ديوان شمس› غزل ٨٤١› بيت ١٠ → السابق · التالي ←
ديوان شمس · غزل شمارهٔ ۸۴۱
- این سوز در دل ما چون شمع روشن آمد وین حکم بر سر ما چون تاج مفخر آمد
G841:10
بلغتك
لا توجد ترجمة بلغتك بعد — يتم إنشاؤها للغزل بأكمله مرة واحدة:
ai-draft · gemini-2.5-pro
شرح هذا البيت
لم يُكتب بعد — قراءة متعمقة لهذا البيت في سياق غزله:
الغزل الكامل ↗
- 1 باز آفتاب دولت بر آسمان برآمد·باز آرزوی جانها از راه جان درآمد
- 2 باز از رضای رضوان درهای خلد وا شد·هر روح تا به گردن در حوض کوثر آمد
- 3 باز آن شهی درآمد کو قبله شهانست·باز آن مهی برآمد کز ماه برتر آمد
- 4 سرگشتگان سودا جمله سوار گشتند·کان شاه یک سواره در قلب لشکر آمد
- 5 اجزای خاک تیره حیران شدند و خیره·از لامکان شنیده خیزید محشر آمد
- 6 آمد ندای بیچون نی از درون نه بیرون·نی چپ نی راست نی پس نی از برابر آمد
- 7 گویی که آن چه سویست آن سو که جست و جویست·گویی کجا کنم رو آن سو که این سر آمد
- 8 آن سو که میوهها را این پختگی رسیدست·آن سو که سنگها را اوصاف گوهر آمد
- 9 آن سو که خشک ماهی شد پیش خضر زنده·آن سو که دست موسی چون ماه انور آمد
- 10 این سوز در دل ما چون شمع روشن آمد·وین حکم بر سر ما چون تاج مفخر آمد
- 11 دستور نیست جان را تا گوید این بیان را·ور نی ز کفر رستی هر جا که کفر آمد
- 12 کافر به وقت سختی رو آورد بدان سو·این سو چو درد بیند آن سوش باور آمد
- 13 با درد باش تا درد آن سوت ره نماید·آن سو که بیند آن کس کز درد مضطر آمد
- 14 آن پادشاه اعظم در بسته بود محکم·پوشید دلق آدم امروز بر در آمد
ganjoor: sh841 · public domain