دیوان شمس› غزل ۱۸۳۱› بیت ۷ → قبلی · بعدی ←
دیوان شمس · غزل شمارهٔ ۱۸۳۱
- ای رُخِ جان فزای او بهرِ خدا همان همان مُطرب دلربای من بهرِ خدا همین همین
G1831:7
به زبانِ تو
هنوز برگردانی به زبان تو ساخته نشده — برای کلِ غزل یکجا ساخته میشود:
ai-draft · gemini-2.5-pro
شرحِ این بیت
هنوز نوشته نشده — خوانشی نزدیک از این بیت در دلِ غزلش:
متنِ کاملِ غزل ↗
- 1 رازِ تو فاش میکنم صبر نماند بیش از این·بیش فلک نمیکشد دردِ مرا و نی زمین
- 2 این دلِ من چه پُرغم است وآن دلِ تو چه فارغ است·آن رخِ تو چو خوبچین وین رخِ من پُرَست چین
- 3 تا که بسوزد این جهان چند بسوزد این دلم·چند بُوَد بُتا چُنان چَند گَهی بُوَد چِنین
- 4 سِر هزارساله را مستم و فاش میکنم·خواه ببند دیده را خواه گُشا و خوش ببین
- 5 شورِ مرا چو دید مَه آمد سوی من زِ رَه·گفت مَده زِ من نشان یارِ توایم و همنشین
- 6 خیره بِمانْد جانِ من در رخِ او دَمی و گفت·ای صَنم خوش خوشین، ای بُتِ آب و آتشین
- 7 ای رُخِ جان فزای او بهرِ خدا همان همان·مُطرب دلربای من بهرِ خدا همین همین
- 8 عشق تو را چو مَفرَشَم آب بزن بر آتشم·ای مَهِ غیبِ آن جهان در تبریز شمسِ دین
ganjoor: sh1831 · public domain