ديوان شمس› غزل ٢٧٤٧› بيت ٧ → السابق · التالي ←
ديوان شمس · غزل شمارهٔ ۲۷۴۷
- گه بند کند گهی گشاید ای کارافزا تو بر چه کاری
G2747:7
بلغتك
لا توجد ترجمة بلغتك بعد — يتم إنشاؤها للغزل بأكمله مرة واحدة:
ai-draft · gemini-2.5-pro
شرح هذا البيت
لم يُكتب بعد — قراءة متعمقة لهذا البيت في سياق غزله:
الغزل الكامل ↗
- 1 خضری به میان سینه داری·در آب حیات و سبزه زاری
- 2 خضر آب حیات را نپاید·گر بوی برد که تو چه داری
- 3 در کشتی نوح همچو روحی·در گلشن روح نوبهاری
- 4 گر طبل وجودها بدرد·از کتم عدم علم برآری
- 5 این چار طبیعت ار بسوزد·غم نیست تو جان هر چهاری
- 6 صیاد بدایت وجودی·اجزای جهان همه شکاری
- 7 گه بند کند گهی گشاید·ای کارافزا تو بر چه کاری
- 8 او سرو بلند و تو چو سایه·او باد شمال و تو غباری
- 9 در چشم تو ریخت کحل پندار·میپنداری به اختیاری
- 10 این چرخ به اختیار خود نیست·آخر تو کیی بدین نزاری
- 11 از نیست تو خویش هست کردی·وین گردن خود تو میفشاری
- 12 زین ترس تو حجت است بر تو·کز غیر تو است ترسگاری
- 13 از خویش دل کسی نترسد·از خویش کسی نجست یاری
- 14 پس خوف و رجای تو گواهند·بر ملکت شاه و کامکاری
- 15 وز خوف و رجا چو برتر آیی·ایمن چو صفات کردگاری
- 16 کشتی ترسد ز بحر نی بحر·تو کشتی بحر بیکناری
- 17 کشتی توی تو چو بشکست·خاموش کن از سخن گزاری
- 18 کشتی شکسته را کی راند·جز آب به موج بیقراری
- 19 کشتیبان شکستگان است·آن بحر کرم به بردباری
- 20 خامش که زبان عقل مهر است·بنشین بر جا که گشت تاری
ganjoor: sh2747 · public domain