Leggi Libro 6 Ritorno alla storia di quella vecchia Distico 1283

M6:1283 — عاقبت چون چادر مرگت رسد / از رخت این عشرها اندر فتد

عاقبت چون چادر مرگت رسداز رخت این عشرها اندر فتد
✦ Renderizza questo beyt in Italiano

M6:1283

❋ ❋ ❋

شرحِ سروش — dalle sue lezioni registrate sul Masnavi

عبدالکریم سروش از درس‌گفتارهای مثنوی ↗

این متن بر پایهٔ سخنرانی‌های ضبط‌شدهٔ دکتر سروش دربارهٔ مثنوی بازنویسی شده است. بازبینی نهایی توسط ایشان انجام نشده.

ترجمه و معنا

ترجمه به فارسی روان: سرانجام، آن‌گاه که چادر مرگ بر تو فرود آید، / تمامی این جلوه‌های عاریتی از سیمای تو فرومی‌افتد. معنا: این بیت بیان می‌کند که در لحظهٔ مرگ، هر آنچه که انسان از بیرون کسب کرده و به خود بسته است، از او جدا می‌شود و فقط آن‌چیزی که جزو ذات او شده باشد، باقی می‌ماند.

شرح

این بیتِ مولانا، همچون بسیاری از ابیات دیگرش، هشداری است به آنان که عمر خود را صرف "بربسته‌ها" می‌کنند؛ به آنان که به جای جوهری درونی، به نمایش‌های بیرونی مشغولند. من همواره تأکید کرده‌ام که مولانا شاعری است که در پی کشف حقیقتِ ذات آدمی است، نه جلوه‌های عرضی و عارضی. مولانا در اینجا با تعبیر درخشان «چادر مرگت رسد»، مرگی را تصویر می‌کند که نه فقط پایان حیات، که پرده‌افکن بر نمایش‌های دروغین است. چادر مرگ، نه پوششی برای پنهان‌کردن، بلکه گشایشی است برای آشکار کردن حقیقت. این «عشرها» که از رخ آدمی فرو می‌افتد، همان «علم کتیب» و «حرف مردان خدا» است که مدعیان دروغین دینداری به عاریت می‌گرفتند. آن‌ها فکر می‌کردند با دزدیدن این «عشرها» می‌توانند خود را «ملون همچو سیب» کنند یا «مرحبا» بستانند. مولانا به ظرافت خاصی میان "بسته" و "رسته" تمایز می‌نهد؛ «رنگ بربسته تو را گلگون نکرد»، گلگونی از درون می‌آید، از ریشهٔ وجود آدمی می‌روید، نه با سرخاب و مالیدنی بیرونی. شاخه‌ای که «بربسته» شود، هرگز «فن عرجون» نمی‌شود، یعنی جای شاخهٔ واقعی را نمی‌گیرد. این تمثیل‌ها همه برای این است که بگوید، آنچه از درون آدمی نجوشد، عاریت است و در بزنگاه مرگ، فرومی‌ریزد. ما با خود چه می‌بریم؟ این پرسشی است که مولانا بارها به آن پاسخ داده است. نه مال، نه جاه، نه حتی صورت اعمال؛ بلکه "حب مال" یا "فضیلت"ی که در اثر اعمال نیک در جان آدمی نشسته است. آنچه جزو جان آدمی شده، همانا سرمایهٔ اوست. دیگر هرچه هست، «بربسته‌اند»، به ما بسته‌ایم، ولی از ما نیست، جزو مواریثی است که در این جهان می‌ماند. اینجاست که می‌گوید «صیقلی کن یک دو روزی سینه را، دفتر خود ساز آن آیینه را». چرا؟ چون «عالم خاموشی» در راه است، «وای آنکه در درون انسی‌ش نیست». در آن سکوت مطلق، در آن بیابان تهی، اگر در درون خود گلزاری، انسی، آرامشی نبینی، «وای» بر تو. این همان تمایز عمیقی است که من میان "جدایی" و "تنهایی" قائل شدم. جدایی، فراق از محبوبی است که می‌دانی باز خواهی یافت؛ اما تنهایی، بیابانی است که هرگز کسی در آن نبوده و نخواهد بود. مرگ برای اهل جدایی، وعدهٔ وصال است؛ اما برای اهل تنهایی، تأییدِ فنا. مولانا اصرار دارد که ما اهل جدایی هستیم، نه تنهایی. پس باید خود را برای بازگشت به اصل خویش آماده کنیم، نه با نمایش‌های بیرونی، بلکه با صیقل دادن سینه و رَستن از درون. این رسالت مثنوی است: بیداری از غفلت «قال و قیل» و روی آوردن به «حال» درونی.

نکات کلیدی

  • مرگ، نه پایان زندگی، بلکه پرده‌برداری از حقیقت وجود آدمی است.
  • آنچه بیرونی، عاریتی و «بسته» باشد، در لحظهٔ مرگ فرو می‌افتد و با ما نمی‌ماند.
  • سرمایهٔ حقیقی انسان، فضائل و احوالی است که در اثر اعمال و تجربیات به جزئی از جان او بدل شده باشد.
  • رهایی از تظاهر و روی آوردن به صیقل‌دادن سینه (تزکیهٔ درون)، آمادگی برای «عالم خاموشی» است.
  • آنچه در درون می‌ماند، «انس» است؛ و وای بر آنکه در این سکوت مطلق، در درون خویش انسی نیابد.

Sources: d6-s26 · 00:19:27 d6-s26 · 00:23:00 d6-s26 · 00:24:24 d6-s26 · 00:26:00 d5-s26 · 01:06:40 s09 [04:40] s11 [01:05:00]

به زبانِ تو — La tua lingua · AI

Discussion — Ask about this beyt — answered from the Masnavi, every verse cited

Your conversation stays on this device unless you share it.

What readers asked

No questions shared yet — yours could be the first.