ديوان شمس› غزل ١٢٥٤› بيت ٢ → السابق · التالي ←
ديوان شمس · غزل شمارهٔ ۱۲۵۴
- سر و پا گم مکن از فتنهٔ بیپایانت تا چو حیران بزنم پای جفا بر سر خویش
G1254:2
بلغتك
لا توجد ترجمة بلغتك بعد — يتم إنشاؤها للغزل بأكمله مرة واحدة:
ai-draft · gemini-2.5-pro
شرح هذا البيت
لم يُكتب بعد — قراءة متعمقة لهذا البيت في سياق غزله:
الغزل الكامل ↗
- 1 من توام تو منی ای دوست مرو از بر خویش·خویش را غیر مینگار و مران از در خویش
- 2 سر و پا گم مکن از فتنهٔ بیپایانت·تا چو حیران بزنم پای جفا بر سر خویش
- 3 آن که چون سایه ز شخص تو جدا نیست منم·مکش ای دوست تو بر سایهٔ خود خنجر خویش
- 4 ای درختی که به هر سوت هزاران سایهست·سایهها را بنواز و مبُر از گوهر خویش
- 5 سایهها را همه پنهان کن و فانی در نور·برگشا طلعت خورشیدرخ انور خویش
- 6 ملک دل از دودلی تو مخبط گشتهست·بر سر تخت برآ پا مکش از منبر خویش
- 7 عقل تاج است چنین گفت به تثمیل علی·تاج را گوهر نو بخش تو از گوهر خویش
ganjoor: sh1254 · public domain