Leer› Libro 1› Introducción› Verso 15
M1:15 — در غمِ ما روزها بیگاه شد / روزها با سوزها همراه شد
M1:15
شرحِ سروش — de sus conferencias grabadas sobre el Masnavi
این متن بر پایهٔ سخنرانیهای ضبطشدهٔ دکتر سروش دربارهٔ مثنوی بازنویسی شده است. بازبینی نهایی توسط ایشان انجام نشده.
ترجمه و معنا
ترجمه به فارسی روان: در غمِ ما، روزها بیقرار و بیاثر شدند، روزها تنها با سوز و گداز همگام گشتند.
معنا: در ژرفای این اندوه بنیادی، زمان معنای خود را از دست میدهد و هر روز تنها با درد و التهابِ سوزناک همراه میشود.
شرح
این بیت، در غمِ ما روزها بیگاه شد، به یکی از بنیادیترین و کلیدیترین معارف مثنوی اشاره دارد؛ غمی که مولانا آن را نه یک عارضهٔ گذران، بلکه ماهیتِ وجودیِ انسان در این عالم میداند. این اندوه نه غمی از جنسِ کمبودها یا مصیبتهای روزمره، بلکه غمِ فراق است، غمِ غربت از اصل خویش، که روح را از همان آغازِ هستی تا واپسین دم، همراهی میکند. گویی با این غم زاده شدهایم و با آن نیز از این جهان رخت برخواهیم بست، غمی که «پاکشدنی» نیست؛ اما همین «پاکنشدنی» بودن، رازِ کارگشایی آن است.
من معتقدم مولانا در اینجا به ما میگوید که این غمِ یگانه، قدرتی شگرف برای پالایش روح دارد. اگر کسی به راستی با این غمِ اصیل و محوری آشنا شود و آن را در جان خود بپروراند، دیگر تمام غمهای خرد و بیشمارِ دنیا، آن دلشغولیهای متفرق و پراکنده، در چشم او حقیر و بیاثر جلوه میکنند. این غم، همچون تیغی برنده، بقیهٔ غمها را از خانهٔ دل میروبد و انسان را از هجومِ «مگسها و زنبورها»ی اندوههای سطحی و بیحاصل میرهاند. اینجا مولانا پارادوکسی را حل میکند که در کلام بسیاری از عرفا، و حتی در اشعار حافظ، به چشم میخورد: چگونه است که گاهی از غم دوری میجویند و گاهی خود را غمخوار و غمپرور میخوانند؟ پاسخ در تمایز میان این «یک غم» و «غمهای متفرق» است.
مولانا خود شهادت میدهد که این غم، هماره با او بوده است؛ میفرماید: «من یه غمی دارم که با تمام زندگی من همراه بوده.» این اعتراف، عمق پیوند او را با این اندوه ازلی نشان میدهد. این بیت جزو آن هجده بیتِ آغازین است که مولانا پیش از شروعِ سرایش مثنوی، آن را سروده و با خود داشته است؛ گویی هستهٔ مرکزی و «بذر» کل مثنوی در همین معانی نهفته است. از این روست که درک این غمِ ناب، نه تنها کلید فهم مثنوی، بلکه کلید فهمِ خویشتن و مسیر بازگشت به اصل است.
نکات کلیدی
- غمِ فراق، غمی بنیادی و غیرقابل زدودن است که با سرشت آدمی عجین شده.
- این غمِ یگانه، دیگر اندوههای خرد و متفرق را در خود حل کرده و بیاثر میکند.
- روزها در این غم عمیق، معنا و نظم خود را از دست داده و تنها با درد و سوز همراه میشوند.
- مولانا خود را مصاحب و همراهِ همیشگیِ این غم میداند.
- این بیت جزو هجده بیتِ آغازین مثنوی است که نشاندهندهٔ اهمیتِ محوری آن در کل اثر است.
Sources: d1-s07 · 55:20 d1-s07 · 56:57 d1-s07 · 58:21 d1-s11 · 00:03:41
This text was reconstructed from Dr. Abdolkarim Soroush's recorded Masnavi lectures. It has not been reviewed and approved by him.
Translation & meaning
Translation: In our sorrow, the days lost their mooring, The days became companions to burning pain.
Meaning: This verse conveys how an all-consuming, profound grief strips time of its order and purpose, leaving each passing day filled only with an unceasing, burning ache.
Explanation
This verse, M1:15, 'In our sorrow, the days lost their mooring, / The days became companions to burning pain,' speaks to one of the most fundamental and pivotal insights within the Masnavi. Rumi presents a sorrow that is not a transient affliction but the very essence of human existence in this world. This is not a grief stemming from mundane losses or daily calamities, but the primal sorrow of firaq—separation from our divine origin—and gharibi—estrangement from our true home. It is a companion to the soul from the moment of its inception until its final breath, a grief that, as Rumi says, is 'unpurifiable' (pāk-na-shudanī). Yet, this very indelibility holds its profound secret.
I contend that Rumi here conveys a profound power within this singular grief: its capacity for spiritual purification. If one truly engages with and nurtures this authentic, central sorrow within their soul, then all other trivial and countless worldly anxieties—the scattered, diffuse preoccupations—will appear insignificant and powerless in their eyes. This singular grief, like a sharp blade, sweeps away other sorrows from the heart's abode, liberating the individual from the 'flies and bees' of superficial and unproductive lamentations. Here, Rumi resolves a paradox often observed in the words of many mystics, and even in Hafez's poetry: how can one sometimes shun grief while at other times embracing it? The answer lies in the distinction between this 'one sorrow' and the 'scattered sorrows.'
Rumi himself attests to having lived with this grief, stating: 'I have a grief that has accompanied my entire life.' This confession reveals the depth of his personal connection to this primordial anguish. This particular verse is among the initial eighteen that Rumi is said to have composed and carried with him before the full creation of the Masnavi; it is as if the central core and 'seed' of the entire work are encapsulated within these meanings. Thus, understanding this pure grief is not merely a key to comprehending the Masnavi, but also a key to self-knowledge and the path of return to our origin.
Key takeaways
- The grief of separation (firaq) is a fundamental and indelible sorrow inherent in human nature.
- This singular grief dissolves and nullifies all other minor and scattered anxieties.
- In the depth of this profound sorrow, days lose their meaning and order, becoming mere companions to pain and anguish.
- Rumi identifies personally with this grief, considering it a lifelong companion.
- As one of the Masnavi's initial eighteen verses, it holds central importance to the entire work's themes.
Sources: d1-s07 · 55:20 d1-s07 · 56:57 d1-s07 · 58:21 d1-s11 · 00:03:41
به زبانِ تو — Tu idioma · AI
In the depths of this fundamental sorrow, time loses its normal structure and purpose, and each passing day is filled only with a searing ache.
This verse addresses one of the most pivotal concepts in the Masnavi: a sorrow that is not a passing affliction but the very essence of the human condition. Rumi is speaking of the primal grief of firaq—separation from our divine origin. This is not a sadness caused by worldly loss, but a profound, unresolvable anguish that accompanies the soul from its first breath to its last.
According to Rumi, this singular, authentic sorrow has a purifying power. When one truly embraces this core grief, all other trivial, scattered worldly anxieties—the worries and preoccupations of daily life—become insignificant. This one great sorrow acts like a sharp blade, clearing the heart of lesser pains, liberating the individual from what Rumi calls the 'flies and bees' of superficial laments.
This verse resolves an apparent paradox in mystical poetry, where grief is sometimes shunned and sometimes cultivated. The key is the distinction between this one essential sorrow and the many distracting ones. Rumi himself confesses that this grief has been his lifelong companion. As one of the first eighteen verses of the Masnavi, which are said to form the seed of the entire work, this couplet is central to understanding not just the poem, but the spiritual path of return to the Source.
- بیگاه
- Literally 'untimely' or 'late hour/evening.' Here it metaphorically signifies that time has lost its proper order, structure, and meaning; the days have become disordered and purposeless.
- سوزها
- Plural of 'sūz,' meaning 'burning,' 'smarting,' or 'ardor.' It conveys a deep, searing, and continuous inner pain or passionate longing, a key term for the ache of spiritual separation.
في عمق هذا الحزن الجوهري، يفقد الزمان معناه، ويصبح كل يوم مجرد رفيق للألم والالتهاب الحارق.
يشير هذا البيت، «في غَمِّنَا الأيامُ أضْحَتْ بِلَا غَدِ / وصَاحَبَتْهَا حُرْقَةٌ لَمْ تَبْتَعِدِ»، إلى إحدى الرؤى الأساسية والمحورية في المثنوي. يقدم مولانا هنا حزنًا ليس عرضًا عابرًا، بل جوهر الوجود الإنساني في هذا العالم. هذا ليس حزنًا نابعًا من نقص أو مصائب يومية، بل هو حزن الفراق (فراق)، حزن الغربة عن الأصل الإلهي، الذي يرافق الروح من بداية وجودها حتى أنفاسها الأخيرة. وكأننا ولدنا بهذا الحزن وسنرحل به عن هذا العالم، حزنٌ لا يمكن "تطهيره" (پاكنشدني)؛ لكن هذا "عدم التطهير" هو سر فعاليته.
أرى أن مولانا يخبرنا هنا أن هذا الحزن الفريد يمتلك قوة هائلة لتطهير الروح. فإذا تعرف المرء حقًا على هذا الحزن الأصيل والمحوري ورعاه في روحه، فإن جميع أحزان الدنيا الصغيرة والمتفرقة، تلك الانشغالات المشتتة، ستبدو في عينيه حقيرة وعديمة الأثر. هذا الحزن، كالسيف القاطع، يزيل الأحزان الأخرى من بيت القلب ويحرر الإنسان من هجوم "الذباب والنحل" من الهموم السطحية والعقيمة. هنا يحل مولانا مفارقة تظهر في كلام العديد من العرفاء، وحتى في شعر حافظ: كيف يمكن أحيانًا تجنب الحزن وفي أحيان أخرى وصف النفس بأنها حزينة وراعية للحزن؟ الإجابة تكمن في التمييز بين هذا "الحزن الواحد" و"الأحزان المتفرقة".
يشهد مولانا نفسه بأن هذا الحزن كان رفيقه دائمًا؛ يقول: "لدي حزن رافق حياتي كلها". هذا الاعتراف يظهر عمق ارتباطه الشخصي بهذا الألم الأزلي. هذا البيت هو من بين الثمانية عشر بيتًا الأولى التي قيل إن مولانا قد نظمها واحتفظ بها قبل البدء الكامل في تأليف المثنوي؛ وكأن الجوهر المركزي و"بذرة" المثنوي بأكمله تتجسد في هذه المعاني. لذلك، فإن فهم هذا الحزن النقي ليس مفتاحًا لفهم المثنوي فحسب، بل هو مفتاح لمعرفة الذات وطريق العودة إلى الأصل.
- غمِ ما
- حزننا العميق، وهو حزن الفراق والغربة عن الأصل الإلهي.
- بیگاه شد
- فقدت معناها أو غايتها، أصبحت بلا نظام أو هدف.
- سوزها
- الآلام الحارقة، الشوق، الالتهاب الروحي.
در ژرفای این اندوه بنیادی، زمان معنای خود را از دست میدهد و هر روز تنها با درد و التهابِ سوزناک همراه میشود.
این بیت، «در غم ما روزها بیگاه شد»، به یکی از بنیادیترین و کلیدیترین معارف مثنوی اشاره دارد. مولانا این غم را نه یک عارضهٔ گذرا، بلکه ماهیتِ وجودیِ انسان در این عالم میداند. این اندوه نه غمی از جنسِ کمبودها یا مصیبتهای روزمره، بلکه غمِ فراق و غربت از اصل خویش است که روح را از همان آغازِ هستی تا واپسین دم، همراهی میکند. گویی با این غم زاده شدهایم و با آن نیز از این جهان رخت برخواهیم بست؛ غمی که «پاکشدنی» نیست، اما همین «پاکنشدنی» بودن، رازِ کارگشایی آن است.
مولانا در اینجا به ما میگوید که این غمِ یگانه، قدرتی شگرف برای پالایش روح دارد. اگر کسی به راستی با این غمِ اصیل و محوری آشنا شود و آن را در جان خود بپروراند، دیگر تمام غمهای خرد و بیشمارِ دنیا، آن دلشغولیهای متفرق و پراکنده، در چشم او حقیر و بیاثر جلوه میکنند. این غم، همچون تیغی برنده، بقیهٔ غمها را از خانهٔ دل میروبد و انسان را از هجومِ «مگسها و زنبورها»ی اندوههای سطحی و بیحاصل میرهاند. اینجا مولانا پارادوکسی را حل میکند که در کلام بسیاری از عرفا، و حتی در اشعار حافظ، به چشم میخورد: چگونه است که گاهی از غم دوری میجویند و گاهی خود را غمخوار و غمپرور میخوانند؟ پاسخ در تمایز میان این «یک غم» و «غمهای متفرق» است.
مولانا خود شهادت میدهد که این غم، هماره با او بوده است؛ میفرماید: «من یه غمی دارم که با تمام زندگی من همراه بوده.» این اعتراف، عمق پیوند او را با این اندوه ازلی نشان میدهد. این بیت جزو آن هجده بیتِ آغازین است که مولانا پیش از شروعِ سرایش مثنوی، آن را سروده و با خود داشته است؛ گویی هستهٔ مرکزی و «بذر» کل مثنوی در همین معانی نهفته است. از این روست که درک این غمِ ناب، نه تنها کلید فهم مثنوی، بلکه کلید فهمِ خویشتن و مسیر بازگشت به اصل است.
- بیگاه شد
- بیهنگام شد، بیقرار شد، نظم و معنای خود را از دست داد
- سوزها
- درد و التهاب درونی، گداز
Discussion — Ask about this beyt — answered from the Masnavi, every verse cited
Your conversation stays on this device unless you share it.
What readers asked0
No questions shared yet — yours could be the first.