ديوان شمس› غزل ٢٨٧٤› بيت ٣ → السابق · التالي ←
ديوان شمس · غزل شمارهٔ ۲۸۷۴
- همه ارواح مقدس چو تو را منتظرند تو چرا جان نشوی و سوی جانان نپری
G2874:3
بلغتك
لا توجد ترجمة بلغتك بعد — يتم إنشاؤها للغزل بأكمله مرة واحدة:
ai-draft · gemini-2.5-pro
شرح هذا البيت
لم يُكتب بعد — قراءة متعمقة لهذا البيت في سياق غزله:
الغزل الكامل ↗
- 1 سحری کرد ندایی عجب آن رشک پری·که گریزید ز خود در چمن بیخبری
- 2 رو به دل کردم و گفتم که زهی مژده خوش·که دهد خاک دژم را صفت جانوری
- 3 همه ارواح مقدس چو تو را منتظرند·تو چرا جان نشوی و سوی جانان نپری
- 4 در مقامی که چنان ماه تو را جلوه کند·کفر باشد که از این سو و از آن سو نگری
- 5 گر تو چون پشه به هر باد پراکنده شوی·پس نشاید که تو خود را ز همایان شمری
- 6 بمترسان دل خود را تو به تهدید خسان·که نشاید که خسان را به یکی خس بخری
- 7 حیله میکرد دلم تا ز غمش سر ببرد·گفتم ای ابله اگر سر ببری سر نبری
- 8 شمس تبریز خیالت سوی من کژ نگریست·رفتم از دست و بگفتم که چه شیرین نظری
ganjoor: sh2874 · public domain