シャムセ・タブリーズ詩集 抒情詩 1876 対句 18 ← 前へ

シャムセ・タブリーズ詩集 · غزل شمارهٔ ۱۸۷۶

  1. موسی خضرسیرت شمس الحق تبریزی از سر تو قدم سازش قصد ید بیضا کن

G1876:18

あなたの言語

この言語での翻訳はまだありません — 抒情詩全体に対して一度に作成されます:

この対句の解説

まだ書かれていません — 抒情詩の文脈におけるこの対句の精読です:

抒情詩全体 ↗

  1. 1 بی جا شو در وحدت در عین فنا جا کن·هر سر که دوی دارد در گردن ترسا کن
  2. 2 اندر قفس هستی این طوطی قدسی را·زان پیش که برپرد شکرانه شکرخا کن
  3. 3 چون مست ازل گشتی شمشیر ابد بستان·هندوبک هستی را ترکانه تو یغما کن
  4. 4 دردی وجودت را صافی کن و پالوده·وان شیشه معنی را پرصافی صهبا کن
  5. 5 تا مار زمین باشی کی ماهی دین باشی·ما را چو شدی ماهی پس حمله به دریا کن
  6. 6 اندر حیوان بنگر سر سوی زمین دارد·گر آدمیی آخر سر جانب بالا کن
  7. 7 در مدرسه آدم با حق چو شدی محرم·بر صدر ملک بنشین تدریس ز اسما کن
  8. 8 چون سلطنت الا خواهی بر لالا شو·جاروب ز لا بستان فراشی اشیاء کن
  9. 9 گر عزم سفر داری بر مرکب معنی رو·ور زانک کنی مسکن بر طارم خضرا کن
  10. 10 می باش چو مستسقی کو را نبود سیری·هر چند شوی عالی تو جهد به اعلا کن
  11. 11 هر روح که سر دارد او روی به در دارد·داری سر این سودا سر در سر سودا کن
  12. 12 بی سایه نباشد تن سایه نبود روشن·برپر تو سوی روزن پرواز تو تنها کن
  13. 13 بر قاعده مجنون سرفتنه غوغا شو·کاین عشق همی‌گوید کز عقل تبرا کن
  14. 14 هم آتش سوزان شو هم پخته و بریان شو·هم مست شو و هم می بی‌هر دو تو گیرا کن
  15. 15 هم سر شو و محرم شو هم دم زن و همدم شو·هم ما شو و ما را شو هم بندگی ما کن
  16. 16 تا ره نبرد ترسا دزدیده به دیر تو·گه عاشق زناری گه قصد چلیپا کن
  17. 17 دانا شده‌ای لیکن از دانش هستانه·بی دیده هستانه رو دیده تو بینا کن
  18. 18 موسی خضرسیرت شمس الحق تبریزی·از سر تو قدم سازش قصد ید بیضا کن

ganjoor: sh1876 · public domain