シャムセ・タブリーズ詩集 抒情詩 1144 対句 4 ← 前へ · 次へ →

シャムセ・タブリーズ詩集 · غزل شمارهٔ ۱۱۴۴

  1. بجنب بر خود آخر که چاشتگاه شدست از آنک خفته چو جنبید خواب شد مهجور

G1144:4

あなたの言語

この言語での翻訳はまだありません — 抒情詩全体に対して一度に作成されます:

この対句の解説

まだ書かれていません — 抒情詩の文脈におけるこの対句の精読です:

抒情詩全体 ↗

  1. 1 ندا رسید به جان‌ها ز خسرو منصور·نظر به حلقه مردان چه می‌کنید از دور
  2. 2 چو آفتاب برآمد چه خفته‌اند این خلق·نه روح عاشق روزست و چشم عاشق نور
  3. 3 درون چاه ز خورشید روح روشن شد·ز نور خارش پذرفت نیز دیده کور
  4. 4 بجنب بر خود آخر که چاشتگاه شدست·از آنک خفته چو جنبید خواب شد مهجور
  5. 5 مگو که خفته نیم ناظرم به صنع خدا·نظر به صنع حجابست از چنان منظور
  6. 6 روان خفته اگر داندی که در خوابست·از آنچ دیدی نی خوش شدی و نی رنجور
  7. 7 چنانک روزی در خواب رفت گلخن تاب·به خواب دید که سلطان شدست و شد مغرور
  8. 8 بدید خود را بر تخت ملک وز چپ و راست·هزار صف ز امیر و ز حاجب و دستور
  9. 9 چنان نشسته بر آن تخت او که پنداری·در امر و نهی خداوند بد سنین و شهور
  10. 10 میان غلغله و دار و گیر و بردابرد·میان آن لمن الملک و عزت و شر و شور
  11. 11 درآمد از در گلخن به خشم حمامی·زدش به پای که برجه نه مرده‌ای در گور
  12. 12 بجست و پهلوی خود نی خزینه دید و نه ملک·ولی خزینه حمام سرد دید و نفور
  13. 13 بخوان ز آخر یاسین که صیحه فاذا·تو هم به بانگی حاضر شوی ز خواب غرور
  14. 14 چه خفته‌ایم ولیکن ز خفته تا خفته·هزار مرتبه فرقست ظاهر و مستور
  15. 15 شهی که خفت ز شاهی خود بود غافل·خسی که خفت ز ادبیر خود بود معذور
  16. 16 چو هر دو باز از این خواب خویش بازآیند·به تخت آید شاه و به تخته آن مقهور
  17. 17 لباب قصه بماندست و گفت فرمان نیست·نگر به دانش داوود و کوتهی زبور
  18. 18 مگر که لطف کند باز شمس تبریزی·وگر نه ماند سخن در دهن چنین مقصور

ganjoor: sh1144 · public domain