ديوان شمس› غزل ١٤٤٣› بيت ٣ → السابق · التالي ←
ديوان شمس · غزل شمارهٔ ۱۴۴۳
- چنان در نیستی غرقم که معشوقم همیگوید بیا با من دمی بنشین سر آن هم نمیدارم
G1443:3
بلغتك
لا توجد ترجمة بلغتك بعد — يتم إنشاؤها للغزل بأكمله مرة واحدة:
ai-draft · gemini-2.5-pro
شرح هذا البيت
لم يُكتب بعد — قراءة متعمقة لهذا البيت في سياق غزله:
الغزل الكامل ↗
- 1 بشستم تخته هستی سر عالم نمیدارم·دریدم پرده بیچون سر آن هم نمیدارم
- 2 مرا چون دایه قدسی به شیر لطف پروردهست·ملامت کی رسد در من که برگ غم نمیدارم
- 3 چنان در نیستی غرقم که معشوقم همیگوید·بیا با من دمی بنشین سر آن هم نمیدارم
- 4 دمی کاندر وجود آورد آدم را به یک لحظه·از آن دم نیز بیزارم سر آن هم نمیدارم
- 5 چه گویی بوالفضولی را که یک دم آن خود نبود·هزاران بار می گوید سر آن هم نمیدارم
ganjoor: sh1443 · public domain