Leggi Libro 5 Sezione 171 ← precedente · successivo →

بخش ۱۷۱ - عزم کردن شاه چون واقف شد بر آن خیانت کی بپوشاند و عفو کند و او را به او دهد و دانست کی آن فتنه جزای او بود و قصد او بود و ظلم او بر صاحب موصل کی و من اساء فعلیها و ان ربک لبالمرصاد و ترسیدن کی اگر انتقام کشد آن انتقام هم بر سر او آید چنانک این ظلم و طمع بر سرش آمد

Il re, venuto a conoscenza del tradimento, decise di nasconderlo e perdonare, e di dargliela, sapendo che quella sedizione era la sua punizione, il suo intento, e la sua ingiustizia verso il signore di Mosul, poiché 'chi fa del male, lo fa contro se stesso, e in verità il tuo Signore è in agguato'. E temeva che se avesse vendicato, quella vendetta sarebbe ricaduta su di lui, così come questa ingiustizia e avidità gli erano ricadute addosso.

  1. M5:3989 شاه با خود آمد استغفار کردیاد جرم و زلت و اصرار کرد
  2. M5:3990 گفت با خود آنچ کردم با کسانشد جزای آن به جان من رسان
  3. M5:3991 قصد جفت دیگران کردم ز جاهبر من آمد آن و افتادم به چاه
  4. M5:3992 من در خانهٔ کسی دیگر زدماو در خانهٔ مرا زد لاجرم
  5. M5:3993 هر که با اهل کسان شد فسق‌جواهل خود را دان که قوادست او
  6. M5:3994 زانک مثل آن جزای آن شودچون جزای سیئه مثلش بود
  7. M5:3995 چون سبب کردی کشیدی سوی خویشمثل آن را پس تو دیوثی و بیش
  8. M5:3996 غصب کردم از شه موصل کنیزغصب کردند از من او را زود نیز
  9. M5:3997 او کامین من بد و لالای منخاینش کرد آن خیانتهای من
  10. M5:3998 نیست وقت کین‌گزاری و انتقاممن به دست خویش کردم کار خام
  11. M5:3999 گر کشم کینه بر آن میر و حرمآن تعدی هم بیاید بر سرم
  12. M5:4000 هم‌چنانک این یک بیامد در جزاآزمودم باز نزمایم ورا
  13. M5:4001 درد صاحب موصلم گردن شکستمن نیارم این دگر را نیز خست
  14. M5:4002 داد حق‌مان از مکافات آگهیگفت ان عدتم به عدنا به
  15. M5:4003 چون فزونی کردن اینجا سود نیستغیر صبر و مرحمت محمود نیست
  16. M5:4004 ربنا انا ظلمنا سهو رفترحمتی کن ای رحیمیهات رفت
  17. M5:4005 عفو کردم تو هم از من عفو کناز گناه نو ز زلات کهن
  18. M5:4006 گفت اکنون ای کنیزک وا مگواین سخن را که شنیدم من ز تو
  19. M5:4007 با امیرت جفت خواهم کرد منالله الله زین حکایت دم مزن
  20. M5:4008 تا نگردد او ز رویم شرمسارکو یکی بد کرد و نیکی صد هزار
  21. M5:4009 بارها من امتحانش کرده‌امخوب‌تر از تو بدو بسپرده‌ام
  22. M5:4010 در امانت یافتم او را تماماین قضایی بود هم از کرده‌هام
  23. M5:4011 پس به خود خواند آن امیر خویش راکشت در خود خشم قهراندیش را
  24. M5:4012 کرد با او یک بهانهٔ دل‌پذیرکه شدستم زین کنیزک من نفیر
  25. M5:4013 زان سبب کز غیرت و رشک کنیزمادر فرزند دارد صد ازیز
  26. M5:4014 مادر فرزند را بس حقهاستاو نه درخورد چنین جور و جفاست
  27. M5:4015 رشک و غیرت می‌برد خون می‌خوردزین کنیزک سخت تلخی می‌برد
  28. M5:4016 چون کسی را داد خواهم این کنیزپس ترا اولیترست این ای عزیز
  29. M5:4017 که تو جانبازی نمودی بهر اوخوش نباشد دادن آن جز به تو
  30. M5:4018 عقد کردش با امیر او را سپردکرد خشم و حرص را او خرد و مرد