ديوان شمس› غزل ٩٢٧› بيت ٢ → السابق · التالي ←
ديوان شمس · غزل شمارهٔ ۹۲۷
- چو باد در سر بید افتد و شود رقصان خدای داند کو با هوا چهها گوید
G927:2
بلغتك
لا توجد ترجمة بلغتك بعد — يتم إنشاؤها للغزل بأكمله مرة واحدة:
ai-draft · gemini-2.5-pro
شرح هذا البيت
لم يُكتب بعد — قراءة متعمقة لهذا البيت في سياق غزله:
الغزل الكامل ↗
- 1 به باغ بلبل از این پس حدیث ما گوید·حدیث خوبی آن یار دلربا گوید
- 2 چو باد در سر بید افتد و شود رقصان·خدای داند کو با هوا چهها گوید
- 3 چنار فهم کند اندکی ز سوز چمن·دو دست پهن برآرد خوش و دعا گوید
- 4 بپرسم از گل کان حسن از که دزدیدی·ز شرم سست بخندد ولی کجا گوید
- 5 اگر چه مست بود گل خراب نیست چو من·که راز نرگس مخمور با شما گوید
- 6 چو رازها طلبی در میان مستان رو·که راز را سر سرمست بیحیا گوید
- 7 که باده دختر کرمست و خاندان کرم·دهان کیسه گشادست و از سخا گوید
- 8 خصوص باده عرشی ز ذوالجلال کریم·سخاوت و کرم آن مگر خدا گوید
- 9 ز شیردانه عارف بجوشد آن شیره·ز قعر خم تن او تو را صلا گوید
- 10 چو سینه شیر دهد شیره هم تواند داد·ز سینه چشمه جاریش ماجرا گوید
- 11 چو مستتر شود آن روح خرقه باز شود·کلاه و سر بنهد ترک این قبا گوید
- 12 چو خون عقل خورد باده لاابالی وار·دهان گشاید و اسرار کبریا گوید
- 13 خموش باش که کس باورت نخواهد کرد·که مس بد نخورد آنچ کیمیا گوید
- 14 خبر ببر سوی تبریز مفخر آفاق·مگر که مدح تو را شمس دین ما گوید
ganjoor: sh927 · public domain