ديوان شمس غزل ٢٠٧٤ بيت ٦ → السابق · التالي ←

ديوان شمس · غزل شمارهٔ ۲۰۷۴

  1. حدیث عشق هم از عشقباز باید جست که او چو آینه هم ناطق است و هم الکن

G2074:6

بلغتك

لا توجد ترجمة بلغتك بعد — يتم إنشاؤها للغزل بأكمله مرة واحدة:

شرح هذا البيت

لم يُكتب بعد — قراءة متعمقة لهذا البيت في سياق غزله:

الغزل الكامل ↗

  1. 1 مکن مکن که روا نیست بی‌گنه کشتن·مرو مرو که چراغی و دیده روشن
  2. 2 چو برگشادی از لطف خویشتن سر خم·دماغ ما ز خمار تو است آبستن
  3. 3 مبند آن سر خم را چو کیسه مدخل·که خانه گردد تاری به بستن روزن
  4. 4 چو آدمی به غم آماج تیر را ماند·ندارد او جز مستی و بیخودی جوشن
  5. 5 دو دست عشق مثال دو دست داوود است·که همچو موم همی‌گردد از کفش آهن
  6. 6 حدیث عشق هم از عشقباز باید جست·که او چو آینه هم ناطق است و هم الکن
  7. 7 دلا دو دست برآور سبک به گردن عشق·اگر چه دارد او خون خلق در گردن
  8. 8 ز خونبها بنترسد که گنج‌ها دارد·که مرده زنده شود زان و وارهد ز کفن
  9. 9 گرفت خواب گریبان تو بپر سوی غیب·بگه ز غیب بیایی کشان کشان دامن
  10. 10 که تا تمام غزل را بگویمت فردا·که گل پگاه بچینند مردم از گلشن

ganjoor: sh2074 · public domain