ديوان شمس غزل ١٢٨١ بيت ٤ → السابق · التالي ←

ديوان شمس · غزل شمارهٔ ۱۲۸۱

  1. نشان سکه او بین به هر درست که نقدست ولیک نقد نیابی که بو بری سوی کانش

G1281:4

بلغتك

لا توجد ترجمة بلغتك بعد — يتم إنشاؤها للغزل بأكمله مرة واحدة:

شرح هذا البيت

لم يُكتب بعد — قراءة متعمقة لهذا البيت في سياق غزله:

الغزل الكامل ↗

  1. 1 ز هدهدان تفکر چو دررسید نشانش·مراست ملک سلیمان چو نقد گشت عیانش
  2. 2 پری و دیو نداند ز تختگاه بلندش·که تخت او نظرست و بصیرتست جهانش
  3. 3 زبان جمله مرغان بداند او به بصیرت·که هیچ مرغ نداند به وهم خویش زبانش
  4. 4 نشان سکه او بین به هر درست که نقدست·ولیک نقد نیابی که بو بری سوی کانش
  5. 5 مگر که حلقه رندان بی‌نشان تو ببینی·که عشق پیش درآید درآورد به میانش
  6. 6 ز تیر او بود آن دل که برپرید از آن سو·وگر نه کیست ز مردان که او کشید کمانش
  7. 7 کسی که خورد شرابش ز دست ساقی عشقش·همان شراب مقدم تو پر کن و برسانش
  8. 8 از آنک هیچ شرابی خمار او ننشاند·دغل میار تو ساقی مده از این و از آنش
  9. 9 ز شمس مفخر تبریز باده گشت وظیفه·چگونه بنده نباشد به هر دمی دل و جانش

ganjoor: sh1281 · public domain