اقرأ› دفتر ١› قسم ٦٢ → السابق · التالي ←
بخش ۶۲ - هم در بیان مکر خرگوش
أيضاً في بيان مكر الأرنب
- M1:1113 در شدن خرگوش بس تأخیر کردمکر را با خویشتن تَقریر کرد
- M1:1114 در ره آمد بعد تأخیر درازتا به گوش شیر گوید یک دو راز
- M1:1115 تا چه عالَمهاست در سودای عقلتا چه با پهناست این دریای عقل
- M1:1116 صورت ما اندرین بحر عِذابمیدود چون کاسهها بر رویِ آب
- M1:1117 تا نشد پُر بَر سَر دریا چو تَشتچونکه پر شد تشت در وی غرق گشت
- M1:1118 عقل پنهانست و ظاهِر عالَمیصورت ما موج یا از وی نَمی
- M1:1119 هر چه صورت بی وسیلت سازدشزآن وسیلت بحر دور اندازدش
- M1:1120 تا نبیند دلْ دهندهٔ راز راتا نبیند تیرْ دورانداز را
- M1:1121 اسپِ خود را یاوه داند وز ستیزمیدواند اسپ خود در راه تیز
- M1:1122 اسپ خود را یاوه داند آن جَوادو اسپْ خود او را کشان کرده چو باد
- M1:1123 در فغان و جُست و جو آن خیرهسَرهر طرف پُرسان و جویان در بهدَر
- M1:1124 کانکه دُزدید اسپ ما را کو و کیستاین که زیر ران تُست ای خواجه چیست
- M1:1125 آری این اسپست لیک این اسپ کوبا خود آی ای شهسوار اسپْجو
- M1:1126 جان ز پیدایی و نزدیکیست گُمچون شکم پر آب و لب خشکی چو خُم
- M1:1127 تا نبینی سرخ و سبز و بور راکی ببینی پیش ازین سه نور را
- M1:1128 لیک چون در رنگ گُم شد هوش توشد ز نور آن رنگها روپوش تو
- M1:1129 چونکه شب آن رنگها مستور بودپس بدیدی دید رنگ از نور بود
- M1:1130 نیست دیدِ رنگ بینور برونهمچنین رنگِ خیال اندرون
- M1:1131 این برون از آفتاب و از سُهاواندرون از عکس انوار عُلا
- M1:1132 نورِ نورِ چشم خود نور دلستنورِ چشم از نورِ دلها حاصلست
- M1:1133 باز نورِ نورِ دل نور خداستکاو ز نور عقل و حسْ پاک و جداست
- M1:1134 شب نبُد نور و ندیدی رنگهاپس به ضدّ نور پیدا شد ترا
- M1:1135 دیدن نورست، آنگه دیدِ رنگوین به ضدِّ نور دانی بیدرنگ
- M1:1136 رنج و غم را حق پی آن آفریدتا بدین ضِدْ خوشدلی آید پدید
- M1:1137 پس نهانیها به ضِد پیدا شودچونک حق را نیست ضد پنهان بود
- M1:1138 که نظر بر نور بود آنگه به رنگضد به ضد پیدا بود چون روم و زنگ
- M1:1139 پس به ضدِّ نور دانستی تو نورضدِّ ضد را مینماید در صدور ❋
- M1:1140 نورِ حق را نیست ضدی در وجودتا به ضدْ او را توان پیدا نمود
- M1:1141 لاجرم ابصار ما لا تُدْرِکُهو هو یُدرِک بین تو از موسی و کُه
- M1:1142 صورت از معنی چو شیر از بیشه دانیا چو آواز و سخن ز اندیشه دان
- M1:1143 این سخن و آوازْ از اندیشه خاستتو ندانی بحرِ اندیشه کجاست
- M1:1144 لیک چون موج سخن دیدی لطیفبحر آن دانی که باشد هم شریف
- M1:1145 چون ز دانش موجِ اندیشه بتاختاز سخن و آواز او صورت بساخت
- M1:1146 از سخن صورت بزاد و باز مُردموجْ خود را باز اندر بحر بُرد
- M1:1147 صورت از بیصورتی آمد برونباز شد که اِنّا اِلَیْه راجِعوُن ❋
- M1:1148 پس ترا هر لحظه مرگ و رجعتیستمصطفی فرمود دنیا ساعتیست
- M1:1149 فکر ما تیریست از هو در هوادر هوا کی پاید آید تا خدا
- M1:1150 هر نفس نو میشود دنیا و مابیخبر از نو شدن اندر بقا في كلِّ نَفَسٍ يتجدَّدُ العالَمُ ونحنُ معهْ،غافلونَ عن هذا التجدُّدِ في خضمِّ البقاءْ.العالم ونحن في حالةِ تجدُّدٍ وخلقٍ مستمرٍّ في كل لحظة، لكننا لا ندرك هذا التغيير بسبب استمراريته وسرعته، فنظنُّ أن وجودنا ثابتٌ ومستقر.
- M1:1151 عُمر همچون جوی نو نو میرسدمستمِرّی مینماید در جسد
- M1:1152 آن ز تیزی مُستمِر شکل آمدهستچون شَرَرْ کش تیز جنبانی بدَست
- M1:1153 شاخِ آتش را بجنبانی بسازدر نظر آتش نماید بس دراز
- M1:1154 این درازی مُدّت از تیزیّ صُنعمینماید سُرعتانگیزیّ صُنع
- M1:1155 طالب این سِرّ اگر علّامهایستنک حسامالدّین که سامی نامهایست