ديوان شمس› غزل ٣٠٩٨› بيت ٣ → السابق · التالي ←
ديوان شمس · غزل شمارهٔ ۳۰۹۸
- تو را که آب حیاتی چه کم شود کوزه چه حاجت آید جان و جهان چو تو هستی
G3098:3
بلغتك
لا توجد ترجمة بلغتك بعد — يتم إنشاؤها للغزل بأكمله مرة واحدة:
ai-draft · gemini-2.5-pro
شرح هذا البيت
لم يُكتب بعد — قراءة متعمقة لهذا البيت في سياق غزله:
الغزل الكامل ↗
- 1 ترش ترش بنشستی بهانه دربستی·که ندهم آبت زیرا که کوزه بشکستی
- 2 هزار کوزه زرین به جای آن بدهم·مگیر سخت مرا ز آنچ رفت در مستی
- 3 تو را که آب حیاتی چه کم شود کوزه·چه حاجت آید جان و جهان چو تو هستی
- 4 بیا که روز عزیزست مجلسی برساز·ولی چو دوش مکن کز میان برون جستی
- 5 پریر رفتم سرمست تو به خانه عشق·به خنده گفت بیا کز زحیر وارستی
- 6 هزار جان بفزودی اگر دلی بردی·هزار مرهم دادی اگر تنی خستی
- 7 چرا نگیرم پایت که تاج سرهایی·چرا نبوسم دستت که صاحب دستی
- 8 دلا میی بستان کز خمارها برهی·چنین بتی بپرست ای صنم چو بپرستی
- 9 برو دلا به سعادت به سوی عالم دل·به شکر آنک به اقبال و بخت پیوستی
- 10 خموش باش اگر چه که جمله سیمبران·به آب زر بنویسند هر چه گفتستی
- 11 ضیای حق و امام الهدی حسام الدین·مجیر خلق به بالای روح از این پستی
ganjoor: sh3098 · public domain