ديوان شمس› غزل ٩٩٦› بيت ٧ → السابق · التالي ←
ديوان شمس · غزل شمارهٔ ۹۹۶
- صاف درآمیخت به دردی می بر سر خم رفت جدا شد ز درد
G996:7
بلغتك
لا توجد ترجمة بلغتك بعد — يتم إنشاؤها للغزل بأكمله مرة واحدة:
ai-draft · gemini-2.5-pro
شرح هذا البيت
لم يُكتب بعد — قراءة متعمقة لهذا البيت في سياق غزله:
الغزل الكامل ↗
- 1 گفت کسی خواجه سنایی بمرد·مرگ چنین خواجه نه کاریست خرد
- 2 کاه نبود او که به بادی پرید·آب نبود او که به سرما فسرد
- 3 شانه نبود او که به مویی شکست·دانه نبود او که زمینش فشرد
- 4 گنج زری بود در این خاکدان·کو دو جهان را بجوی میشمرد
- 5 قالب خاکی سوی خاکی فکند·جان خرد سوی سماوات برد
- 6 جان دوم را که ندانند خلق·مغلطه گوییم به جانان سپرد
- 7 صاف درآمیخت به دردی می·بر سر خم رفت جدا شد ز درد
- 8 در سفر افتند به هم ای عزیز·مرغزی و رازی و رومی و کرد
- 9 خانه خود بازرود هر یکی·اطلس کی باشد همتای برد
- 10 خامش کن چون نقط ایرا ملک·نام تو از دفتر گفتن سترد
ganjoor: sh996 · public domain