ديوان شمس› غزل ٢٦٠٠› بيت ٧ → السابق · التالي ←
ديوان شمس · غزل شمارهٔ ۲۶۰۰
- گفتم که در این زندان چون یافتمت ای جان در بینمکی چون ره بردم به نمکساری
G2600:7
بلغتك
لا توجد ترجمة بلغتك بعد — يتم إنشاؤها للغزل بأكمله مرة واحدة:
ai-draft · gemini-2.5-pro
شرح هذا البيت
لم يُكتب بعد — قراءة متعمقة لهذا البيت في سياق غزله:
الغزل الكامل ↗
- 1 گفتم که بجست آن مه از خانه چو عیاری·تشنیع زنان بودم بر عهد وفاداری
- 2 غماز غمت گفتا در خانه بجوی آخر·آن طره که دل دزدد ماننده طراری
- 3 در سوخته جان زن از آهن و از سنگش·در پیه دو دیده خود بر آب بزن ناری
- 4 بفروز چنین شمعی در خانه همیگردان·باشد که نهان باشد او از پس دیواری
- 5 اندر پس دیواری در سایه خورشیدش·در نیم شب هجران بگشود مرا کاری
- 6 در خانه همیگشتم در دست چنین شمعی·تا تیره شد این شمعم از تابش انواری
- 7 گفتم که در این زندان چون یافتمت ای جان·در بینمکی چون ره بردم به نمکساری
- 8 ای شوخ گریزنده وی شاه ستیزنده·وی از تو جهان زنده چون یافتمت باری
- 9 در حال نهانی شد پنهان چو معانی شد·چون گوهر کانی شد غیرت شده ستاری
- 10 من دست زنان بر سر چون حلقه شده بر در·وین طعنه زنان بر من هم یافته بازاری
- 11 از پرتو مخدومی شمس الحق تبریزی·چون مه که ز خورشیدش شد تیره خجل واری
ganjoor: sh2600 · public domain