دیوان شمس› غزل ۲۹۸۸› بیت ۵ → قبلی · بعدی ←
دیوان شمس · غزل شمارهٔ ۲۹۸۸
- بی دست و پا چو گوی به میدان حق بپوی میدان از آن توست به چوگان تو بابتی
G2988:5
به زبانِ تو
هنوز برگردانی به زبان تو ساخته نشده — برای کلِ غزل یکجا ساخته میشود:
ai-draft · gemini-2.5-pro
شرحِ این بیت
هنوز نوشته نشده — خوانشی نزدیک از این بیت در دلِ غزلش:
متنِ کاملِ غزل ↗
- 1 هر چند شیر بیشه و خورشیدطلعتی·بر گرد حوض گردی و در حوض درفتی
- 2 اسپت بیاورند که چالاک فارسی·شربت بیاورند که مخمور شربتی
- 3 بی خواب و بیقراری شبهای تا به روز·خواب تو بخت بست که بسته سعادتی
- 4 از پای درفتادی و از دست رفتهای·بی دست و پای باش چه دربند آلتی
- 5 بی دست و پا چو گوی به میدان حق بپوی·میدان از آن توست به چوگان تو بابتی
- 6 ای رو به قبله من و الحمدخوان من·میخوانمت به خویش که تو پنج آیتی
- 7 ای عقل جان بباز چرا جان به شیشهای·وی جان بیار باده چرا بیمروتی
- 8 رو کان مشک باش که بس پاک نافهای·رو جمله سود باش که فرخ تجارتی
- 9 بر مغز من برآی که چون می مفرحی·در چشم من درآی که نور بصارتی
- 10 در مغزها نگنجی بس بیکرانهای·در جسمها نگنجی ز ایشان زیادتی
- 11 ای دف زخم خواره چه مظلوم و صابری·وی نای رازگوی چه صاحب کرامتی
- 12 خامش مساز بیت که مهمان بیت تو·در بیتها نگنجد چه در عمارتی
- 13 چون غنچه لب ببند و چو گل بیدو لب بخند·تا هیچ کس نداند کاندر چه نعمتی
- 14 ای شاه شاد مفخر تبریز شمس دین·تبلیغ راز کن که تو اهل سفارتی
ganjoor: sh2988 · public domain