Leer Libro 4 Sección 123 ← anterior · siguiente →

بخش ۱۲۳ - حکایت آن زاهد کی در سال قحط شاد و خندان بود با مفلسی و بسیاری عیان و خلق می‌مردند از گرسنگی گفتندش چه هنگام شادیست کی هنگام صد تعزیت است گفت مرا باری نیست

La historia del asceta que en el año de la hambruna estaba alegre y risueño, a pesar de su pobreza y la presencia de muchos dignatarios, mientras la gente moría de hambre. Le dijeron: "¿Qué tiempo es este para la alegría, si es tiempo de cien condolencias?" Él respondió: "Yo no tengo carga"

  1. M4:3238 هم‌چنان کن زاهد اندر سال قحطبود او خندان و گریان جمله رهط
  2. M4:3239 پس بگفتندش چه جای خنده استقحط بیخ مؤمنان بر کنده است
  3. M4:3240 رحمت از ما چشم خود بر دوختستز آفتاب تیز صحرا سوختست
  4. M4:3241 کشت و باغ و رز سیه استاده استدر زمین نم نیست نه بالا نه پست
  5. M4:3242 خلق می‌میرند زین قحط و عذابده ده و صد صد چو ماهی دور از آب
  6. M4:3243 بر مسلمانان نمی‌آری تو رحممؤمنان خویشند و یک تن شحم و لحم
  7. M4:3244 رنج یک جزوی ز تن رنج همه‌ستگر دم صلحست یا خود ملحمه‌ست
  8. M4:3245 گفت در چشم شما قحطست اینپیش چشمم چون بهشتست این زمین
  9. M4:3246 من همی‌بینم بهر دشت و مکانخوشه‌ها انبه رسیده تا میان
  10. M4:3247 خوشه‌ها در موج از باد صباپر بیابان سبزتر از گندنا
  11. M4:3248 ز آزمون من دست بر وی می‌زنمدست و چشم خویش را چون بر کنم
  12. M4:3249 یار فرعون تنید ای قوم دونزان نماید مر شما را نیل خون
  13. M4:3250 یار موسی خرد گردید زودتا نماند خون بینید آب رود
  14. M4:3251 با پدر از تو جفایی می‌رودآن پدر در چشم تو سگ می‌شود
  15. M4:3252 آن پدر سگ نیست تاثیر جفاستکه چنان حرمت نظر را سگ نماست
  16. M4:3253 گرگ می‌دیدند یوسف را به چشمچونک اخوان را حسودی بود و خشم
  17. M4:3254 با پدر چون صلح کردی خشم رفتآن سگی شد گشت بابا یار تفت