چرا که همه روح‌اند؛ عالم جان را نزاعی نیست. نزاع و تخاصم از آنِ عالم جسم و تنگنای مادیات است؛ از همین رو، بهشت، عالم روح و جان است و جهنم، عالم جسم و تخاصم. این بیت بنیاد اصلی این نگاه را پی می‌ریزد که بازگشت به اصل، بازگشت به وصل و بی‌غمی است.

نکات کلیدی

  • منشأ غم در جهان مادی، تنگنا و محدودیت آن است، در حالی که عالم روح فراخ و بی‌غم است.
  • هر فراق و هجری، گواه یک وصال ازلی است؛ اگر وصل نبود، فراقی در کار نبود.
  • آن جهانِ بی‌رنگ و بی‌غم، اصل و ریشهٔ این جهان رنگارنگ و پرغم است.
  • حرکت از جسم به جان، به معنای حرکت از تنگی و تفرقه به فراخی و وحدت است.
  • نیکان و اولیا اهل نزاع نیستند زیرا روحشان بر جسمشان غلبه یافته و به عالم وحدت نزدیک‌تر شده‌اند.

Sources: d6-s02 · 00:36:00 d6-s02 · 00:36:56 d6-s02 · 00:39:06 d6-s02 · 00:40:20 d6-s02 · 00:42:53

به زبانِ تو — بلغتك · AI

Discussion — Ask about this beyt — answered from the Masnavi, every verse cited

Your conversation stays on this device unless you share it.

What readers asked

No questions shared yet — yours could be the first.