ديوان شمس› غزل ١٤١٦› بيت ٣ → السابق · التالي ←
ديوان شمس · غزل شمارهٔ ۱۴۱۶
- همه شب از پریشانی چنان بودم که می دانی ولیک این دم ز حیرانی کریما از دگر دستم
G1416:3
بلغتك
لا توجد ترجمة بلغتك بعد — يتم إنشاؤها للغزل بأكمله مرة واحدة:
ai-draft · gemini-2.5-pro
شرح هذا البيت
لم يُكتب بعد — قراءة متعمقة لهذا البيت في سياق غزله:
الغزل الكامل ↗
- 1 تُرُش رویی و خشمینی چنین شیرین ندیدهستم·ز افسونهاش مجنونم ز افسانهاش سرمستم
- 2 بتان بس دیدهام جانا ولیکن نی چنین زیبا·توی پیوندم و خویشم کنون در خویش درجستم
- 3 همه شب از پریشانی چنان بودم که می دانی·ولیک این دم ز حیرانی کریما از دگر دستم
- 4 از این حالت که دل دارد بگیر و برجهان او را·که من خاکی ز سعی تو ز روی خاک برجستم
ganjoor: sh1416 · public domain