ديوان شمس› غزل ١٨٦٣› بيت ٧ → السابق · التالي ←
ديوان شمس · غزل شمارهٔ ۱۸۶۳
- ناگاه سحرگاهی بیرخنه و بیراهی آورد طبیب جان یک خمره پرافسنتین
G1863:7
بلغتك
لا توجد ترجمة بلغتك بعد — يتم إنشاؤها للغزل بأكمله مرة واحدة:
ai-draft · gemini-2.5-pro
شرح هذا البيت
لم يُكتب بعد — قراءة متعمقة لهذا البيت في سياق غزله:
الغزل الكامل ↗
- 1 ای سنجق نصرالله وی مشعله یاسین·یا رب چه سبک روحی بر چشم و سرم بنشین
- 2 ای تاج هنرمندی معراج خردمندی·تعریف چه میباید چون جمله توی تعیین
- 3 هر ذره که می جنبد هر برگ که می خنبد·بی کام و زبان گفتی در گوش فلک بنشین
- 4 جان همه جانا ای دولت مولانا·جان را برهانیدی از ناز فلان الدین
- 5 از نفخ تو می روید پر ملاء الاعلی·وز شرق تو می تفسد پشت فلک عنین
- 6 از عشق جهان سوزت وز شوق جگردوزت·بی هیچ دعاگویی عالم شده پرآمین
- 7 ناگاه سحرگاهی بیرخنه و بیراهی·آورد طبیب جان یک خمره پرافسنتین
- 8 تا این تن بیمارم وین کشته دل زارم·زنده شد و چابک شد برداشت سر از بالین
- 9 گفتم که ملیحی تو مانا که مسیحی تو·شاد آمدی ای سلطان ای چاره هر مسکین
- 10 پیغامبر بیماران نافعتری از باران·در خمره چه داری گفت داروی دل غمگین
- 11 حرز دل یعقوبم سرچشمه ایوبم·هم چستم و هم خوبم هم خسرو و هم شیرین
- 12 گفتم که چنان دریا در خمره کجا گنجد·گفتا که چه دانی تو این شیوه و این آیین
- 13 کی داند چون آخر استادی بیچون را·گنجاند در سجین او عالم علیین
- 14 یوسف به بن چاهی بر هفت فلک ناظر·و اندر شکم ماهی یونس ز بر پروین
- 15 گر فوقی وگر پستی هستی طلب و مستی·نی بر زبرین وقف است این بخت نه بر زیرین
- 16 خامش که نمیگنجد این حصه در این قصه·رو چشم به بالا کن روی چو مهش می بین
ganjoor: sh1863 · public domain