Baca› Kitab 5› Bagian 87 ← sebelumnya · berikutnya →
بخش ۸۷ - در بیان کسی کی سخنی گوید کی حال او مناسب آن سخن و آن دعوی نباشد چنان که کفره و لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمواتِ وَ الأَرْضَ لَیَقولُنَّ اللهُ خدمت بت سنگین کردن و جان و زر فدای او کردن چه مناسب باشد با جانی کی داند کی خالق سموات و ارض و خلایق الهیست سمیعی بصیری حاضری مراقبی مستولی غیوری الی آخره
Penjelasan tentang orang yang mengucapkan perkataan yang tidak sesuai dengan keadaannya dan pengakuannya, sebagaimana orang-orang kafir yang berkata, “Dan jika kamu bertanya kepada mereka, ‘Siapa yang menciptakan langit dan bumi?’ niscaya mereka akan menjawab, ‘Allah.’” Apakah pantas melayani berhala batu dan mengorbankan jiwa dan harta demi berhala itu, padahal ia mengetahui bahwa Pencipta langit dan bumi serta semua makhluk adalah Tuhan Yang Maha Mendengar, Maha Melihat, Maha Hadir, Maha Mengawasi, Maha Pencemburu, dan seterusnya.
- M5:2161 زاهدی را یک زنی بد بس غیورهم بد او را یک کنیزک همچو حور
- M5:2162 زان ز غیرت پاس شوهر داشتیبا کنیزک خلوتش نگذاشتی
- M5:2163 مدتی زن شد مراقب هر دو راتاکشان فرصت نیفتد در خلا
- M5:2164 تا در آمد حکم و تقدیر الهعقل حارس خیرهسر گشت و تباه
- M5:2165 حکم و تقدیرش چو آید بیوقوفعقل کی بود در قمر افتد خسوف
- M5:2166 بود در حمام آن زن ناگهانیادش آمد طشت و در خانه بد آن
- M5:2167 با کنیزک گفت رو هین مرغوارطشت سیمین را ز خانهٔ ما بیار
- M5:2168 آن کنیزک زنده شد چون این شنیدکه به خواجه این زمان خواهد رسید
- M5:2169 خواجه در خانهست و خلوت این زمانپس دوان شد سوی خانه شادمان
- M5:2170 عشق شش ساله کنیزک را بد اینکه بیابد خواجه را خلوت چنین
- M5:2171 گشت پران جانب خانه شتافتخواجه را در خانه در خلوت بیافت
- M5:2172 هر دو عاشق را چنان شهوت ربودکه احتیاط و یاد در بستن نبود
- M5:2173 هر دو با هم در خزیدند از نشاطجان به جان پیوست آن دم ز اختلاط
- M5:2174 یاد آمد در زمان زن را که منچون فرستادم ورا سوی وطن
- M5:2175 پنبه در آتش نهادم من به خویشاندر افکندم قج نر را به میش
- M5:2176 گل فرو شست از سر و بیجان دویددر پی او رفت و چادر میکشید
- M5:2177 آن ز عشق جان دوید و این ز بیمعشق کو و بیم کو فرقی عظیم
- M5:2178 سیر عارف هر دمی تا تخت شاهسیر زاهد هر مهی یک روزه راه
- M5:2179 گرچه زاهد را بود روزی شگرفکی بود یک روز او خمسین الف
- M5:2180 قدر هر روزی ز عمر مرد کارباشد از سال جهان پنجه هزار
- M5:2181 عقلها زین سر بود بیرون درزهرهٔ وهم ار بدرد گو بدر
- M5:2182 ترس مویی نیست اندر پیش عشقجمله قربانند اندر کیش عشق
- M5:2183 عشق وصف ایزدست اما که خوفوصف بندهٔ مبتلای فرج و جوف
- M5:2184 چون یحبون بخواندی در نبیبا یحبوهم قرین در مطلبی
- M5:2185 پس محبت وصف حق دان عشق نیزخوف نبود وصف یزدان ای عزیز
- M5:2186 وصف حق کو وصف مشتی خاک کووصف حادث کو و وصف پاک کو
- M5:2187 شرح عشق ار من بگویم بر دوامصد قیامت بگذرد و آن ناتمام
- M5:2188 زانک تاریخ قیامت را حدستحد کجا آنجا که وصف ایزدست
- M5:2189 عشق را پانصد پرست و هر پریاز فراز عرش تا تحتالثری
- M5:2190 زاهد با ترس میتازد به پاعاشقان پرانتر از برق و هوا
- M5:2191 کی رسند این خایفان در گرد عشقکه آسمان را فرش سازد درد عشق
- M5:2192 جز مگر آید عنایتهای ضوکز جهان و زین روش آزاد شو
- M5:2193 از قش خود وز دش خود باز رهکه سوی شه یافت آن شهباز ره
- M5:2194 این قش و دش هست جبر و اختیاراز ورای این دو آمد جذب یار
- M5:2195 چون رسید آن زن به خانه در گشادبانگ در در گوش ایشان در فتاد
- M5:2196 آن کنیزک جست آشفته ز سازمرد بر جست و در آمد در نماز
- M5:2197 زن کنیزک را پژولیده بدیددرهم و آشفته و دنگ و مرید
- M5:2198 شوی خود را دید قایم در نمازدر گمان افتاد زن زان اهتزاز
- M5:2199 شوی را برداشت دامن بیخطردید آلودهٔ منی خصیه و ذکر
- M5:2200 از ذکر باقی نطفه میچکیدران و زانو گشت آلوده و پلید
- M5:2201 بر سرش زد سیلی و گفت ای مهینخصیهٔ مرد نمازی باشد این؟!
- M5:2202 لایق ذکر و نمازست این ذکر؟وین چنین ران و زهار پر قذر؟
- M5:2203 نامهٔ پر ظلم و فسق و کفر و کینلایقست انصاف ده اندر یمین
- M5:2204 گر بپرسی گبر را کاین آسمانآفریدهٔ کیست وین خلق و جهان
- M5:2205 گوید او کاین آفریدهٔ آن خداستکه آفرینش بر خداییاش گواست
- M5:2206 کفر و فسق و استم بسیار اوهست لایق با چنین اقرار او
- M5:2207 هست لایق با چنین اقرار راستآن فضیحتها و آن کردار کاست
- M5:2208 فعل او کرده دروغ آن قول راتا شد او لایق عذاب هول را
- M5:2209 روز محشر هر نهان پیدا شودهم ز خود هر مجرمی رسوا شود
- M5:2210 دست و پا بدهد گواهی با بیانبر فساد او به پیش مستعان
- M5:2211 دست گوید من چنین دزدیدهاملب بگوید من چنین پرسیدهام
- M5:2212 پای گوید من شدهستم تا منیفرج گوید من بکردهستم زنی
- M5:2213 چشم گوید کردهام غمزهٔ حرامگوش گوید چیدهام سوء الکلام
- M5:2214 پس دروغ آمد ز سر تا پای خویشکه دروغش کرد هم اعضای خویش
- M5:2215 آنچنان که در نماز با فروغاز گواهی خصیه شد زرقش دروغ
- M5:2216 پس چنان کن فعل که آن خود بیزبانباشد اشهد گفتن و عین بیان
- M5:2217 تا همه تن عضو عضوت ای پسرگفته باشد اشهد اندر نفع و ضر
- M5:2218 رفتن بنده پی خواجه گواستکه منم محکوم و این مولای ماست
- M5:2219 گر سیه کردی تو نامهٔ عمر خویشتوبه کن زانها که کردستی تو پیش
- M5:2220 عمر اگر بگذشت بیخش این دمستآب توبهش ده اگر او بینمست
- M5:2221 بیخ عمرت را بده آب حیاتتا درخت عمر گردد با نبات
- M5:2222 جمله ماضیها ازین نیکو شوندزهر پارینه ازین گردد چو قند
- M5:2223 سیئاتت را مبدل کرد حقتا همه طاعت شود آن ما سبق
- M5:2224 خواجه بر توبهٔ نصوحی خوش بِتَنکوششی کن هم به جان و هم به تن
- M5:2225 شرح این توبهٔ نصوح از من شنوبگرویدستی و لیک از نو گرو