ديوان شمس› غزل ٢٠٤٧› بيت ٨ → السابق · التالي ←
ديوان شمس · غزل شمارهٔ ۲۰۴۷
- جانا به حق آن شب کان زلف جعد را در گردنم درافکن و سرمست میکشان
G2047:8
بلغتك
لا توجد ترجمة بلغتك بعد — يتم إنشاؤها للغزل بأكمله مرة واحدة:
ai-draft · gemini-2.5-pro
شرح هذا البيت
لم يُكتب بعد — قراءة متعمقة لهذا البيت في سياق غزله:
الغزل الكامل ↗
- 1 میآیدم ز رنگ تو ای یار بوی آن·برکندهای به خشم دل از یار مهربان
- 2 از آفتاب روی تو چون شکل خشم تافت·پشتم خم است و سینه کبودم چو آسمان
- 3 زان تیرهای غمزه خشمین که میزنی·صد قامت چو تیر خمیدهست چون کمان
- 4 از پرسشم ز خشم لب لعل بستهای·جان ماندم ز غصه این یا دل و زبان
- 5 لطف تو نردبان بده بر بام دولتی·ای لطف واگرفته و بشکسته نردبان
- 6 این لابه ام به ذات خدا نیست بهر جان·ای هر دمی خیال تو صد جان جان جان
- 7 یاد آر دلبرا که ز من خواستی شبی·نقشی ز جان خون شده من دادمت نشان
- 8 جانا به حق آن شب کان زلف جعد را·در گردنم درافکن و سرمست میکشان
- 9 تا جان باسعادت غلطان همیرود·چوگان دو زلف و گوی دل و دشت لامکان
- 10 کرسی عدل نه تو به تبریز شمس دین·تا عرش نور گیرد و حیران شود جهان
ganjoor: sh2047 · public domain