ديوان شمس غزل ٢٨٤٧ بيت ٩ → السابق · التالي ←

ديوان شمس · غزل شمارهٔ ۲۸۴۷

  1. چو فرشتگان گردون به تو تشنه‌اند و عاشق رسدت ز نازنینی که سر بشر نداری

G2847:9

بلغتك

لا توجد ترجمة بلغتك بعد — يتم إنشاؤها للغزل بأكمله مرة واحدة:

شرح هذا البيت

لم يُكتب بعد — قراءة متعمقة لهذا البيت في سياق غزله:

الغزل الكامل ↗

  1. 1 دل بی‌قرار را گو که چو مستقر نداری·سوی مستقر اصلی ز چه رو سفر نداری
  2. 2 به دم خوش سحرگه همه خلق زنده گردد·تو چگونه دلستانی که دم سحر نداری
  3. 3 تو چگونه گلستانی که گلی ز تو نروید·تو چگونه باغ و راغی که یکی شجر نداری
  4. 4 تو دلا چنان شدستی ز خرابی و ز مستی·سخن پدر نگویی هوس پسر نداری
  5. 5 به مثال آفتابی نروی مگر که تنها·به مثال ماه شب رو حشم و حشر نداری
  6. 6 تو در این سرا چو مرغی چو هوات آرزو شد·بپری ز راه روزن هله گیر در نداری
  7. 7 و اگر گرفته جانی که نه روزن است و نی در·چو عرق ز تن برون رو که جز این گذر نداری
  8. 8 تو چو جعد موی داری چه غم ار کله بیفتد·تو چو کوه پای داری چه غم ار کمر نداری
  9. 9 چو فرشتگان گردون به تو تشنه‌اند و عاشق·رسدت ز نازنینی که سر بشر نداری
  10. 10 نظرت ز چیست روشن اگر آن نظر ندیدی·رخ تو ز چیست تابان اگر آن گهر نداری
  11. 11 تو بگو مر آن ترش را ترشی ببر از این جا·ور از آن شراب خوردی ز چه رو بطر نداری
  12. 12 وگر از درونه مستی و به قاصدی ترش رو·بدر اندر آب و آتش که دگر خطر نداری
  13. 13 بدهد خدا به دریا خبری که رام او شو·بنهد خبر در آتش که در او اثر نداری

ganjoor: sh2847 · public domain