ديوان شمس› غزل ٢٨١٥› بيت ٧ → السابق · التالي ←
ديوان شمس · غزل شمارهٔ ۲۸۱۵
- بده آن دست به دستم مکشان دست که مستم که شراب است و کباب است و یکی گوشهای خالی
G2815:7
بلغتك
لا توجد ترجمة بلغتك بعد — يتم إنشاؤها للغزل بأكمله مرة واحدة:
ai-draft · gemini-2.5-pro
شرح هذا البيت
لم يُكتب بعد — قراءة متعمقة لهذا البيت في سياق غزله:
الغزل الكامل ↗
- 1 بمشو همره مرغان که چنین بیپر و بالی·چو نه میری نه وزیری بن سبلت به چه مالی
- 2 چو هیاهوی برآری و نبینند سپاهی·بشناسند همه کس که تو طبلی و دوالی
- 3 چو خلیفه پسری تو بنه آن طبل ز گردن·بستان خنجر و جوشن که سپهدار جلالی
- 4 به خدا صاحب باغی تو ز هر باغ چه دزدی·بفروش از رز خویشت همه انگور حلالی
- 5 تو نه آن بدر کمالی که دهی نور و نگیری·بستان نور چو سائل که تو امروز هلالی
- 6 هله ای عشق برافشان گهر خویش بر اختر·که همه اختر و ماهند و تو خورشیدمثالی
- 7 بده آن دست به دستم مکشان دست که مستم·که شراب است و کباب است و یکی گوشهای خالی
- 8 بدوان مست و خرامان به سوی مجلس سلطان·بنگر مجلس عالی که توی مجلس عالی
- 9 نه صداعی نه خماری نه غمت ماند نه زاری·عسسی دان غم خود را به در شحنه و والی
- 10 عسس و شحنه چه گویند حریفان ملک را·همه در روی درافتند که بس خوب خصالی
ganjoor: sh2815 · public domain