ديوان شمس› غزل ٨٥٤› بيت ٧ → السابق · التالي ←
ديوان شمس · غزل شمارهٔ ۸۵۴
- هر کس که او امین شد با غیب همنشین شد هر جنس جنس خود را چون همنشین نباشد
G854:7
بلغتك
لا توجد ترجمة بلغتك بعد — يتم إنشاؤها للغزل بأكمله مرة واحدة:
ai-draft · gemini-2.5-pro
شرح هذا البيت
لم يُكتب بعد — قراءة متعمقة لهذا البيت في سياق غزله:
الغزل الكامل ↗
- 1 گفتم مکن چنینها ای جان چنین نباشد·غم قصد جان ما کرد گفتا خود این نباشد
- 2 غم خود چه زهره دارد تا دست و پا برآرد·چون خردهاش بسوزم گر خرده بین نباشد
- 3 غم ترسد و هراسد ما را نکو شناسد·صد دود از او برآرم گر آتشین نباشد
- 4 غم خصم خویش داند هم حد خویش داند·در خدمت مطیعان جز چون زمین نباشد
- 5 چون تو از آن مایی در زهر اگر درآیی·کی زهر زهره دارد تا انگبین نباشد
- 6 در عین دود و آتش باشد خلیل را خوش·آن را خدای داند هر کس امین نباشد
- 7 هر کس که او امین شد با غیب همنشین شد·هر جنس جنس خود را چون همنشین نباشد
- 8 ای دست تو منور چون موسی پیمبر·خواهم که دست موسی در آستین نباشد
- 9 زیرا گل سعادت بیروی تو نروید·ایاک نعبد ای جان بینستعین نباشد
ganjoor: sh854 · public domain