قرائت دفتر ۶ بخش ۱۱۵ - حکایت امرء القیس کی پادشاه عرب بود و به صورت عظیم به جمال بود یوسف وقت خود بود و زنان عرب چون زلیخا مردهٔ او و او شاعر طبع قفا نبک من ذکری حبیب و منزل چون همه زنان او را به جان می‌جستند ای عجب غزل او و نالهٔ او بهر چه بود مگر دانست کی این‌ها همه تمثال صورتی‌اند کی بر تخته‌های خاک نقش کرده‌اند عاقبت این امرء القیس را حالی پیدا شد کی نیم‌شب از ملک و فرزند گریخت و خود را در دلقی پنهان کرد و از آن اقلیم به اقلیم دیگر رفت در طلب آن کس کی از اقلیم منزه است یختص برحمته من یشاء الی آخره بیت ۴۰۴۴

M6:4044 — روز او و روزی عاشق هم او / دل همو دلسوزی عاشق هم او

روز او و روزی عاشق هم اودل همو دلسوزی عاشق هم او
✦ ارائهٔ این بیت به فارسی

M6:4044

❋ ❋ ❋

شرحِ سروش — برگرفته از درس‌گفتارهای ضبط‌شدهٔ مثنوی او

عبدالکریم سروش از درس‌گفتارهای مثنوی ↗

این متن بر پایهٔ سخنرانی‌های ضبط‌شدهٔ دکتر سروش دربارهٔ مثنوی بازنویسی شده است. بازبینی نهایی توسط ایشان انجام نشده.

ترجمه و معنا

ترجمه به فارسی روان: روز عاشق و روزی او، هر دو اوست؛ دل او و دل‌سوزی او، باز هم اوست.

معنا: برای عاشق حقیقی، معشوق چنان در تار و پود هستی او تنیده است که زمان (روز)، نیازهای مادی (روزی)، مرکز وجود (دل)، و حتی دردهای عاطفی او (دل‌سوزی) همگی از معشوق سرچشمه می‌گیرند و به او بازمی‌گردند.

شرح

این بیت، کانون و عصارهٔ بینش توحیدی مولانا در ساحت عشق است؛ آنجا که معشوق مطلق، همهٔ هستی و نیستی عاشق را در بر می‌گیرد. ما در اینجا با وضعیتی روبرو هستیم که مرز میان عاشق و معشوق چنان رقیق می‌شود که هرچه به عاشق نسبت داده می‌شود، در حقیقت تجلی و ظهور معشوق است.

«روز او و روزی عاشق هم او»: برای عاشق، دیگر زمان معنای تقویمی و عادی ندارد؛ روز او نه با طلوع و غروب خورشید، که با حضور یا غیبت معشوق تعریف می‌شود. روز، عین معشوق است. و شگفت‌تر از آن، «روزی» عاشق نیز همان اوست. این نه تنها به معنای بی‌نیازی از اسباب ظاهری است، بلکه به این معناست که خودِ معشوق، کفایت‌بخش تمامی نیازهای وجودی و جسمانی عاشق است. این همان حال زلیخا بود که به نام یوسف، سیر می‌شد و گرما می‌یافت و سردی‌ها از او رخت برمی‌بست؛ نام معشوق، خود غذایی سیراب‌کننده و لباسی گرمابخش بود. هر آنچه به حیات جسم و جان عاشق مدد می‌رساند، در حقیقت فیض مستقیم معشوق است.

«دل همو، دل‌سوزی عاشق هم او»: در اینجا مولانا به عمق وجود عاشق می‌رود؛ دل عاشق، که می‌پنداریم مرکز احساس و هویت اوست، در واقع خودِ معشوق است. سنایی چه نیکو فرموده: «ده بود آن نه دل که اندر وی گاو و خر گنجد و ضیاع و عقار.» دلی که جولانگاه اغیار و تعلقات دنیوی است، دل نیست؛ طویله‌ای است، گاراژی است. دل واقعی، آنجاست که دلبر در آن فرود آید و تنها او را در خود جای دهد. چنین دلی باید از هر شریک و رقیبی پاک باشد، چرا که جایگاه نزول خداوند است. پس اگر دل عاشق، «او»ست، یعنی معشوق مرکز و حقیقت خودِ دل است. و از آن لطیف‌تر، «دل‌سوزی عاشق هم او». آن سوز و گدازی که در دل عاشق پدید می‌آید، آن غم و اندوهی که از فراق یا حتی از شوق وصل بر او مستولی می‌شود، آن دلسوزی و شفقت بر بندگان، همگی از معشوق است. دل عاشق برای معشوق می‌سوزد، نه برای چیز دیگری؛ در این ساحت، هیچ چیز دیگر اهمیت ندارد و همه چیز در برابر معشوق بی‌رنگ می‌شود.

این بینش، تجسمی‌ست از توحید افعالی که در آن، هر فعل و هر حالتی به معشوق مطلق بازمی‌گردد. عارف حقیقی، مانند ماهی است که در آب غوطه‌ور است. ماهیان همه هستی‌شان از آب است – نان و آب و جامه و دارو و خوابشان – اما شاید مفهومی از آب در ذهن نداشته باشند. با این حال، وجودشان عین اتکا و اتصال به آب است. عارف نیز چنین است؛ غرق در خداست، از خدا نفس می‌کشد، حتی اگر نتواند او را با مفاهیم فلسفی تعریف کند. یا همچون طفلی که جز شیر مادر چیزی نمی‌شناسد و وجودش عین پیوند با آن است؛ نه به واسطهٔ فکر و تدبیر، بلکه به صرافت طبع و وجود. در این مقام، حجاب‌ها برداشته می‌شود و آدمی خود را در حضور موجود بزرگ‌تری احساس می‌کند، چنان که گویی در کعبه است و به هر سو که رو کند، رو به قبله است؛ زیرا همه چیز بوی خدا می‌دهد و هیچ واسطه‌ای میان او و حق نمی‌شود.

این جهان، به تعبیر مولانا، نقاب و دستکشی‌ست که روی چهرهٔ حضرت حق کشیده شده است. عاشق واصل، این نقاب و دستکش را می‌درد، سوراخ می‌کند و دست پشت آن را، و معنای پنهان در پس صورت را می‌بیند. او در پس این کثرت‌ها، وحدتی یگانه را مشاهده می‌کند؛ همه‌جا یک نفر نشسته و کار می‌کند. این بیت در نهایت، تصویری از محو شدن و فنای عاشق در معشوق ارائه می‌دهد، جایی که دیگر اثری از «من» عاشق باقی نمی‌ماند و هر چه هست، «او»ست.

نکات کلیدی

  • برای عاشق، معشوق نه تنها موضوع عشق، بلکه جوهر و تمامیت هستی اوست.
  • زمان (روز) و روزی (معیشت) عاشق، از حضور و فیض معشوق تعیین می‌شود.
  • دل حقیقی، مکانی است که معشوق در آن سکونت دارد و باید از هر «اغیار»ی پاک شود.
  • درد و سوز عاشق (دلسوزی) نیز تجلی معشوق است و برای هیچ چیز دیگری نیست.
  • این بیت توحید افعالی را نشان می‌دهد که هرچه در وجود عاشق است، ظهور معشوق است.
  • عارف، همچون ماهی در آب یا طفل در پی شیر، در معشوق غرق است، نه با فهم ذهنی، بلکه با کل وجود.

Sources: d6-s88 · 45:10 d6-s88 · 47:56 d6-s88 · 51:05 d6-s88 · 58:52 d6-s88 · 59:16 d6-s88 · 1:00:12 d6-s88 · 1:06:04 d6-s88 · 1:29:54 d6-s88 · 1:44:00 d6-s90 · 00:47

به زبانِ تو — AI

گفتگو — دربارهٔ این بیت بپرس — پاسخ از دل مثنوی، با ارجاع به ابیات

گفتگوی تو تا وقتی عمومی‌اش نکنی، فقط روی همین دستگاه می‌ماند.

پرسش‌های خوانندگان

هنوز پرسشی به‌اشتراک گذاشته نشده — اولین نفر باش.