ديوان شمس› غزل ١٠٧٢› بيت ٧ → السابق · التالي ←
ديوان شمس · غزل شمارهٔ ۱۰۷۲
- صوفیان صاف را گویی که دُردی خوردهاند صوفیان را صاف میدارد تو بستان درده گیر
G1072:7
بلغتك
لا توجد ترجمة بلغتك بعد — يتم إنشاؤها للغزل بأكمله مرة واحدة:
ai-draft · gemini-2.5-pro
شرح هذا البيت
لم يُكتب بعد — قراءة متعمقة لهذا البيت في سياق غزله:
الغزل الكامل ↗
- 1 گر خورد آن شیر عشقت خون ما را خورده گیر·ور سپارم هر دمی جان دگر بسپرده گیر
- 2 سردهم این دم توی می بیمحابا میخورم·گر کسی آید برد دستار و کفشم برده گیر
- 3 گر بگوید هوشیاری زرق را پروردهای·با چنین برقی پیاپی زرق را پرورده گیر
- 4 جان من طغرای باقی دارد اندر دست خویش·صورتم امروز و فرداییست او را مرده گیر
- 5 از خدا دریا همیخواهی و مار خشکییی·چون تو ماهی نیستی دریا به دست آورده گیر
- 6 غوره افشاری و گویی من ریاضت میکنم·چونک میخواره نهای رو شیره افشرده گیر
- 7 صوفیان صاف را گویی که دُردی خوردهاند·صوفیان را صاف میدارد تو بستان درده گیر
- 8 هر شکوفه کز می ما نیست خندان بر درخت·گرچه او تازهست و خندان هم کنون پژمرده گیر
- 9 شمس تبریزی تو خورشیدی و از تو چاره نیست·چونک بیتو شب بوَد استارهها بشمرده گیر
ganjoor: sh1072 · public domain