ديوان شمس› غزل ٢٢٠٥› بيت ٤ → السابق · التالي ←
ديوان شمس · غزل شمارهٔ ۲۲۰۵
- خانقاهش جمله از نور است فرشش علم و عقل صوفیانش بیسر و پا غلبه قبقاب کو
G2205:4
بلغتك
لا توجد ترجمة بلغتك بعد — يتم إنشاؤها للغزل بأكمله مرة واحدة:
ai-draft · gemini-2.5-pro
شرح هذا البيت
لم يُكتب بعد — قراءة متعمقة لهذا البيت في سياق غزله:
الغزل الكامل ↗
- 1 دوش خوابی دیدهام خود عاشقان را خواب کو·کاندرون کعبه میجستم که آن محراب کو
- 2 کعبه جانها نه آن کعبه که چون آن جا رسی·در شب تاریک گویی شمع یا مهتاب کو
- 3 بلک بنیادش ز نوری کز شعاع جان تو·نور گیرد جمله عالم لیک جان را تاب کو
- 4 خانقاهش جمله از نور است فرشش علم و عقل·صوفیانش بیسر و پا غلبه قبقاب کو
- 5 تاج و تختی کاندرون داری نهان ای نیکبخت·در گمان کیقباد و سنجر و سهراب کو
- 6 در میان باغ حسنش میپر ای مرغ ضمیر·کایمن آباد است آن جا دام یا مضراب کو
- 7 در درون عاریتهای تن تو بخششی است·در میان جان طلب کان بخشش وهاب کو
- 8 در صفت کردن ز دور اطناب شد گفت زمان·چون رسیدم در طناب خود کنون اطناب کو
- 9 چون برون رفتی ز گل زود آمدی در باغ دل·پس از آن سو جز سماع و جز شراب ناب کو
- 10 چون ز شورستان تن رفتی سوی بستان جان·جز گل و ریحان و لاله و چشمههای آب کو
- 11 چون هزاران حسن دیدی کان نبد از کالبد·پس چرا گویی جمال فاتح الابواب کو
- 12 ای فقیه از بهر لله علم عشق آموز تو·ز آنک بعد از مرگ حل و حرمت و ایجاب کو
- 13 چون به وقت رنج و محنت زود مییابی درش·بازگویی او کجا درگاه او را باب کو
- 14 باش تا موج وصالش دررباید مر تو را·غیب گردی پس بگویی عالم اسباب کو
- 15 ار چه خط این بوابت هوس شد در رقاع·رقعه عشقش بخوان بنمایدت بواب کو
- 16 هر کسی را نایب حق تا نگویی زینهار·در بساط قاضی آ آنگه ببین نواب کو
- 17 تا نمالی گوش خود را خلق بینی کار و بار·چون بمالی چشم خود را گویی آن را تاب کو
- 18 در خرابات حقیقت پیش مستان خراب·در چنان صافی نبینی درد و خس و انساب کو
- 19 در حساب فانیی عمرت تلف شد بیحساب·در صفای یار بنگر شبهت حساب کو
- 20 چون میت پردل کند در بحر دل غوطی خوری·این ترانه میزنی کاین بحر را پایاب کو
ganjoor: sh2205 · public domain