ديوان شمس غزل ١٨٩٧ بيت ٩ → السابق · التالي ←

ديوان شمس · غزل شمارهٔ ۱۸۹۷

  1. گر آن مه را نمی‌بینی ببینی چو چشمت را بپیچاند خمش کن

G1897:9

بلغتك

لا توجد ترجمة بلغتك بعد — يتم إنشاؤها للغزل بأكمله مرة واحدة:

شرح هذا البيت

لم يُكتب بعد — قراءة متعمقة لهذا البيت في سياق غزله:

الغزل الكامل ↗

  1. 1 در این دم همدمی آمد خمش کن·که او ناگفته می داند خمش کن
  2. 2 ز جام باده خاموش گویا·تو را بی‌خویش بنشاند خمش کن
  3. 3 مزن تشنیع بر سلطان عشقش·که او کس را نرنجاند خمش کن
  4. 4 اگر در آینه دم را بگیری·تو را از گفت برهاند خمش کن
  5. 5 ز گردش‌های تو می داند آن کس·که گردون را بگرداند خمش کن
  6. 6 هر اندیشه که در دل دفن کردی·یکایک بر تو برخواند خمش کن
  7. 7 ز هر اندیشه مرغی آفریند·در آن عالم بپراند خمش کن
  8. 8 یکی جغد و یکی باز و یکی زاغ·که یک یک را نمی‌ماند خمش کن
  9. 9 گر آن مه را نمی‌بینی ببینی·چو چشمت را بپیچاند خمش کن
  10. 10 از این عالم و زان عالم مگو زانک·به یک رنگیت می راند خمش کن

ganjoor: sh1897 · public domain