ديوان شمس› غزل ١٤٩٧› بيت ٦ → السابق · التالي ←
ديوان شمس · غزل شمارهٔ ۱۴۹۷
- ز حسن یوسفی سرمست بودم که حسنش هر دمی گوید الستم
G1497:6
بلغتك
لا توجد ترجمة بلغتك بعد — يتم إنشاؤها للغزل بأكمله مرة واحدة:
ai-draft · gemini-2.5-pro
شرح هذا البيت
لم يُكتب بعد — قراءة متعمقة لهذا البيت في سياق غزله:
الغزل الكامل ↗
- 1 به جان جمله مستان که مستم·بگیر ای دلبر عیار دستم
- 2 به جان جمله جانبازان که جانم·به جان رستگارانش که رستم
- 3 عطاردوار دفترباره بودم·زبردست ادیبان می نشستم
- 4 چو دیدم لوح پیشانی ساقی·شدم مست و قلمها را شکستم
- 5 جمال یار شد قبله نمازم·ز اشک رشک او شد آبدستم
- 6 ز حسن یوسفی سرمست بودم·که حسنش هر دمی گوید الستم
- 7 در آن مستی ترنجی می بریدم·ترنج اینک درست و دست خستم
- 8 مبادم سر اگر جز تو سرم هست·بسوزا هستیم گر بیتو هستم
- 9 توی معبود در کعبه و کنشتم·توی مقصود از بالا و پستم
- 10 شکار من بود ماهی و یونس·چو حاصل شد ز جعدت شصت شستم
- 11 چو دیدم خوان تو بس چشم سیرم·چو خوردم ز آب تو زین جوی جستم
- 12 برای طبع لنگان لنگ رفتم·ز بیم چشم بد سر نیز بستم
- 13 همان ارزد کسی کش می پرستد·زهی من که مر او را می پرستم
- 14 ببرد از کسی کآخر ببرد·به سوی عدل بگریزید ز استم
- 15 چو ری با سین و تی و میم پیوست·بدین پیوند رو بنمود رستم
- 16 یقین شد که جماعت رحمت آمد·جماعت را به جان من چاکرستم
- 17 خمش کردم شکار شیر باشم·که تا گوید شکار مفترستم
ganjoor: sh1497 · public domain