Leggi Libro 5 Sezione 114 ← precedente · successivo →

بخش ۱۱۴ - آمدن شیخ بعد از چندین سال از بیابان به شهر غزنین و زنبیل گردانیدن به اشارت غیبی و تفرقه کردن آنچ جمع آید بر فقرا هر که را جان عز لبیکست نامه بر نامه پیک بر پیکست چنانک روزن خانه باز باشد آفتاب و ماهتاب و باران و نامه و غیره منقطع نباشد

Lo Sheikh che torna in città di Ghaznin dopo molti anni dal deserto, e che porta un cesto per elemosina per un'indicazione divina e che distribuisce ciò che raccoglie ai poveri. "Per chi la vita è un 'labbaik', c'è lettera su lettera e messaggero su messaggero." Proprio come se la finestra di casa fosse aperta, il sole, la luna, la pioggia, le lettere e altro non si interrompono

  1. M5:2683 رو به شهر آورد آن فرمان‌پذیرشهر غزنین گشت از رویش منیر
  2. M5:2684 از فرح خلقی به استقبال رفتاو در آمد از ره دزدیده تفت
  3. M5:2685 جمله اعیان و مهان بر خاستندقصرها از بهر او آراستند
  4. M5:2686 گفت من از خودنمایی نامدمجز به خواری و گدایی نامدم
  5. M5:2687 نیستم در عزم قال و قیل مندر به در گردم به کف زنبیل من
  6. M5:2688 بنده فرمانم که امرست از خداکه گدا باشم گدا باشم گدا
  7. M5:2689 در گدایی لفظ نادر ناورمجز طریق خس گدایان نسپرم
  8. M5:2690 تا شوم غرقهٔ مذلت من تمامتا سقطها بشنوم از خاص و عام
  9. M5:2691 امر حق جانست و من آن را تبعاو طمع فرمود ذل من طمع
  10. M5:2692 چون طمع خواهد ز من سلطان دینخاک بر فرق قناعت بعد ازین
  11. M5:2693 او مذلت خواست کی عزت تنماو گدایی خواست کی میری کنم
  12. M5:2694 بعد ازین کد و مذلت جان منبیست عباس‌اند در انبان من
  13. M5:2695 شیخ بر می‌گشت زنبیلی به دستشیء لله خواجه توفیقیت هست
  14. M5:2696 برتر از کرسی و عرش اسرار اوشیء لله شیء لله کار او
  15. M5:2697 انبیا هر یک همین فن می‌زنندخلق مفلس کدیه ایشان می‌کنند
  16. M5:2698 اقرضوا الله اقرضوا الله می‌زنندبازگون بر انصروا الله می‌تنند
  17. M5:2699 در به در این شیخ می‌آرد نیازبر فلک صد در برای شیخ باز
  18. M5:2700 که آن گدایی که آن به جد می‌کرد اوبهر یزدان بود نه از بهر گلو
  19. M5:2701 ور بکردی نیز از بهر گلوآن گلو از نور حق دارد غلو
  20. M5:2702 در حق او خورد نان و شهد و شیربه ز چله وز سه روزهٔ صد فقیر
  21. M5:2703 نور می‌نوشد مگو نان می‌خوردلاله می‌کارد به صورت می‌چرد
  22. M5:2704 چون شراری کو خورد روغن ز شمعنور افزاید ز خوردش بهر جمع
  23. M5:2705 نان‌خوری را گفت حق لاتسرفوانور خوردن را نگفتست اکتفوا
  24. M5:2706 آن گلوی ابتلا بد وین گلوفارغ از اسراف و آمن از غلو
  25. M5:2707 امر و فرمان بود نه حرص و طمعآن چنان جان حرص را نبود تبع
  26. M5:2708 گر بگوید کیمیا مس را بدهتو به من خود را طمع نبود فره
  27. M5:2709 گنجهای خاک تا هفتم طبقعرضه کرده بود پیش شیخ حق
  28. M5:2710 شیخ گفتا خالقا من عاشقمگر بجویم غیر تو من فاسقم
  29. M5:2711 هشت جنت گر در آرم در نظرور کنم خدمت من از خوف سقر
  30. M5:2712 مومنی باشم سلامت‌جوی منزانک این هر دو بود حظ بدن
  31. M5:2713 عاشقی کز عشق یزدان خورد قوتصد بدن پیشش نیرزد تره‌توت
  32. M5:2714 وین بدن که دارد آن شیخ فطنچیز دگر گشت کم خوانش بدن
  33. M5:2715 عاشق عشق خدا وانگاه مزدجبرئیل مؤتمن وانگاه دزد
  34. M5:2716 عاشق آن لیلی کور و کبودملک عالم پیش او یک تره بود
  35. M5:2717 پیش او یکسان شده بد خاک و زرزر چه باشد که نبد جان را خطر
  36. M5:2718 شیر و گرگ و دد ازو واقف شدههم‌چو خویشان گرد او گرد آمده
  37. M5:2719 کین شدست از خوی حیوان پاک پاکپر ز عشق و لحم و شحمش زهرناک
  38. M5:2720 زهر دد باشد شکرریز خردزانک نیک نیک باشد ضد بد
  39. M5:2721 لحم عاشق را نیارد خورد ددعشق معروفست پیش نیک و بد
  40. M5:2722 ور خورد خود فی‌المثل دام و ددشگوشت عاشق زهر گردد بکشدش
  41. M5:2723 هر چه جز عشقست شد ماکول عشقدو جهان یک دانه پیش نول عشق
  42. M5:2724 دانه‌ای مر مرغ را هرگز خوردکاهدان مر اسپ را هرگز چرد
  43. M5:2725 بندگی کن تا شوی عاشق لعلبندگی کسبیست آید در عمل
  44. M5:2726 بنده آزادی طمع دارد ز جدعاشق آزادی نخواهد تا ابد
  45. M5:2727 بنده دایم خلعت و ادرارجوستخلعت عاشق همه دیدار دوست
  46. M5:2728 در نگنجد عشق در گفت و شنیدعشق دریاییست قعرش ناپدید
  47. M5:2729 قطره‌های بحر را نتوان شمردهفت دریا پیش آن بحرست خرد
  48. M5:2730 این سخن پایان ندارد ای فلانباز رو در قصهٔ شیخ زمان