ديوان شمس› غزل ٤٢٢› بيت ٨ → السابق
ديوان شمس · غزل شمارهٔ ۴۲۲
- مینهد بر لب خود دست دل من که خموش این چه وقت سخنست و چه گه فریادست
G422:8
بلغتك
لا توجد ترجمة بلغتك بعد — يتم إنشاؤها للغزل بأكمله مرة واحدة:
ai-draft · gemini-2.5-pro
شرح هذا البيت
لم يُكتب بعد — قراءة متعمقة لهذا البيت في سياق غزله:
الغزل الكامل ↗
- 1 ای که رویت چو گل و زلف تو چون شمشادست·جانم آن لحظه که غمگین تو باشم شادست
- 2 نقدهایی که نه نقد غم توست آن خاکست·غیر پیمودن باد هوس تو بادست
- 3 کار او دارد کاموخته کار توست·زانک کار تو یقین کارگه ایجادست
- 4 آسمان را و زمین را خبرست و معلوم·کآسمان همچو زمین امر تو را منقادست
- 5 روی بنمای و خمار دو جهان را بشکن·نه که امروز خماران تو را میعادست
- 6 آفتاب ار چه در این دور فریدست و وحید·شرقیانند که او در صفشان آحادست
- 7 خسروان خاک کفش را به خدا تاج کنند·هر که شیرین تو را دلشده چون فرهادست
- 8 مینهد بر لب خود دست دل من که خموش·این چه وقت سخنست و چه گه فریادست
ganjoor: sh422 · public domain