ديوان شمس› غزل ١١٧٠› بيت ٢ → السابق · التالي ←
ديوان شمس · غزل شمارهٔ ۱۱۷۰
- ور همه در زهر دهی غوطهام زهر مرا غوطه ده اندر شکر
G1170:2
بلغتك
لا توجد ترجمة بلغتك بعد — يتم إنشاؤها للغزل بأكمله مرة واحدة:
ai-draft · gemini-2.5-pro
شرح هذا البيت
لم يُكتب بعد — قراءة متعمقة لهذا البيت في سياق غزله:
الغزل الكامل ↗
- 1 رحم کن ار زخم شوم سر به سر·مرهم صبرم ده و رنجم ببر
- 2 ور همه در زهر دهی غوطهام·زهر مرا غوطه ده اندر شکر
- 3 بحر اگر تلخ بود همچو زهر·هست صدف عصمتِ جان گهر
- 4 ابر ترشرو که غمانگیز شد·مژده تو دادیش ز رزق و مطر
- 5 مادر اگر چه که همه رحمت است·رحمت حق بین تو ز قهر پدر
- 6 سرمه نو باید در چشم دل·ور نه چه داند ره سرمه بصر
- 7 بود به بصره به یکی کو خراب·خانه درویش به عهد عمر
- 8 مفلس و مسکین بُد و صاحبعیال·جمله آن خانه یک از یک بتر
- 9 هر یک مشهور به خواهندگی·خلق ز بس کدیه شان بر حذر
- 10 بود لحاف شبشان ماهتاب·روز طواف همشان در به در
- 11 گر بکنم قصه ز ادبیرشان·درد دل افزاید با درد سر
- 12 شاه کریمی برسید از شکار·شد سوی آن خانه ز گرد سفر
- 13 در بزد از تشنگی و آب خواست·آمد از آن خانه یتیمی به در
- 14 گفت که هست آب ولی کوزه نیست·آب یتیمان بود از چشم تر
- 15 شاه در این بود که لشکر رسید·همچو ستاره همه گرد قمر
- 16 گفت برای دل من هر یکی·در حق این قوم ببخشید زر
- 17 گنج شد آن خانه ز اقبال شاه·روشن و آراسته زیر و زبر
- 18 ولوله و آوازه به شهر اوفتاد·شهر به نظاره پی یک دگر
- 19 گفت یکی کهآخر ای مفلسان·کشت به یک روز نیاید به بر
- 20 حال شما دی همگان دیدهاند·کن فیکون کس نشود بختور
- 21 ور بشود بختور آخر چنین·کی شود او همچو فلک مشتهر؟
- 22 گفت کریمی سوی بر ما گذشت·کرد در این خانه به رحمت نظر
- 23 قصه درازست و اشارت بس است·دیده فزون دار و سخن مختصر
ganjoor: sh1170 · public domain