ديوان شمس› غزل ٨٣› بيت ٣ → السابق · التالي ←
ديوان شمس · غزل شمارهٔ ۸۳
- صد شهر خبر رفته کای مردم آشفته ! بیدار شد آن خفته تا روز مشین از پا
G83:3
بلغتك
لا توجد ترجمة بلغتك بعد — يتم إنشاؤها للغزل بأكمله مرة واحدة:
ai-draft · gemini-2.5-pro
شرح هذا البيت
لم يُكتب بعد — قراءة متعمقة لهذا البيت في سياق غزله:
الغزل الكامل ↗
- 1 ای یار قمرسیما ای مطرب شکرخا·آواز تو جان افزا تا روز مشین از پا
- 2 سودی همگی سودی، بر جمله برافزودی·تا بود چنین بودی تا روز مشین از پا
- 3 صد شهر خبر رفته کای مردم آشفته !·بیدار شد آن خفته تا روز مشین از پا
- 4 بیدار شد آن فتنه کاو چون بزند طعنه·در کوه کند رخنه تا روز مشین از پا
- 5 در خانه چنین جمعی در جمع چنین شمعی·دارم ز تو من طمعی تا روز مشین از پا
- 6 میر آمد میر آمد وان بدر منیر آمد·وان شکر و شیر آمد تا روز مشین از پا
- 7 ای بانگ و نوایت تر وز باد صبا خوشتر·ما را تو بری از سر تا روز مشین از پا
- 8 مجلس به تو فرخنده عشرت ز دمت زنده·چون شمع فروزنده تا روز مشین از پا
- 9 این چرخ و زمین خیمه، کس دید چنین خیمه ؟·ای استن این خیمه ! تا روز مشین از پا
- 10 این قومْ پرند از تو با کرّ و فَرند از تو·زیر و زبرند از تو تا روز مشین از پا
- 11 در بحر چو کشتیبان آن پیل همیجنبان·تا منزل آباقان تا روز مشین از پا
- 12 ای خوشنفسِ نایی بس نادره برنایی·چون با همه برنایی تا روز مشین از پا
- 13 دف از کف دست آید نی از دم مست آید·با نی همه پست آید تا روز مشین از پا
- 14 چون جان خمشیم اما، کی خسبد جان جانا ؟·تو باش زبان ما تا روز مشین از پا
ganjoor: sh83 · public domain