ديوان شمس› غزل ٧٠٩› بيت ١ التالي ←
ديوان شمس · غزل شمارهٔ ۷۰۹
- جان از سفر دراز آمد بر خاک در تو بازآمد
G709:1
بلغتك
لا توجد ترجمة بلغتك بعد — يتم إنشاؤها للغزل بأكمله مرة واحدة:
ai-draft · gemini-2.5-pro
شرح هذا البيت
لم يُكتب بعد — قراءة متعمقة لهذا البيت في سياق غزله:
الغزل الكامل ↗
- 1 جان از سفر دراز آمد·بر خاک در تو بازآمد
- 2 در نقد وجود هر چه زر بود·از گنج عدم به گاز آمد
- 3 بی مهر تو هر که آسمان رفت·درهای فلک فرازآمد
- 4 بی آبی خویش جمله دیدند·هرک از تو نه سرفراز آمد
- 5 جان رفت که بیتو کار سازد·سوزید و نه کارساز آمد
- 6 اندر سفرش بشد حقیقت·کو بیتو همه مجاز آمد
- 7 از گرد ره آمدست امروز·رحم آر که پرنیاز آمد
- 8 سر را ز دریچهای برون کن·تا بیند کان طراز آمد
- 9 تا نعره عاشقان برآید·کان قبله هر نماز آمد
- 10 از پیش تو رفت باز جانم·طبل تو شنید و بازآمد
- 11 ای اهل رباط وارهیدیت·کز خط خوشش جواز آمد
- 12 آن چنگ طرب که بینوا بود·رقصی که کنون به ساز آمد
- 13 از سلسله نیاز رستید·کان بند هزار ناز آمد
- 14 ترک خر کالبد بگویید·کان شاه براق تاز آمد
- 15 نور رخ شمس حق تبریز·عالم بگرفت و راز آمد
ganjoor: sh709 · public domain