ديوان شمس› غزل ١٥٨٧› بيت ٤ → السابق · التالي ←
ديوان شمس · غزل شمارهٔ ۱۵۸۷
- من چو آب و روغنم هرگز نیامیزم به کس زانک من جان غریبم این سرایی نیستم
G1587:4
بلغتك
لا توجد ترجمة بلغتك بعد — يتم إنشاؤها للغزل بأكمله مرة واحدة:
ai-draft · gemini-2.5-pro
شرح هذا البيت
لم يُكتب بعد — قراءة متعمقة لهذا البيت في سياق غزله:
الغزل الكامل ↗
- 1 عشوه دادستی که من در بیوفایی نیستم·بس کن آخر بس کن آخر روستایی نیستم
- 2 چون جدا کردی به خنجر عاشقان را بند بند·چون مرا گویی که دربند جدایی نیستم
- 3 من یکی کوهم ز آهن در میان عاشقان·من ز هر بادی نگردم من هوایی نیستم
- 4 من چو آب و روغنم هرگز نیامیزم به کس·زانک من جان غریبم این سرایی نیستم
- 5 ای در اندیشه فرورفته که آوه چون کنم·خود بگو من کدخدایم من خدایی نیستم
- 6 من نگویم چون کنم دریا مرا تا چون برد·غرقهام در بحر و دربند سقایی نیستم
- 7 در غم آنم که او خود را نماید بیحجاب·هیچ اندربند خویش و خودنمایی نیستم
ganjoor: sh1587 · public domain