دیوان شمس› غزل ۱۱۹۶ → قبلی · بعدی ←
دیوان شمس · G1196 · ۱۲ بیت
غزل شمارهٔ ۱۱۹۶
این غزل یک راهنمای عملی برای تشخیص عشق راستین از ادعاهای دروغین است. مولانا با تصویر عاشقان شبزندهدار که نه خوراک دارند و نه خواب، غزل را آغاز میکند و بلافاصله در بیت دوم، شمع را به عنوان الگوی کامل عاشق معرفی میکند: موجودی که تمام شب در عین گداختن، از سوختن خود شادمان است. سپس تضاد میان دل گرم عاشق و جهان سرد و خزانزدهی دیگران را به تصویر میکشد (بیت ۳). غزل با دعوتی صریح به ابراز بیباکانهی عشق ادامه مییابد و در مقابل، سالک را از پیروی شهوت بر حذر میدارد (بیتهای ۴ و ۵). مولانا با تمثیلی روشن، جمع شدن عشق و شهوت را مانند همراهی عیسی و الاغ، ناممکن میداند (بیت ۶). نقطهی عطف غزل، معرفی شمس تبریزی به عنوان تنها راه برای فهم این اسرار است (بیت ۷) و ندیدن جایگاه والای او را نشانهی غفلت محض میشمارد (بیت ۸). در پایان، شاعر با طعنه، کسانی را که به علوم ظاهری فقه مشغولند از این معرفت دور میداند و اعلام میکند که عشق شمس او را از بازیهای کودکانه رهانده و عقل و شعرش را در برابر عظمت او ناتوان ساخته است (بیتهای ۹ تا ۱۲).
هر بیت را بگشایید — صفحهٔ خودش را دارد: برگردان، شرح، واژههای دشوار.
- G1196:1 عاشقان را شد مسلم شب نشستن تا به روزخورد نی و خواب نی اندر هوای دلفروز این برای عاشقان امری قطعی است که تمام شب تا صبح بیدار بمانند،بدون غذا و خواب، در آرزوی آن معشوق دلانگیز.عاشقان حقیقی تمام شب را به یاد معشوق بیدار میمانند و از خوردن و خوابیدن که نیازهای جسمانی است، چشم میپوشند.
- G1196:2 گر تو یارا عاشقی ماننده این شمع باشجمله شب میگداز و جمله شب خوش میبسوز ای دوست، اگر تو هم عاشقی، مانند همین شمع رفتار کن؛تمام شب خود را آب کن و تمام شب با خوشی بسوز.الگوی یک عاشق واقعی، شمع است که با شادی و رضایت در آتش عشق خود میسوزد و از خود فانی میشود.
- G1196:3 غیر عاشق دان که چون سرما بود اندر خزاندر میان آن خزان باشد دل عاشق تموز بدان که هر کس جز عاشق، مانند سرمای فصل پاییز است،اما در میان آن پاییز، دل عاشق همچون گرمای تابستان است.دنیای بدون عشق سرد و بیروح است، اما دل عاشق حتی در چنین محیطی هم از حرارت عشق گرم و زنده است.
- G1196:4 گر تو عشقی داری ای جان از پی اعلام راعاشقانه نعرهای زن عاشقانه فوز فوز ای جان، اگر عشقی در دل داری، برای آشکار کردنش،عاشقانه فریاد بزن و پیروزیات را عاشقانه اعلام کن.عشق حقیقی را نباید پنهان کرد؛ بلکه باید آن را با شور و فریاد به همه اعلام نمود و این ابراز را یک پیروزی دانست.
- G1196:5 ور تو بند شهوتی دعوی عشاقی مکندر ببند اندر خلاء و شهوت خود را بسوز اما اگر اسیر شهوت هستی، دیگر ادعای عاشقی نکن؛در را به روی خود ببند و در خلوت، شهوتت را نابود کن.کسی که بنده و اسیر امیال نفسانی است، نباید ادعای عشق کند. او باید ابتدا در خلوت، نفس خود را مهار و امیالش را سرکوب کند.
- G1196:6 عاشق و شهوت کجا جمع آید ای تو ساده دلعیسی و خر در یکی آخر کجا دارند پوز ای انسان سادهدل، عشق و شهوت چگونه با هم جمع میشوند؟آخر چگونه ممکن است که عیسی و الاغ در یک آخور دهان بگذارند؟عشق معنوی و شهوت مادی دو امر متضاد هستند و همانطور که عیسیِ پیامبر با الاغِ حیوانی در یک جایگاه قرار نمیگیرند، این دو نیز با هم جمع نمیشوند.
- G1196:7 گر همیخواهی که بویی بشنوی زین رمزهاچشم را از غیر شمس الدین تبریزی بدوز اگر میخواهی که از این اسرار معنوی بهرهای ببری،چشمانت را بر هر چیزی جز شمسالدین تبریزی ببند.برای درک رازهای عشق الهی، باید تمام توجه خود را از غیر معشوق برگیری و تنها به مرشد کامل، یعنی شمس تبریزی، چشم بدوزی.
- G1196:8 ور نبینی کز دو عالم برتر آمد شمس دینبر تک دریای غفلت مرده ریگی تو هنوز و اگر نمیبینی که مقام شمس دین از هر دو جهان بالاتر است،پس تو هنوز همچون لاشهای در اعماق دریای بیخبری هستی.کسی که عظمت و جایگاه معنوی شمس را که فراتر از دنیا و آخرت است درک نکند، در واقع یک مردهی معنوی است که در عمق غفلت فرورفته است.
- G1196:9 رو به کتاب تعلم گرد علم فقه گردتا سرافرازی شوی اندر یجوز و لایجوز برو به سراغ کتابهای آموزشی و به دنبال علم فقه باش،تا در بحثهای مربوط به «جایز است» و «جایز نیست» به بزرگی برسی.این بیت با لحنی طعنهآمیز میگوید اگر اهل عشق نیستی، بهتر است خود را با علوم ظاهری و بحثهای فقهی سرگرم کنی تا در همان حوزه به شهرت و مقامی برسی.
- G1196:10 جان من از عشق شمس الدین ز طفلی دور شدعشق او زین پس نماند با مویز و جوز و کوز جان من به واسطهی عشق شمسالدین، از دوران کودکی و ناپختگی عبور کرد؛از این به بعد، عشق او با چیزهای بچگانه مثل کشمش و گردو و کوزه سرگرم نمیشود.عشق به شمس، روح مرا به بلوغ رسانده و از سرگرمیهای کودکانه و تعلقات دنیوی رها کرده است.
- G1196:11 عقل من از دست رفت و شعر من ناقص بماندزان کمانم هست عریان از لباس نقش و توز عقلم را از دست دادهام و شعرم ناقص مانده است؛به همین دلیل، کمان سخنم از پوشش نقش و نگار و زیبایی ظاهری عریان است.در برابر عظمت عشق شمس، عقل و قدرت شاعریام را از دست دادهام و به همین خاطر، شعرم ساده و بدون آرایههای ادبی است.
- G1196:12 ای جلال الدین بخسپ و ترک کن املا بگوکه تک آن شیر را اندرنیابد هیچ یوز ای جلالالدین، دیگر بخواب و از گفتن و دیکته کردن دست بردار،چرا که هیچ یوزپلنگی نمیتواند به عمق جایگاه آن شیر دست یابد.مولانا به خود خطاب میکند که سخن را کوتاه کن، زیرا هیچ موجودی، هرچند تیزرو، قادر به درک کامل ژرفای وجودی شمس (که به شیر تشبیه شده) نیست.
ganjoor: sh1196 · public domain