ديوان شمس› غزل ٣٠٧٩› بيت ٩ → السابق · التالي ←
ديوان شمس · غزل شمارهٔ ۳۰۷۹
- همیشه مشک بچفسیده بر تن سقا که نیست بیتو مرا دست و دانش و رایی
G3079:9
بلغتك
لا توجد ترجمة بلغتك بعد — يتم إنشاؤها للغزل بأكمله مرة واحدة:
ai-draft · gemini-2.5-pro
شرح هذا البيت
لم يُكتب بعد — قراءة متعمقة لهذا البيت في سياق غزله:
الغزل الكامل ↗
- 1 بیامدیم دگربار سوی مولایی·که تا به زانوی او نیست هیچ دریایی
- 2 هزار عقل ببندی به هم بدو نرسد·کجا رسد به مه چرخ دست یا پایی
- 3 فلک به طمع گلو را دراز کرد بدو·نیافت بوسه ولیکن چشید حلوایی
- 4 هزار حلق و گلو شد دراز سوی لبش·که ریز بر سر ما نیز من و سلوایی
- 5 بیامدیم دگربار سوی معشوقی·که میرسید به گوش از هواش هیهایی
- 6 بیامدیم دگربار سوی آن حرمی·که فرق سجده کنش هست آسمان سایی
- 7 بیامدیم دگربار سوی آن چمنی·که هست بلبل او را غلام عنقایی
- 8 بیامدیم بدو کو جدا نبود از ما·که مشک پر نشود بیوجود سقایی
- 9 همیشه مشک بچفسیده بر تن سقا·که نیست بیتو مرا دست و دانش و رایی
- 10 بیامدیم دگربار سوی آن بزمی·که شد ز نقل خوشش کام نیشکرخایی
- 11 بیامدیم دگربار سوی آن چرخی·که جان چو رعد زند در خمش علالایی
- 12 بیامدیم دگربار سوی آن عشقی·که دیو گشت ز آسیب او پری زایی
- 13 خموش زیر زبان ختم کن تو باقی را·که هست بر تو موکل غیور لالایی
- 14 حدیث مفخر تبریز شمس دین کم گو·که نیست درخور آن گفت عقل گویایی
ganjoor: sh3079 · public domain