Čitaj› Knjiga 5› Odjeljak 178 ← prethodno
بخش ۱۷۸ - مجرم دانستن ایاز خود را درین شفاعتگری و عذر این جرم خواستن و در آن عذرگویی خود را مجرم دانستن و این شکستگی از شناخت و عظمت شاه خیزد کی أَنا أَعْلَمُکُمْ بِاللَّهِ وَ أَخْشیکُمْ لِللَّهِ وَ قالَ اللهُ تَعالی إِنَّما یَخْشَی اللهَ مِنْ عِبادِهِ العُلَماءُ
Ejaz sebe smatra krivim za ovo zauzimanje i traži oprost za ovu krivnju, a u tom traženju oprosta sebe smatra krivim. Ova skrušenost proizlazi iz poznavanja i veličine Kralja, koji je rekao: Ja sam najučeniji od vas o Allahu i najbojažljiviji od vas prema Allahu. I Allah, Uzvišeni, je rekao: Zaista se Allaha boje od Njegovih robova učeni
- M5:4148 من کی آرم رحم خلم آلود راره نمایم حلم علماندود را
- M5:4149 صد هزاران صفع را ارزانیمگر زبون صفعها گردانیم
- M5:4150 من چه گویم پیشت اعلامت کنمیا که وا یادت دهم شرط کرم
- M5:4151 آنچ معلوم تو نبود چیست آنوآنچ یادت نیست کو اندر جهان
- M5:4152 ای تو پاک از جهل و علمت پاک از آنکه فراموشی کند بر وی نهان
- M5:4153 هیچ کس را تو کسی انگاشتیهمچو خورشیدش به نور افراشتی
- M5:4154 چون کسم کردی اگر لابه کنممستمع شو لابهام را از کرم
- M5:4155 زانک از نقشم چو بیرون بردهایآن شفاعت هم تو خود را کردهای
- M5:4156 چون ز رخت من تهی گشت این وطنتر و خشک خانه نبود آن من
- M5:4157 هم دعا از من روان کردی چو آبهم نباتش بخش و دارش مستجاب
- M5:4158 هم تو بودی اول آرندهٔ دعاهم تو باش آخر اجابت را رجا
- M5:4159 تا زنم من لاف کان شاه جهانبهر بنده عفو کرد از مجرمان
- M5:4160 درد بودم سر به سر من خودپسندکرد شاهم داروی هر دردمند
- M5:4161 دوزخی بودم پر از شور و شریکرد دست فضل اویم کوثری
- M5:4162 هر که را سوزید دوزخ در قودمن برویانم دگر بار از جسد
- M5:4163 کار کوثر چیست که هر سوختهگردد از وی نابت و اندوخته
- M5:4164 قطره قطره او منادی کرمکانچ دوزخ سوخت من باز آورم
- M5:4165 هست دوزخ همچو سرمای خزانهست کوثر چون بهار ای گلستان
- M5:4166 هست دوزخ همچو مرگ و خاک گورهست کوثر بر مثال نفخ صور
- M5:4167 ای ز دوزخ سوخته اجسامتانسوی کوثر میکشد اکرامتان
- M5:4168 چون خلقت الخلق کی یربح علیلطف تو فرمود ای قیوم حی
- M5:4169 لالان اربح علیهم جود تستکه شود زو جمله ناقصها درست
- M5:4170 عفو کن زین بندگان تنپرستعفو از دریای عفو اولیترست
- M5:4171 عفو خلقان همچو جو و همچو سیلهم بدان دریای خود تازند خیل
- M5:4172 عفوها هر شب ازین دلپارههاچون کبوتر سوی تو آید شها
- M5:4173 بازشان وقت سحر پران کنیتا به شب محبوس این ابدان کنی
- M5:4174 پر زنان بار دگر در وقت شاممیپرند از عشق آن ایوان و بام
- M5:4175 تا که از تن تار وصلت بسکلندپیش تو آیند کز تو مقبلند
- M5:4176 پر زنان آمن ز رجع سرنگوندر هوا که انا الیه راجعون
- M5:4177 بانگ میآید تعالوا زان کرمبعد از آن رجعت نماند از حرص و غم
- M5:4178 بس غریبیها کشیدیت از جهانقدر من دانسته باشید ای مهان
- M5:4179 زیر سایهٔ این درختم مست نازهین بیندازید پاها را دراز
- M5:4180 پایهای پر عنا از راه دینبر کنار و دست حوران خالدین
- M5:4181 حوریان گشته مغمز مهربانکز سفر باز آمدند این صوفیان
- M5:4182 صوفیان صافیان چون نور خورمدتی افتاده بر خاک و قذر
- M5:4183 بیاثر پاک از قذر باز آمدندهمچو نور خور سوی قرص بلند
- M5:4184 این گروه مجرمان هم ای مجیدجمله سرهاشان به دیواری رسید
- M5:4185 بر خطا و جرم خود واقف شدندگرچه مات کعبتین شه بدند
- M5:4186 رو به تو کردند اکنون اهکنانای که لطفت مجرمان را رهکنان
- M5:4187 راه ده آلودگان را العجلدر فرات عفو و عین مغتسل
- M5:4188 تا که غسل آرند زان جرم درازدر صف پاکان روند اندر نماز
- M5:4189 اندر آن صفها ز اندازه برونغرقگان نور نحن الصافون
- M5:4190 چون سخن در وصف این حالت رسیدهم قلم بشکست و هم کاغذ درید
- M5:4191 بحر را پیمود هیچ اسکرهایشیر را برداشت هرگز برهای
- M5:4192 گر حجابستت برون رو ز احتجابتا ببینی پادشاهی عجاب
- M5:4193 گرچه بشکستند جامت قوم مستآنک مست از تو بود عذریش هست
- M5:4194 مستی ایشان به اقبال و به مالنه ز بادهٔ تست ای شیرین فعال
- M5:4195 ای شهنشه مست تخصیص توندعفو کن از مست خود ای عفومند
- M5:4196 لذت تخصیص تو وقت خطابآن کند که ناید از صد خم شراب
- M5:4197 چونک مستم کردهای حدم مزنشرع مستان را نبیند حد زدن
- M5:4198 چون شوم هشیار آنگاهم بزنکه نخواهم گشت خود هشیار من
- M5:4199 هرکه از جام تو خورد ای ذوالمننتا ابد رست از هش و از حد زدن
- M5:4200 خالدین فی فناء سکرهممن تفانی فی هواکم لم یقم
- M5:4201 فضل تو گوید دل ما را که روای شده در دوغ عشق ما گرو
- M5:4202 چون مگس در دوغ ما افتادهایتو نهای مست ای مگس تو بادهای
- M5:4203 کرکسان مست از تو گردند ای مگسچونک بر بحر عسل رانی فرس
- M5:4204 کوهها چون ذرهها سرمست تونقطه و پرگار و خط در دست تو
- M5:4205 فتنه که لرزند ازو لرزان تستهر گرانقیمت گهر ارزان تست
- M5:4206 گر خدا دادی مرا پانصد دهانگفتمی شرح تو ای جان و جهان
- M5:4207 یک دهان دارم من آن هم منکسردر خجالت از تو ای دانای سر
- M5:4208 منکسرتر خود نباشم از عدمکز دهانش آمدستند این امم
- M5:4209 صد هزار آثار غیبی منتظرکز عدم بیرون جهد با لطف و بر
- M5:4210 از تقاضای تو میگردد سرمای ببرده من به پیش آن کرم
- M5:4211 رغبت ما از تقاضای توستجذبهٔ حقست هر جا رهروست
- M5:4212 خاک بیبادی به بالا بر جهدکشتی بیبحر پا در ره نهد
- M5:4213 پیش آب زندگانی کس نمردپیش آبت آب حیوانست درد
- M5:4214 آب حیوان قبلهٔ جان دوستانز آب باشد سبز و خندان بوستان
- M5:4215 مرگ آشامان ز عشقش زندهانددل ز جان و آب جان بر کندهاند
- M5:4216 آب عشق تو چو ما را دست دادآب حیوان شد به پیش ما کساد
- M5:4217 ز آب حیوان هست هر جان را نویلیک آب آب حیوانی توی
- M5:4218 هر دمی مرگی و حشری دادیمتا بدیدم دست برد آن کرم
- M5:4219 همچو خفتن گشت این مردن مراز اعتماد بعث کردن ای خدا
- M5:4220 هفت دریا هر دم ار گردد سرابگوش گیری آوریش ای آب آب
- M5:4221 عقل لرزان از اجل وان عشق شوخسنگ کی ترسد ز باران چون کلوخ
- M5:4222 از صحاف مثنوی این پنجمستبر بروج چرخ جان چون انجمست
- M5:4223 ره نیابد از ستاره هر حواسجز که کشتیبان استارهشناس
- M5:4224 جز نظاره نیست قسم دیگراناز سعودش غافلند و از قران
- M5:4225 آشنایی گیر شبها تا به روزبا چنین استارهای دیوسوز
- M5:4226 هر یکی در دفع دیو بدگمانهست نفطانداز قلعهٔ آسمان
- M5:4227 اختر ار با دیو همچون عقربستمشتری را او ولی الاقربست
- M5:4228 قوس اگر از تیر دوزد دیو رادلو پر آبست زرع و میو را
- M5:4229 حوت اگرچه کشتی غی بشکنددوست را چون ثور کشتی میکند
- M5:4230 شمس اگر شب را بدرد چون اسدلعل را زو خلعت اطلس رسد
- M5:4231 هر وجودی کز عدم بنمود سربر یکی زهرست و بر دیگر شکر
- M5:4232 دوست شو وز خوی ناخوش شو بریتا ز خمرهٔ زهر هم شکر خوری
- M5:4233 زان نشد فاروق را زهری گزندکه بد آن تریاق فاروقیش قند