ديوان شمس› غزل ١٩٧٦› بيت ٥ → السابق · التالي ←
ديوان شمس · غزل شمارهٔ ۱۹۷۶
- تا کتاب جان او اندر غلاف تن بود گرچه خاص خاص باشد در هنر عامی است آن
G1976:5
بلغتك
لا توجد ترجمة بلغتك بعد — يتم إنشاؤها للغزل بأكمله مرة واحدة:
ai-draft · gemini-2.5-pro
شرح هذا البيت
لم يُكتب بعد — قراءة متعمقة لهذا البيت في سياق غزله:
الغزل الكامل ↗
- 1 عشق شمس حق و دین کان گوهر کانی است آن·در دو عالم جان و دل را دولت معنی است آن
- 2 گر به ظاهر لشکر و اقبال و مخزن نیستش·رو به چشم جان نگر کان دولت جانی است آن
- 3 کله سر را تهی کن از هوا بهر میش·کله سر جام سازش کان می جامی است آن
- 4 پختگان عشق را باشد ز خام خمر جان·پخته نی و خام جستن مایه خامی است آن
- 5 تا کتاب جان او اندر غلاف تن بود·گرچه خاص خاص باشد در هنر عامی است آن
- 6 آنک بالایی گزیند پست باشد عشق در·آنک پستی را گزید او مجلس سامی است آن
- 7 هرک جان پاک او زان می درآشامد ابد·گرچه هندو باشد آن و مکی و شامی است آن
- 8 مر تن معمور را ویران کند هجران می·هرک کرد این تن خراب می میش بانی است آن
- 9 آن می باقی بود اول که جان زاید از او·پس دروغ است آنک می جان است کان ثانی است آن
- 10 جان فانی را همیشه مست دار از جام او·رنگ باقی گیرد از می روح کان فانی است آن
- 11 در می باقی نشان پیوسته جان مردنی·کز جوار کیمیا آن مس زر کانی است آن
- 12 چون میان عقل و تن افتاد از می سه طلاق·هر تنی کو با خرد جفت است آن زانی است آن
- 13 در دل تنگ هوس باده بقا ساکن نگشت·هر دلی کاین می در او بنشست میدانی است آن
- 14 آنک جام او بگیرد یک نشانش این بود·در بیان سر حکمت جان او منشی است آن
- 15 در شعاع می بقا بیند ابد پس بعد از آن·مال چه بود کو ز عین جان خود معطی است آن
- 16 آنک وصف می بگوید باخود است و هوشیار·اهل قرآن نبود آن کس لیک او مقری است آن
- 17 حق و صاحب حق را از عاشقان مست پرس·زانک جام مست اندر عاشقان قاضی است آن
- 18 زانک حکم مست فعل می بود پس روشن است·حق و صاحب حق هم با حکم او راضی است آن
- 19 مطرب مستور بیپرده یکی چنگی بزن·وارهان از نام و ننگم گرچه بدنامی است آن
- 20 وانما رخسار را تا بشکنی بازار بت·زان رخی کو حسرت صد آزر و مانی است آن
- 21 ای صبا تبریز رو سجده ببر کان خاک پاک·خاک درگاه حیات انگیز ربانی است آن
ganjoor: sh1976 · public domain