Leggi Libro 6 La storia della mucca marina che tira fuori la gemma Kaviyan dalle profondità del mare e la depone sulla riva di notte. Pascola al suo splendore e al suo luccichio. Il mercante esce dall'agguato quando la mucca si è allontanata dalla gemma. Il mercante copre la gemma con fango e terra scura e si arrampica su un albero. Fino alla fine della storia e all'approssimazione. Distico 2931

M6:2931 — کان بلیس از متن طین کور و کرست / گاو کی داند که در گل گوهرست

کان بلیس از متن طین کور و کرستگاو کی داند که در گل گوهرست
✦ Renderizza questo beyt in Italiano

M6:2931

❋ ❋ ❋

شرحِ سروش — dalle sue lezioni registrate sul Masnavi

عبدالکریم سروش از درس‌گفتارهای مثنوی ↗

این متن بر پایهٔ سخنرانی‌های ضبط‌شدهٔ دکتر سروش دربارهٔ مثنوی بازنویسی شده است. بازبینی نهایی توسط ایشان انجام نشده.

ترجمه و معنا

ترجمه به فارسی روان: آن ابلیس از ماهیت گل (که آدم از آن آفریده شده بود) کور و کر بود؛ گاو (هم) چگونه بداند که در دلِ گِل، گوهری نهفته است؟

معنا: این بیت بیان می‌کند که ابلیس به دلیل ناتوانی در دیدن باطن و جوهر حقیقی، از سجده بر آدم سرباز زد، درست مانند گاوی که قادر به تشخیص گوهری پنهان در گل نیست و از آن می‌گریزد. این نادیدگی، ریشه‌ی خطاهای بزرگ است.

شرح

من بر این باورم که مولانا در این بیت و ابیات مشابه، یکی از بنیادی‌ترین مفاهیم خود را روشن می‌کند: تمایز میان ظاهر و باطن و اهمیت ادراک گوهر وجود. بیت «کان بلیس از متن طین کور و کرست / گاو کی داند که در گل گوهرست» شاهدی است روشن بر این مدعا.

در سخنرانی‌های پیشین خود، من بارها بر این نکته تأکید کرده‌ام که مولانا قصه‌های خود را صرفاً برای سرگرمی نمی‌آورد، بلکه هر قصه تمثیلی است برای یک حقیقت عمیق‌تر. داستان «گاو بحری و گوهر کاویان» که پیش از این بیت می‌آید، دقیقاً چنین کارکردی دارد. آن گاو بحری، که در قعر دریا می‌رود و گوهرهای شب‌چراغ را به ساحل می‌آورد و با نور آن‌ها می‌چرد، نمادی است از نفسی که از عالم معنا می‌آورد و در این جهان می‌گستراند. اما چون بازرگانی آن گوهر را با لجن و گل می‌پوشاند، گاو وقتی بازمی‌گردد، فقط گل را می‌بیند و از آن می‌گریزد، چرا که جوهر نهفته در زیر آن گل را درک نمی‌کند. این تمام ماجراست.

مولانا بلافاصله این تمثیل را به قصه ابلیس و آدم پیوند می‌زند و صدالبته به تجربه خود ما. ابلیس نیز دقیقاً همین اشتباه را مرتکب شد. او وقتی به آدم نگاه کرد، فقط «طین» یعنی گل سرشت او را دید. در نظر او، آدم چیزی نبود جز مشتی خاک، و چون خود را از آتش می‌دانست، که در ظاهر شریف‌تر از خاک است، از سجده بر آدم امتناع ورزید. او از دیدن «گوهر» پنهان در «گلِ» آدم، که همان روح الهی دمیده شده در او بود، کور و کر بود. این نادیدگی و سطحی‌نگری ابلیس، ریشه کفر و تکبر او شد. او «صورت» را دید و «مضمون» را ندید.

من پیش‌تر گفته بودم که «ای بسا کس را که صورت راه زد / قصد صورت کرد و بر الله زد». این کلام مولانا دقیقاً همین نکته را نشانه می‌رود. بسیاری از انسان‌ها، همچون ابلیس و گاوِ در این تمثیل، درگیر ظواهر می‌شوند و از باطن غافل می‌مانند. آن‌ها کعبه را در کنیسه نمی‌بینند و جبرائیل‌ها را در بشر تشخیص نمی‌دهند. گاو فقط گل را می‌بیند و از آن می‌گریزد، نه از گوهر. ابلیس نیز از گل آدم می‌گریزد، در حالی که در دل آن گل، گوهری الهی نهفته بود.

مولانا این حقیقت را در مورد خود ما نیز صادق می‌داند. آن فرمان «اهبطوا» که جان ما را از اوج آسمان‌ها به «حزیز» این جهان فکند، ما را در قفس تن اسیر کرد. در این سقوط، گوهر وجودی ما در گل بدن پنهان شد و چه بسا که خودمان نیز دچار «از خود بیگانگی» شدیم و فراموش کردیم که در باطن خود گوهریم، نه فقط گل. ما نیز همانند ابلیس، گاهی به خودمان سجده نمی‌کنیم؛ نه به معنای تکبر، بلکه به معنای غفلت از آن روح الهی که در ما دمیده شده است. ما تن خود را بیگانه می‌پنداریم و از آن غمناک می‌شویم، حال آنکه گوهر اصلی ما، در همین تن خاکی پنهان است.

اینجاست که مولانا تمایز میان «تاجران» و «گلکاوها» را مطرح می‌کند. «تاجرش داند ولیکن گاو نی / اهل دل دانند و هر گلکاو نی». تاجران حقیقت، همان «اهل دل» هستند که ورای گل و لجن، گوهر را می‌شناسند. اما «هر گلکاوی»، یعنی هر کس که تنها در پی کند و کاو گل و ظاهر است، قادر به تشخیص این گوهر نیست. بینشی است که نه با عقل جزوی، بلکه با چشم دل حاصل می‌شود؛ چشمی که می‌تواند فراتر از صورت‌ها را ببیند و معنای پنهان را دریابد. این درسی است برای همه ما تا از سطحی‌نگری بپرهیزیم و در پی گوهر پنهان در هر موجودی باشیم، حتی اگر به ظاهر در گل و لجن پوشیده باشد.

نکات کلیدی

  • ابلیس و خطای او: نادیده گرفتن جوهر الهی آدم به دلیل تمرکز بر صورت خاکی او.
  • تمایز ظاهر و باطن: درک این که حقیقت غالباً در پس ظواهر پنهان است و تنها اهل دل آن را می‌بینند.
  • فهم خود و هستی: ما نیز، همانند ابلیس، گاه از گوهر وجودی خود غافل می‌شویم و آن را در گل تن پنهان می‌پنداریم.
  • نقش تمثیل در مثنوی: داستان گاو بحری، تنها یک روایت نیست؛ بلکه ابزاری برای تبیین حقایق عمیق معرفتی است.
  • از خودبیگانگی و هبوط: هبوط روح به بدن باعث پنهان شدن گوهر وجودی ما و فراموشی اصل خویش شده است.

Sources: d6-s66 · 00:58:01 d6-s66 · 00:64:52 d6-s66 · 00:70:03

به زبانِ تو — La tua lingua · AI

Discussion — Ask about this beyt — answered from the Masnavi, every verse cited

Your conversation stays on this device unless you share it.

What readers asked

No questions shared yet — yours could be the first.