ديوان شمس› غزل ٣٠٧٥› بيت ٩ → السابق · التالي ←
ديوان شمس · غزل شمارهٔ ۳۰۷۵
- محالجوی و محالم بدین گناه مرا قبول مینکند هیچ عالم و عامی
G3075:9
بلغتك
لا توجد ترجمة بلغتك بعد — يتم إنشاؤها للغزل بأكمله مرة واحدة:
ai-draft · gemini-2.5-pro
شرح هذا البيت
لم يُكتب بعد — قراءة متعمقة لهذا البيت في سياق غزله:
الغزل الكامل ↗
- 1 بیا بیا که تو از نادرات ایامی·برادری پدری مادری دلارامی
- 2 به نام خوب تو مرده ز گور برخیزد·گزاف نیست برادر چنین نکونامی
- 3 تو فضل و رحمت حقی که هر که در تو گریخت·قبول میکنیش با کژی و با خامی
- 4 همیزیم به ستیزه و این هم از گولیست·که تا مرا نکشی ای هوس نیارامی
- 5 به هیچ نقش نگنجی ولیک تقدیرا·اگر به نقش درآیی عجب گلاندامی
- 6 گهی فراق نمایی و چاره آموزی·گهی رسول فرستی و جان پیغامی
- 7 درون روزن دل چون فتاد شعلهٔ شمع·بداند این دل شبرو که بر سر بامی
- 8 مرادم آنکه شود سایه و آفتاب یکی·که تا ز عشق نمایم تمام خوشکامی
- 9 محالجوی و محالم بدین گناه مرا·قبول مینکند هیچ عالم و عامی
- 10 تو هم محال ننوشی و معتقد نشوی·برو برو که مرید عقول و احلامی
- 11 اگر ز خسرو جانها حلاوتی یابی·محال هر دو جهان را چو من درآشامی
- 12 ور از طبیب طبیبان گوارشی یابی·مکاشفی تو بخوان خدا نه اوهامی
- 13 برآ ز مشرق تبریز شمس دین بخرام·که بر ممالک هر دو جهان چو بهرامی
ganjoor: sh3075 · public domain