ديوان شمس› غزل ٢٦٠٣› بيت ٧ → السابق · التالي ←
ديوان شمس · غزل شمارهٔ ۲۶۰۳
- ور نه بستیزم من در کار تو خیزم من خون تو بریزم من از خنجر حیرانی
G2603:7
بلغتك
لا توجد ترجمة بلغتك بعد — يتم إنشاؤها للغزل بأكمله مرة واحدة:
ai-draft · gemini-2.5-pro
شرح هذا البيت
لم يُكتب بعد — قراءة متعمقة لهذا البيت في سياق غزله:
الغزل الكامل ↗
- 1 ای بر سر و پا گشته داری سر حیرانی·با حلقه عشاقان رو بر در حیرانی
- 2 در زلف چو چوگانت غلطیده بسی جانها·وز بهر چنان مشکی جان عنبر حیرانی
- 3 از کون حذر کردم وز خویش گذر کردم·در شاه نظر کردم من چاکر حیرانی
- 4 من یوسف دلخواهم چاه زنخت خواهم·هم مؤمن این راهم هم کافر حیرانی
- 5 هم باده آن مستم هم بسته آن شستم·تا چست برون جستم از چنبر حیرانی
- 6 ای عقل شده مهتر ای گشته دلت مرمر·آخر تو یکی بنگر در دلبر حیرانی
- 7 ور نه بستیزم من در کار تو خیزم من·خون تو بریزم من از خنجر حیرانی
- 8 از دولت مخدومی شمس الحق تبریزی·هم فربه عشقم من هم لاغر حیرانی
ganjoor: sh2603 · public domain