Lire Livre 6 L'histoire d'Imru' al-Qays qui était roi d'Arabie et d'une beauté extraordinaire, le Yusuf de son temps, et les femmes arabes, comme Zuleikha, étaient folles de lui. Et il était un poète au tempérament « Arrêtez-vous, nous pleurerons en nous souvenant d'une bien-aimée et d'un lieu de résidence. » Alors que toutes les femmes le cherchaient de tout leur cœur, oh merveille, pourquoi sa ghazal et ses lamentations ? Peut-être savait-il que toutes ces images n'étaient que des représentations gravées sur des planches de terre. Finalement, Imru' al-Qays fut pris d'un état où, au milieu de la nuit, il s'enfuit de son royaume et de sa famille, se cacha dans un vêtement grossier et alla d'une région à l'autre à la recherche de celui qui est purifié des régions : « Il réserve Sa miséricorde à qui Il veut » jusqu'à la fin. Verset 3997

M6:3997 — غیر این دو بس ملوک بی‌شمار / عشقشان از ملک بربود و تبار

غیر این دو بس ملوک بی‌شمارعشقشان از ملک بربود و تبار
✦ Rendre ce beyt en Français

M6:3997

❋ ❋ ❋

شرحِ سروش — tiré de ses conférences enregistrées sur le Masnavi

عبدالکریم سروش از درس‌گفتارهای مثنوی ↗

این متن بر پایهٔ سخنرانی‌های ضبط‌شدهٔ دکتر سروش دربارهٔ مثنوی بازنویسی شده است. بازبینی نهایی توسط ایشان انجام نشده.

ترجمه و معنا

ترجمه به فارسی روان: علاوه بر آن دو (پادشاه که پیش‌تر اشاره شد)، بسیاری از پادشاهان دیگر نیز بودند که عشق، پادشاهی و خاندانشان را از ایشان گرفت و آن‌ها را از این‌ها برید. معنا: این بیت می‌گوید که عشق قدرتی است که پادشاهی و اصالت خانوادگی را از صاحبانش می‌رباید و آن‌ها را از وابستگی به جاه و نسب آزاد می‌کند.

شرح

من بارها گفته‌ام و باز هم تأکید می‌کنم که مثنوی، کتابی‌ست که از درون، حقایق را برای ما مکشوف می‌کند. این بیت در ادامهٔ سخن مولانا می‌آید و ما را با چهره‌ای از عشق آشنا می‌کند که بسیاری از آن غافل‌اند. ما غالباً گمان می‌کنیم عشق صرفاً یک تجربهٔ شیرین و نوازشگر است؛ حال آنکه مولانا چهرهٔ دیگر آن را، چهرهٔ بی‌رحم و بی‌مبالاتش را، پیش روی ما می‌گذارد.

عشق، «منّ اخیر» است، آن وزن نهایی که کشتی وجود آدمی را به سرانجام می‌رساند و غرق می‌کند. کشتی وجود ما از ابتدا با بار خودخواهی‌ها و تعلقات متعددی پر شده است، اما این عشق است که با آمدنش، نقطهٔ پایانی بر این باربری می‌گذارد و آدمی را در دریای خویش فانی می‌سازد. پادشاهی و تبار، از بزرگترین مظاهر تعلق خاطر و خودبینی هستند. فرد با پادشاهی‌اش، حس می‌کند «کسی» است؛ با تبار و خاندانش، خویش را به اصالت و قدرتی متصل می‌بیند. اما عشق، بی‌اعتنا به همهٔ این مقامات و مرتبه‌ها، می‌آید و آن‌ها را «می‌بُرد». یعنی چه؟ یعنی این تعلقات را از وجود انسان جدا می‌کند و او را از قید آن‌ها آزاد می‌سازد.

عشق «لاابالی» است؛ یعنی بی‌پروا، بی‌مبالات، و بی‌اعتنا به هرگونه مقام و مرتبت و شهرت و نام. عشق نمی‌پرسد تو کیستی، پادشاهی یا رعیت، شیخ بزرگی یا گدایی خوار. بلکه می‌آید تا این خودخواهی‌ها و خودبینی‌ها را خرد کند و از میان بردارد. مولانا در دفتر پنجم، داستان شیخ محمد سررزی را می‌آورد که چگونه عشق به او فرمان داد تا شیخی و ولایت را رها کند و گدایی پیشه سازد. این‌ها قصه‌هایی‌اند از تهی کردنِ خود از تعلقاتِ نفسانی و اجتماعی. عطار نیز در تذکرةالاولیاء داستان خواجه حسن را روایت می‌کند که چگونه برای شکستن خودبینی‌اش، ناچار شد نجس‌ترین چیزها را بر سر نهد و در بازار بگردد. این‌ها نشان می‌دهند که عشق، چهره‌ای خشن و بی‌رحمانه دارد؛ «خونی» است، یعنی خون‌ریز است تا «بگریزد هر که بیرونی بود»؛ تا آنکه اهل نیست، از همان ابتدا راه را ترک کند و خود را خسته نکند.

این راز عشق است که با وجود آدمی چنان عجین می‌شود که او را دگرگون می‌کند، اما نه می‌توان ماهیتش را فهمید و نه می‌توان آن را بیان کرد. عارفان، «رازدانان»‌اند، نه حل‌کنندگان معما. راز گشودنی نیست، بلکه حقیقت و واقعیت وجود آدمی را تغییر می‌دهد. این تهی شدن از ملک و تبار، همان فرایندی است که آدمی را از خود آزاد ساخته و برای پر شدن از عشق آماده می‌کند. و در نهایت، با همهٔ این خشونت و بی‌رحمی، جان ما فدای چنین عشقی‌ست، همان‌طور که حافظ می‌گوید: «زیر شمشیر غمش رقص‌کنان باید رفت / کان که شد کشته او نیک سرانجام افتاد.»

نکات کلیدی

  • عشق «منّ اخیر» است؛ وزن نهایی که کشتی وجود آدمی را در دریای حقیقت غرق می‌کند.
  • عشق به پادشاهی، تبار و جاه، بی‌اعتناست و آن‌ها را از انسان می‌رباید تا او را آزاد سازد.
  • عشق «لاابالی» و «خونی» است؛ بی‌پروا و بی‌رحم عمل می‌کند تا خودبینی‌ها را خرد کند.
  • عشق در آغاز چهرهٔ خشن خود را نشان می‌دهد تا نااهلان را از راه بگریزاند.
  • عشق یک راز است؛ ماهیت آن قابل فهم یا بیان نیست، بلکه فقط از طریق تجربهٔ درونی درک و دگرگون‌کننده است.
  • تسلیم شدن به تیغ عشق، با همهٔ خشونت و بی‌رحمی‌اش، نهایت نیک‌فرجامی و آزادی است.

Sources: d6-s89 · 00:28:24 d6-s89 · 00:35:18 d6-s89 · 00:47:11

به زبانِ تو — Votre langue · AI

Discussion — Ask about this beyt — answered from the Masnavi, every verse cited

Your conversation stays on this device unless you share it.

What readers asked

No questions shared yet — yours could be the first.