خواندن› دفتر ۴› بخش ۱۰۳ → پیشین · پسین ←

بخش ۱۰۳ - قصهٔ باز پادشاه و کمپیر زن

داستان باز (پرنده شکاری) پادشاه و پیرزن

  1. M4:2625 باز اسپیدی به کمپیری دهیاو ببرد ناخنش بهر بهی یک باز سفید را به یک پیرزن بسپاری،او از روی خیرخواهی چنگال‌هایش را می‌گیرد.سپردن یک چیز ارزشمند به دست یک شخص نادان، حتی اگر نیتش خوب باشد، باعث نابودی آن چیز می‌شود.
  2. M4:2626 ناخنی که اصل کارست و شکارکور کمپیری ببرد کوروار چنگالی که اصل کار و شکارش بود،یک پیرزن کور، کورکورانه گرفت و برید.پیرزن نادان، از روی جهالت و کورکورانه، چنگال‌های باز را که مهم‌ترین وسیله برای شکار و زندگی‌اش بود، قطع کرد.
  3. M4:2627 که کجا بودست مادر که تراناخنان زین سان درازست ای کیا مادرت کجا بوده که ناخن‌هایتاینطور دراز مانده، ای بزرگوار؟پیرزن نادان، باز شکاری را سرزنش می‌کند که چرا ناخن‌هایش که ابزار اصلی شکار است، اینقدر دراز است و این را نشانهٔ بی‌توجهی مادرش می‌داند.
  4. M4:2628 ناخن و منقار و پرش را بریدوقت مهر این می‌کند زال پلید ناخن و منقار و پرهای شاهین را برید،این پیرزن پلید از روی محبت چنین کاری می‌کند.این بیت نشان می‌دهد که چگونه محبت جاهلانه و خودخواهانه می‌تواند به اندازۀ دشمنی، ویرانگر باشد. پیرزن از روی مهربانی ابزارهای اصلی زندگی شاهین را از بین می‌برد.
  5. M4:2629 چونک تتماجش دهد او کم خوردخشم گیرد مهرها را بر درد وقتیکه پیرزن برایش آش توتماج می‌آورد، باز کم می‌خوردپس پیرزن قهر می‌شود و تمام مهربانی‌های خود را از بین می‌بردوقتی باز شکاری غذای نامناسب پیرزن را نمی‌خورد، پیرزن از روی جهل خشمگین شده و محبتی را که به گمان خود به باز نشان می‌داد، با عصبانیت و خشونت نابود می‌کند.
  6. M4:2630 که چنین تتماج پختم بهر توتو تکبر می‌نمایی و عتو که برایت چنین آشی پخته‌امتو ولی تکبر و سرکشی می‌کنیپیرزن به شاهین می‌گوید: «من با این همه زحمت برایت آش پخته‌ام، اما تو با غرور و سرکشی از خوردن آن خودداری می‌کنی.»
  7. M4:2631 تو سزایی در همان رنج و بلانعمت و اقبال کی سازد ترا تو لایق همو رنج و مصیبت استینعمت و خوشبختی هیچ وقت به تو جور نمی‌آیهپیرزن به باز می‌گوید که تو لیاقت این غذای خوب و آسایش را نداری و سزاوار همان سختی و گرسنگی هستی.
  8. M4:2632 آب تتماجش دهد کین را بگیرگر نمی‌خواهی که نوشی زان فطیر آب آشش را برایش پیش می‌کند که «این را بگیر!»اگر نمی‌خواهی که از آن نان فطیر بخوری.پیرزن که از غذا نخوردن باز خشمگین شده، با تحقیر آب آش را به او می‌دهد و می‌گوید اگر خود آش را نمی‌خوری، حداقل آبش را بنوش.
  9. M4:2633 آب تتماجش نگیرد طبع باززال بترنجد شود خشمش دراز طبعِ شاهین آبِ آن آش را قبول نمی‌کندپیرزن از این کار می‌رنجد و خشمش افزون می‌شودطبیعتِ باز (پرندهٔ شکاری) غذای نامناسبی را که پیرزن برایش آماده کرده نمی‌پذیرد و این کار باعث رنجش و خشم شدید پیرزن می‌شود.
  10. M4:2634 از غضب شربای سوزان بر سرشزن فرو ریزد شود کل مغفرش پیرزن از خشم و غضب، شوربای داغ را بر سر شاهین می‌ریزد،و سرِ بی‌مویش برایش کلاه‌خود می‌شود.این بیت لحظه‌ای را توصیف می‌کند که پیرزن نادان، از روی خشم بخاطر اینکه شاهین غذایش را نمی‌خورد، شوربای جوشان را بر سر او می‌ریزد و باعث سوختگی و رنج شدیدش می‌شود.
  11. M4:2635 اشک از آن چشمش فرو ریزد ز سوزیاد آرد لطف شاه دل‌فروز از همان چشمش به خاطر سوز و درد، اشک فرو می‌ریزد،و از مهربانی‌های شاهِ دل‌افروز خود یاد می‌کند.در اوج درد و سوزش، باز اشک می‌ریزد و به یاد لطف و محبت پادشاهی می‌افتد که قبلاً نزد او زندگی می‌کرد.
  12. M4:2636 زان دو چشم نازنین با دلالکه ز چهرهٔ شاد دارد صد کمال از همان دو چشم نازنین و پُر از ناز خودکه از روی شاد و خندانش صد کمال می‌بارید.این بیت چشم‌های شاهین را توصیف می‌کند که در زمان شادمانی و کمال در دربار پادشاه چگونه بود، و حالا در این حالت رقت‌بار از آن اشک می‌ریزد.
  13. M4:2637 چشم مازاغش شده پر زخم زاغچشم نیک از چشم بد با درد و داغ
  14. M4:2638 چشم دریا بسطتی کز بسط اوهر دو عالم می‌نماید تار مو
  15. M4:2639 گر هزاران چرخ در چشمش رودهم‌چو چشمه پیش قلزم گم شود
  16. M4:2640 چشم بگذشته ازین محسوسهایافته از غیب‌بینی بوسها
  17. M4:2641 خود نمی‌یابم یکی گوشی که مننکته‌ای گویم از آن چشم حسن
  18. M4:2642 می‌چکید آن آب محمود جلیلمی‌ربودی قطره‌اش را جبرئیل
  19. M4:2643 تا بمالد در پر و منقال خویشگر دهد دستوریش آن خوب کیش
  20. M4:2644 باز گوید خشم کمپیر ار فروختفر و نور و علم و صبرم را نسوخت
  21. M4:2645 باز جانم باز صد صورت تندزخم بر ناقه نه بر صالح زند
  22. M4:2646 صالح از یک‌دم که آرد با شکوهصد چنان ناقه بزاید متن کوه
  23. M4:2647 دل همی گوید خموش و هوش دارورنه درانید غیرت پود و تار
  24. M4:2648 غیرتش را هست صد حلم نهانورنه سوزیدی به یک دم صد جهان
  25. M4:2649 نخوت شاهی گرفتش جای پندتا دل خود را ز بند پند کند
  26. M4:2650 که کنم با رای هامان مشورتکوست پشت ملک و قطب مقدرت
  27. M4:2651 مصطفی را رای‌زن صدیق ربرای‌زن بوجهل را شد بولهب
  28. M4:2652 عرق جنسیت چنانش جذب کردکان نصیحتها به پیشش گشت سرد
  29. M4:2653 جنس سوی جنس صد پره پردبر خیالش بندها را بر درد