ديوان شمس› غزل ١٣٣٨› بيت ٤ → السابق · التالي ←
ديوان شمس · غزل شمارهٔ ۱۳۳۸
- چو بگذشتی تو گردون را بدیدی بحر پرخون را ببین تو ماه بیچون را به شهر لامکان ای دل
G1338:4
بلغتك
لا توجد ترجمة بلغتك بعد — يتم إنشاؤها للغزل بأكمله مرة واحدة:
ai-draft · gemini-2.5-pro
شرح هذا البيت
لم يُكتب بعد — قراءة متعمقة لهذا البيت في سياق غزله:
الغزل الكامل ↗
- 1 بقا اندر بقا باشد طریق کم زنان ای دل·یقین اندر یقین آمد قلندر بیگمان ای دل
- 2 به هر لحظه ز تدبیری به اقلیمی رود میری·ز جاه و قوت پیری که باشد غیب دان ای دل
- 3 کجا باشید صاحب دل دو روز اندر یکی منزل·چو او را سیر شد حاصل از آن سوی جهان ای دل
- 4 چو بگذشتی تو گردون را بدیدی بحر پرخون را·ببین تو ماه بیچون را به شهر لامکان ای دل
- 5 زبون آن کشش باشد کسی کان ره خوشش باشد·روانش پرچشش باشد زهی جان و روان ای دل
- 6 دهد نوری طبیعت را دهد دادی شریعت را·چو بسپارد ودیعت را بدان سرحد جان ای دل
- 7 شنودی شمس تبریزی گمان بردی از او چیزی·یکی سری دل آمیزی تو را آمد عیان ای دل
ganjoor: sh1338 · public domain